ولادت امام حسن عليه السلام
رسول اكرم(ص) وامام حسن عليه السلام
احتجاج امام حسن عليه السلام
پرهيزگارىامام حسن عليه السلام
بخشندگىامام حسن عليه السلام
بردباري امام حسن عليه السلام
سخنان امام حسن عليه السلام
لباس بهشتى
 

امام حسن(عليه السلام)

هو سيد اهل الجنة و حجة الله على الامة

ولادت

امام حسن (ع) اولين فرزند فاطمه و على در نيمه رمضان سال سوم هجرى در مدينه ديده به جهان گشود. از ام فضل، همسر عباس بن عبدالمطلب نقل شده كه گفت من به رسول خدا عرض كردم: يا رسول الله در خواب ديدم كه عضوى از اعضاى شما در خانه من است. حضرت فرمودند: خير است، به زودى فاطمه فرزندى مى آورد و تو او را شير مى دهى. زمانى نگذشت كه امام حسن متولد شد و ام الفضل او را شير داد.

وقتى خبر تولدش به رسول خدا رسيد سرشار از شادى شد و همان دم به خانه دخترش فاطمه شتافت و با صداى بلند از اسماء پرسيد فرزندم كجاست؟ اسماء نوزاد را كه در پوششى زرد رنگ پوشانده شده بود به پيامبر داد. پيامبر او را در آغوش گرفت و فرمود: مگر نگفته بودم كه نوزاد را در پوشش زرد نپوشانيد؟ سپس در گوشش اذان گفت تا در نهاد او بذر توحيد بپاشد. اين نخستين صدايى بود كه به گوش نوزاد بزرگوار رسول خدا مى رسيد.

سپس از على پرسيد آيا نامى براى فرزندتان انتخاب كرده ايد؟ على پاسخ داد: هرگز در اين كار بر شما پيشى نمى گيريم. پيامبر لختى سكوت كرد و سپس به فرمان الهى او را حسن ناميد، اسمى كه هرگز در دوران جاهليت شنيده نشده بود. در روايت آمده است كه جبرئيل از طرف خدا به پيامبر تبريك گفت و از او خواست تا نام مولود را همنام فرزند هارون، جانشين موسى (ع) بگذارد ; نام فرزندان هارون به عبرى شُبَّر و شُبير بود كه به عربى حسن و حسين مى شود. زيرا پدرشان على (ع) هم شأن هارون بود و جانشين پيامبر.

رسول اكرم(ص) وامام حسن عليه السلام 

از امام صادق (ع) روايت شده كه پيامبر گوسفندى براى حسن قربانى كرد و فرمود: پروردگارا، او را به محمد و آلش ببخش. و نيز روايت شده كه حضرت موى سرش را تراشيد و هم وزن آن - كه يك درهم و چيزى افزون بود- نقره به مستمندان داد و از آن هنگام سنت عقيقه و صدقه دادن هم وزن موى سر نوزاد مرسوم گرديد.

امام حسن از نظر اخلاق و عبادت ، شبيه ترين مردم به رسول خدا بود. از انس بن مالك نقل شده كه گفت: لم يكن احد اشبه برسول الله من الحسن بن على ; هيچ كس همچون حسن بن على شباهت به رسول خدا نداشت. پيامبر امام حسن را بسيار دوست مى داشت و همواره او را نوازش مى كرد.

مسلم در صحيح و ابن كثير در البداية و النهاية به نقل از براء بن حازب روايت كرده اند كه گفت: پيامبر را ديدم در حالى كه حسن را روى شانه خود گرفته بود و مى فرمود: پروردگارا من او را دوست دارم، پس تو نيز دوستش بدار.

عايشه نيز روايت كرده است كه پيامبر امام حسن را در آغوش مى گرفت و مى فرمود: پروردگارا، اين فرزند من است، من  او را دوست دارم و هر كس او را دوست دارد من نيز او را دوست مى دارم.

روزى رسول خدا حسن را بر شانه هايش سوار كرده بود، مردى بر او گذشت و گفت: چه نيكو مركبى سوار شده اى اى كودك! پيامبر فرمود: و چه برتر سوارى است او! پيامبر درباره او و برادرش بارها مى فرمود: اينان دردانه هاى من در دنيا هستند، هر كس مرا دوست دارد آنها را دوست داشته باشد. و نيز فرمود: لو كان العقل رجلاً لكان الحسن.; اگر قرار بود عقل به صورت انسانى مجسم شود همانا به صورت حسن جلوه مى كرد. و به حسنين مى فرمود: انا سلم لمن سالمهم و حرب لمن حاربهم.

انس ابن مالك گويد: روزى حسن بر پيامبر وارد شد. خواستم او را از پيامبر دور سازم پيامبر فرمود: و يحك يا انس! دع ابنى و ثمرة فؤادى فان من آذى هذا فقد آذانى و من آذانى فقد آذى الله.

واى بر تو اى  انس! فرزند و ميوه دلم را رها كن. هر كس اين كودك را بيازارد مرا آزرده است و هر كس مرا بيازارد خداوند را آزرده است.

محبت رسول خدا نسبت به حسن و برادرش حسين چنان بود كه خطبه خود را در مسجد قطع مى كرد و از منبر فرود مى آمد تا آن دو را در آغوش گرم خود بگيرد.

و همواره مى فرمود: احب اهل بيتى الىَ الحسن و الحسين...; محبوب ترين افراد خاندانم نزد من حسن و حسين است.

در كتاب اسدالغابة از عمر بن ابى سلمه، پسر همسر رسول خدا، نقل شده است كه گفت: پيامبر در خانه ام سلمه بود كه اين آيه نازل شد:

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس... خداوند اراده كرده است كه از شما اهل البيت پليدى را بزدايد و پاكيزگيتان ببخشد.

در اين هنگام حضرت دختر خود فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند و عبايى بر آنها پوشاند و در حالى كه على (ع) پشت سر او ايستاده بود فرمود: اللهم هولاء اهل بيتى فاذهب عنهم الرجس و طهر هم تطهيرا ; بار پروردگارا اينان اهل بيت من هستند، پليدى را از آنها دور فرما و آنان را پاكيزه گردان.

ام سلمه از آن حضرت پرسيد: آيا من نيز جزء آنان هستم؟ حضرت فرمود: تو در جايگاه خودت هستى، جايگاه تو بسيار نيكوست.

در روز مباهله در پاسخ نصارى كه به پيامبر گفته بودند چرا با اصحاب بزرگوار و ياران و پيروان شايسته ات با ما مباهله نمى كنى؟ و فقط اين دو كودك و پدر و مادر آنها را با خود آورده اى فرمود:

اجل، اباهكم بهؤلا خير اهل الارض و افضل الخلق ; شگفتا! من با بهترين مردم روى زمين و نيكوترين آفريده هاى خدا با شما مباهله مى كنم.

و درباره امام حسن فرمود: و هو سيد شباب اهل الجنة و حجة الله على الامة امره امرى و قوله قولى من تبعه فانه منى و من عصاه فانه ليس منى ;

حسن سرور جوانان اهل بهشت است و حجت خدا در ميان امت. فرمان او فرمان  من است و گفتارش، گفتار من، هر كس او را پيروى كند از من است و هر كس از او نافرمانى كند از من نيست.

در بعضى از نصوص آمده است كه پيامبر پرسش هايى را به امام حسن ارجاع مى داد تا به آنها پاسخ گويد. و موارد زيادى حضرت امير پرسش كنندگان را براى دريافت پاسخ به پسرش حسن هدايت مى كرد.

امام حسن مدت هفت سال از عمر شريفش را در دامان پر مهر و محبت جدش، رسول خدا سپرى كرد. اين سالها گر چه اندك بود، اما قادر بود تا سيماى شخصيت پيامبر عظيم الشأن اسلام را در امام متبلور سازد و آن حضرت را شايسته نشان افتخارى نمايد كه جدش بدو بخشيد ; آنگاه كه به حسب روايتى خطاب به امام حسن فرمود:

اشبهتَ خلَقى و خُلقى ; تو از لحاظ خلق و خوى و آفرينش مانند من هستى.

اين سالها، سالهاى كودكى و سالهاى پاكى و بى آلايشى او بود و جدش هر چه را مى خواست در لوح ضميرش نقش مى زد و آنچه از آسمان بدو مى رسيد به او منتقل مى كرد. پيامبر در هر فرصت و مناسبت مردم را درباره امام حسن و امام حسين سفارش مى نمود و امامت آن دو بزرگوار را مطرح مى كرد و مى فرمود:اين دو تن امامى هستند كه در هر كار و اقدامى راهبرند. پروردگارا من آنان را دوست دارم تو نيز دوستشان بدار و دوستدارانشان را نيز دوست داشته باش. يا مى فرمود: اين دو امام هستند خواه قيام كنند، خواه سكوت كنند. پيامبر لطيف ترين تعبيرات را در ستايش او و برادرش حسين به كار ميبرد و آن دو را چنان عزيز مى داشت كه حتى دشمنان اهل بيت نيز بعدها وقتى به ياد برخوردهاى رسول خدا با آنها مى افتادند بى اختيار نسبت به آنها احساس احترام كرده و در برابر آنان خضوع به خود مى گرفتند.

كتاب سيره معصومان

احتجاج امام حسن مجتبى (ع)

عمر و عاص و وليد بن عقبه و عتبة بن ابى سفيان و مغيره بن شعبه نزد معاويه گرد آمدند و به او پيشنهاد دادند كه حسن بن على را احضار كند. معاويه علت را پرسيد. گفتند: مى خواهيم او را توبيخ كنيم و به او بفهمانيم كه پدرش قاتل عثمان بوده است. معاويه به آنان گفت: هر چه شما بگوييد مردم شما را تكذيب مى كنند و هرچه او درباره شما بگويد مردم او را تصديق خواهند كرد. بنا براين صلاح نيست كه چنين كنيد. گفتند: شما او را احضار كنيد ما به خوبى از عهده پاسخش بر خواهيم آمد. معاويه دنبال حضرت فرستاد و وقتى كه آن بزرگوار وارد مجلس شد عرض كرد: اين افراد مطالبى دارند كه مى خواهند با شما در ميان بگذارند. پاسخ آنها را بدهيد. فرمود: بگويند و من مى شنوم. عمرو عاص بلند شد و گفت: اى حسن، تو مى دانى كه پدرت اولين كسى بود كه فتنه و آشوب به پا كرد و در طلب حكومت بود، و ديدى كه چگونه خداوند او را به جزاى اعمالش رسانيد؟ آنگاه وليد بن عقبه به پا خاست و گفت: اى بنى هاشم شما با عثمان با وجود قوم و خويشى خوب رفتار نكرديد. او شما را گرامى مى داشت ولى شما به او ستم كردند و او را كشتيد. اى حسن ما مى خواستيم پدرت را بكشيم كه خداوند ما را از دست او نجات دهد، و اگر او را در مقابل خون عثمان مى كشتيم هيچ گناهى نداشتيم. سپس عقبه به پا خاست و گفت: اى حسن مى دانى كه پدرت بر عثمان ظلم كرد و او را كشت، چون نسبت به حكومت دنياى او حسادت ورزيد، و ما مى خواستيم او را بكشيم كه خداوند او را كشت.

سپس مغيره مطالبى در سبّ حضرت امير (ع) و بزرگداشت عثمان بيان نمود. آنگاه امام مجتبى (ع) بلند شد و حمد و ستايش الهى به جاى آورد و رو به حضار كرد و  فرمود: از تو شروع مى كنم اى معاويه. اينها به من دشنام ندادند بلكه تو بودى كه به من دشنام دادى، چون بغض و عداوت نسبت به جدّم رسول اكرم (ص) دارى. اى حضار شما را به خدا سوگند آيا كسى را كه فحش داديد اولين مؤمن نبود؟ آيا به دو قبله نماز نخواند و تو اى معاويه در آن روزگار كافر و مشرك بودى؟ آيا در جنگ بدر پرچم پيامبر(ص) دست او نبود در حاليكه بدست معاويه و پدرش پرچم مشركين بود؟ شما را به خدا و به اسلام سوگند آيا مى دانيد كه جدم رسول خدا سه مرتبه قاصد به نزد معاويه فرستاد ولى هر سه مرتبه جواب داد كه او در حال خوردن است. و پيامبر (ص) فرمود: خدا هرگز او را سير نكند. شما را به خدا سوگند آيا مى دانيد كه معاويه مهار شترى را كه پدرش بر آن سوار بود و برادرش آن را مى راند گرفته بود كه پيامبر (ص) آنان را ديد و فرمود: لعن الله الجمل و قائدة و راكبه و سائقه خدا شتر و سوار و گيرنده مهار و راننده آن را لعنت كند؟ اين سهم تو اى معاويه.

و اما تو اى عمرو عاص، 5 نفر در مورد تو نزاع كردند كه تو فرزند كدام يك از آنها باشى و سرانجام بدترين مردم تو را به فرزندى انتخاب كرد و سپس تو در بين مردم بپا خاستى و گفتى: من بدگوى محمد (ص) هستم و خداوند در مورد تو آيه نازل فرمود كه: ان شانئك هو الابتر سپس پيامبر (ص) را با اشعارى هجو كردى و پيغمبر (ص) فرمودند: خدايا من خوب شعر نمى گويم ولى در مقابل هر بيت شعر عمرو عاص او را لعنت كن. سپس تو نزد نجاشى رفتى و آنهمه سعايت در حق مسلمين كردى ولى خداوند تو را تكذيب فرمود و نااميد برگشتى. تو دشمن بنى هاشم در جاهليت و در عصر اسلام بودى، سپس رو به عقبة بن ابى معيط كرد و فرمود: چگونه تو را سرزنش كنم بر دشنامى كه به على (ع) گفتى در حاليكه على (ع) گفتى در حاليكه على (ع) تو را هشتاد تازيانه زد و پدرت را به امر جدم كشتى و جدم او را به دستور خدا كشت چون اقدام به قتل آن حضرت كرده بود. جدم شما را به آتش و پدرم به شمشير و تازيانه حواله داد.

و اما تو اى عتبه كه ما را به قتل متهم مى كنى؟ چرا خودت وقتى كه ديدى در بستر همسرت بيگانه اى خفته است او را نكشتى و همسرت را بعد از آن عمل زشت و ناپسند طلاق ندادى؟

و اما تو اى اعور ثقيب: به چه دليل على را سب مى كنى؟ به خاطر اينكه از پيامبر (ص) فاصله داشت؟ يا اينكه حكومت از روى ظلم نمود؟ يا اينكه دنيا طلب و شيفته مال دنيا بود؟ هر كدام از اينها را كه بگويى مردم تو را تكذيب مى كنند. و اما اينكه ما را از قتل ترساندى، مانند مثال پشه اى است كه روى درخت خرمايى نشسته بود، هنگام بلند شدن به درخت گفت:خودت را محكم بگير كه مى خواهم بلند شوم. درخت خرما گفت: من آمدن و نشستن تو را نفهميدم تا چه رسد كه از پرواز تو پروايى داشته باشم. ما از عداوت تو چيزى متوجه نشديم تا چه رسد به دشنام تو. سپس از مجلس بيرون رفت. معاويه گفت: به شما نگفتم كه درباره او نمى توانيد انصاف را رعايت كنيد؟ به خدا قسم با سخنانش خانه را تاريك كرد. ديگر در شما خيرى نيست.

 

خوى و منش

پرهيزگارى

توجهى خاص به خداوند داشت ; آثار اين توجه را گاه از چهره او هنگام وضو در مى يافتند ; چون وضو مى گرفت، رنگ مى باخت و به لرزه مى افتاد، مى پرسيدند كه: چرا چنين مى شوى؟ مى فرمود: آن را كه در پيشگاه خدا مى ايستد، جز اين سزاوار نيست.

از امام ششم (ع) آورده اند كه: امام حسن (ع) عابدترين مردمان زمان خويش بود و با فضيلت ترين ; چون به ياد مرگ و رستاخيز مى افتاد، مى گريست و بى حال مى شد.

پياده و گاه برهنه پا، 25 بار به خانه خدا رفت.

بخشندگى

در جود و بخشش امام حسن (ع) داستانها گفته اند از جمله :

مردى به عثمان در حاليكه درب مسجد نشسته بود گذشت و از او عطا و بخششى درخواست نمود، عثمان فرمان داد كه 5درهم به او بدهند. آن مرد گفت: مرا به كسى راهنمايى كن كه از اين بيشتر چيزى ببخشد، عثمان گفت: نزد جوانمردانى كه در گوشه مسجد نشسته اند برو. آنان امام مجتبى(ع) و امام حسين(ع) و عبدالله بن جعفربن ابى طالب بودند. مرد نزد آنان رفت و سلام كرد و درخواست بخشش نمود.

 امام مجتبى(ع) به او فرمود: اى مرد، درخواست عطاو بخشش حلال و روا نيست مگر در يكى از سه مورد: براى دادن خونبها، براى پرداخت قرض و بدهكارى، در فقر و تهيدستيى كه موجب خفت و خوارى است. مرد گفت: به خاطر يكى از همين سه امر دست سؤال دراز كرده ام. حضرت مجتبى(ع) فرمان داد كه 50 دينار به او بدهند. امام حسين(ع) نيز به تبعيت و احترام آنحضرت 49 دينار و عبدالله نيز به تبعيت و احترام آن دو بزرگوار 48 دينار به وى عطا نمودند.(به اين وسيله به افراد محتاج مى آموختند كه در چه شرايطى دست نياز بردارند و به سيادت و بزرگوارى و كرامت روح خويش ضربه نزنند و به متدينين نيز مى آموختند كه در عين قيام به وظيفه انفاق، بصيرت و آگاهى لازم داشته باشند).

يكى از كنيزان او، دسته گلى خوشبوى به تحفه، پيشكش كرد. امام (ع) در مقابل او را آزاد فرمود و چون پرسيدند: چرا چنين كرد؟ فرمود: خدا ما را چنين تربيت كرده است و اين آيه را باز خواندند:و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها ; يعنى چون به شما هديه اى دادند، به نيكوتر، پاسخ گوييد.

سه بار در زندگى، هر چه داشت، را به دو قسمت تقسيم كرد و در راه خدا انفاق كرد.

بردبارى

مردى از شام به تحريك معاويه، روزى امام را به دشنام گرفت. امام (ع) چيزى نفرمود تا ساكت شد ; آنگاه با لبخندى شيرين او را سلام گفت و فرمود: پير مرد! فكر مى كنم غريب هستى، و گمان مى كنم در اشتباه افتاده اى، اگر از ما رضايت بخواهى، خواهيم داد و اگر چيزى بطلبى;اگر راهنمايى مى جويى، راهنماييت خواهيم كرد ; اگر بارى بر دوش دارى ; بر مى داريم و اگر گرسنه اى سيرت مى سازيم ; اگر نيازمندى، نيازت را بر مى آوريم، هر كارى دارى، در انجام آن حاضريم. و اگر بر ما وارد شوى، راحت تر خواهى بود كه وسايل پذيرايى از هر گونه ما را فراهم است.

مرد، شرمسار شد و گريست و گفت: گواهى مى دهم كه تو جانشين خداوند بر زمينى، خدا بهتر مى داند كه رسالت خويش را، كجا قرار دهد. تو و پدرت، نزد من، مغبوضترين بوديد، اما اكنون محبوب ترين هستيد.

پيرمرد آنروز مهمان امام شد و چون از آنجا رفت به دوستى آن گرامى، گرويده بود.

 

سخنان حضرت امام حسن (ع):

1- با نيكوكارى از كارهاى ناپسند جلوگيرى كنيد.

2- شدايد و مشكلات را با صبر چاره كنيد.

3- دين خود را حفظ و محبت مردم را به خود جلب كنيد.

4- درد بيچارگان را پيش از آنكه بگويند درمان كنيد.

5- در كارها از مشورت مضايقه نكنيد.

6- خويشاوند كسى است كه به انسان محبت دارد، اگر چه بيگانه باشد.

7- با مردم در زندگى بسازيد تا با شما مهربان شوند.

8- از سخن بيفايده احتراز كنيد.

9- مردم حريص فقيرند (زيرا هيچوقت راضى نيستند و هميشه بايد تلاش كنند.)

10- پستى و ناكسى اين است كه شكر نعمت نكنى.

11- چيزى كه شر ندارد شكر بر نعمت است و صبر بر ناگوار.

لباس بهشتى

طريحى گويد: از برخى نيكان مورد اعتماد نقل شده كه: روز عيدى حسن عليه السلام  و حسين عليه السلام با اتاق جدّشان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شده عرض كردند: پدربزرگ امروز روز عيد است و كودكان عرب با لباسهاى رنگارنگ خود را آراسته و لباس نو پوشيده اند، ولى ما لباس نو نداريم. خدمت شما رسيده ايم تا عيدى خود را از شما بگيريم، و هيچ چيز نمى خواهيم جز لباس (نو) كه بپوشيم

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به حال آنان انديشيد و گريست، در خانه لباسى كه مناسب آنان باشد نداشت و صلاح نديد كه آنان را ردّ كرده، و آزرده خاطركند، از اين رو به خداوند رو آورد و به حضرت پروردگار عرض كرد: خدايا! دل شكسته آنان و مادرشان را بهبود فرما. در اين هنگام جبرئيل از آسمان فرود آمد در حالى كه دو لباس سفيد از جامه هاى بهشتى همراه داشت.

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) خوشحال شد و به حسن عليه السلام و حسينعليه السلام فرمود: اى دو سرور جوانان اهل بهشت، جامه هاى خود را بگيريد كه خيّاط قدرت ازلى آنها را اندازه اندام شما دوخته و آماده از عالم غيب، براى شما رسيده است.

حسن    عليه السلام و حسينعليه السلام چون لباسها را سفيد ديدند عرض كردند: پدر بزرگ! اين لباسها چگونه است با اينكه همه كودكان عرب لباسهاى رنگارنگ پوشيده اند؟

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مدتى در انديشه خاموش ماند، پس جبرئيل عرض كرد! اى محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شاد و خوشحال باش كه رنگرز رنگ الهى اين مهمّ را سامان مى دهد و دل آن دو را به هر رنگى بخواهند شاد مى كند. اى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)! فرمان ده تا طشت و آفتابه اى بياورند.

چون طشت و آفتابه آماده شد جبرئيل عرض كرد: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)! من بر اين لياسها آب مى ريزم و شما با دست خود آنها را بمال، به هر رنگى كه بخواهند رنگ مى شود. پس پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) جامه حسن را در طشت نهاد و جبرئيل بر آن آب مى ريخت. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رو به حسن كرد و فرمود: نور ديده ام! مى خواهى لباست چه رنگى باشد؟ عرض كرد: سبز. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن آب لباس را با دست خود به هم ماليد، به قدرت الهى همچون زبرجد سبز، سبز نيكو شد. آن را از طشت بيرون آورد به حسن داد و او آن را پوشيد. سپس جامه حسين را در طشت نهاد جبرئيل شروع كرد آب بريزد، پيامبر به حسن كه پنج سال بود رو كرد و فرمود: نور ديدگانم مى خواهى لباست چه رنگى باشد؟ عرض كرد: پدر بزرگ! سرخ. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را در آن آب به هم ماليد و آن لباس همانند ياقوت سرخ، سرخ رنگ شد. حسين آنرا پوشيد و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) شادمان گشت.

حسن و حسين خوشحال و شادان رو به مادر خود كردند، در اين هنگام جبرئيل از ديدن اين ماجرا (متأثر شده) گريست، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: برادرم! در چنين روزى كه فرزندان خوشحالند مى گريى و غمگينى؟ تو را به خدا علّت گريه خود را برايم بگو. جبرئيل عرض كرد: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بدان كه انتخاب فرزندانت، طبق اختلاف رنگ (سرنوشت نهايى آنان در اين دنيا) است حسن تو را ناچار زهر مى خورانند و بدن او از شدّت مسموميت سبز زنگ خواهد شد. و حسين تو را مى كشند و سر مى برند و بدن او از خونش رنگين خواهد شد. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از شنيدن اين ماجرا گريست و بر اندوهش افزوده شد.