مختصري از زندكاني  امام صادق عليه السلام
در عزاي امام صادق عليه السلام
 امام عليه السلام در مقابل طاغوت
 آتش زدن منزل امام عليه السلام
حوزه درس امام صادق عليه السلام
استدلال امام (ع) بر حدوث جهان
 مناجات امام صادق عليه السلام
 امام عليه السلام وروساى مذاهب
سخنان امام صادق عليه السلام
مناظره امام عليه السلام با ابوحنيفه
 
 

 

معصوم هشتم حضرت امام جعفر صادق(ع):

حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) رئيس مذهب (شيعه) در روز 17 ربيع الاول سال 83 هجرى چشم به جهان گشود.

پدرش امام محمد باقر(عليه السلام) و مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر مى باشد.

كنيه آن حضرت: ابو عبدالله و لقبش صادق است.

حضرت صادق تا سن 12 سالگى معاصر جدّ گراميش حضرت سجاد بود و مسلماً تربيت اوّليه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام (عليه السلام) از خرمن دانش جدش خوشه چينى كرده است.

پس از رحلت امام چهارم مدت 19 سال نيز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر(عليه السلام) زندگى كرد و با اين ترتيب 31 سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود كه هر يك از آنان در زمان خويش حجت خدا بودند، و از مبدأ فيض كسب نور مى نمودند گذرانيد.

بنابراين صرف نظر از جنبه الهى و افاضات رحمانى كه هر امامى آن را دارا مى باشد، بهره مندى از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد كه آن حضرت با استعداد ذاتى و شم علمى و ذكاوت بسيار، به حد كمال علم و ادب رسيد و در عصر خود بزرگترين قهرمان علم و دانش گرديد.

پس از درگذشت پدر بزرگوارش 34 سال نيز دوره امامت بود كه در اين مدت مكتب جعفرى را پايه ريزى فرمود، و موجب بازسازى و زنده نگهداشتن شريعت محمدى(صلى الله عليه وآله) گرديد.

زندگى پر بار امام جعفرصادق(عليه السلام) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنى اميّه (هشام بن عبدالملك ـ وليد بن يزيد ـ ابراهيم بن وليد ـ مروان حمار) كه هر يك به نحوى موجب تألم و تأثر و كدورت روح بلند امام معصوم(عليه السلام)را فراهم مى كرده اند، و دو نفر از خلفاى عباسى (سفاح و منصور) نيز در زمان امام(عليه السلام) مسند خلافت را تصاحب كردند و نشان دادند كه در بيداد و ستم بر امويان پيشى گرفته اند. چنان كه امام صادق (عليه السلام) در 10 سال آخر عمر شريفش در ناامنى و ناراحتى بيشترى به سر مى برد.

عصر امام صادق(عليه السلام): عصر امام صادق(عليه السلام) يكى از طوفانى ترين ادوار تاريخ اسلام است، كه از يك سو اغتشاش ها و انقلابهاى پياپى گروههاى مختلف، به ويژه از طرف خونخواهان امام حسين(عليه السلام) رخ مى داد، كه انقلاب ابو سلمه در كوفه و ابو مسلم در خراسان و ايران از مهمترين آنها بوده است. و همين انقلاب سرانجام حكومت شوم بنى اميه را برانداخت و مردم را از يوغ ستم و بيدادشان رها ساخت. ليكن سرانجام بنى عباس با تردستى و توطئه، به ناحق از انقلاب بهره گرفتند و حكومت و خلافت را تصاحب كردند. دوره انتقال حكومت هزار ماهه بنى اميه به بنى عباس طوفانى ترين و پر هرج و مرج ترين دورانى بود كه زندگى امام صادق(عليه السلام) را فرا گرفته بود.

و از ديگر سو عصر آن حضرت، عصر برخورد مكتبها و ايدئولوژى ها و عصر تضاد افكار فلسفى و كلامى مختلف بود، كه از برخورد ملتهاى اسلام با مردمان كشورهاى فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامى با دنياى خارج، به وجود آمده و در مسلمانان نيز شور و هيجانى براى فهميدن و پژوهش پديد آورده بود.

عصرى كه كوچكترين كم كارى يا عدم بيدارى و تحرك پاسدار راستين اسلام، يعنى امام(عليه السلام)، موجب نابودى دين و پوسيدگى تعليمات حيات بخش اسلام، هم از درون و هم از بيرون مى شد.

اينجا بود كه امام(عليه السلام) دشوارى فروان در پيش و مسؤوليت عظيم بر دوش داشت. پيشواى ششم در گير و دار چنين بحرانى مى بايست از يك سو به فكر نجات افكار توده مسلمانان از الحاد و بدبينى و كفر و نيز مانع از انحراف اصول و معارف اسلامى از مسير راستين باشد. و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين به وسيله خلفاى وقت جلوگيرى كند.

علاوه بر اين، با نقشه اى دقيق و ماهرانه، شيعه را اضمحلال و نابودى برهاند، شيعه اى كه در خفقان و شكنجه حكومت پيشين، آخرين رمقها را مى گذراند، و آخرين نفرات خويش را قربانى مى داد، و رجال و مردان با ارزش شيعه يا مخفى بودند، و يا در كر وفر و زرق و برق حكومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند، و جرأت ابراز شخصيت نداشتند، حكومت جديد هم در كشتار و بيعدالتى دست كمى از آنها نداشت و وضع به حدى خفقان آور و ناگوار و خطرناك بود كه همگى ياران امام(عليه السلام) را در معرض خطر مرگ قرار مى داد، چنانكه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ بودند.

جابر جعفى يكى از ياران ويژه امام است كه از طرف آن حضرت براى انجام دادن امرى به سوى كوفه مى رفت. در بين راه قاصدى تيز پاى امام به او رسيد و گفت امام(عليه السلام) مى گويد: خودت را به ديوانگى بزن، همن دستور او را از مرگ نجات داد و حاكم كوفه كه فرمان محرمانه ترور را از طرف خليفه داشت از قتلش به خاطر ديوانگى منصرف شد.

جابر جعفى كه اصحاب سر امام باقر(عليه السلام) نيز مى باشد مى گويد: امام باقر(عليه السلام) هفتاد هزار حديث به من آموخت كه به كسى نگفتم و نخواهم گفت....

او روزى به حضرت عرض كرد مطالبى از اسرار به من گفته اى كه سينه ام تاب تحمل آن را ندارد و محرمى ندارم تا به او بگويم و نزديك است ديوانه شوم.

امام فرمود: به كوه و صحرا برو و چاهى بكن و سر در دهانه چاه بگذار و در خلوت چاه بگو: حدثنى محمد بن على بكذا و كذا.....(يعنى امام باقر(عليه السلام) به من فلان مطلب را گفت، يا روايت كرد).

آرى، شيعه مى رفت كه نابود شود، يعنى اسلام راستين به رنگ خلفا در آيد، و به صورت اسلام بنى اميه يا بنى عباسى خودنمايى كند.

در چنين شرايط دشوارى، امام دامن همت به كمر زد و به احياء و بازسازى معارف اسلامى پرداخت و مكتب علمى عظيمى به وجود آورد كه محصول و بازده آن، چهار هزار شاگرد متخصص (همانند هشام، محمد بن مسلم، و...) در رشته هاى گوناگون علوم بودند، و اينان در سراسر كشور پهناور اسلامى آن روز پخش شدند.

هر يك از اينان از طرفى، بازگو كننده منطق امام كه همان منطق اسلام است و پاسدار ميراث دينى و علمى و نگهدارنده تشيع راستين بودند، و از طرف ديگر مدافع و مانع نفوذ افكار ضد اسلامى و ويرانگر، در ميان مسلمانان، نيز بودند.

تأسيس چنين مكتب فكرى و اين سان نوسازى و احياگرى تعليمات اسلامى، سبب شد كه امام صادق(عليه السلام) به عنوان رئيس مذهب جعفرى (تشيع) مشهور گردد.

ليكن طولى نكشيد كه بنى عباس پس از تحكيم پايه هاى حكومت و نفوذ خود، همان شيوه ستم و فشار بنى اميه را پيش گرفتند و حتى از آنان هم گوى سبقت را ربودند.

امام صادق(عليه السلام) كه همواه مبارزى نستوه و خستگى ناپذير و انقلابيى بنيادى، در ميدان فكر و عمل بوده، كارى كه امام حسين(عليه السلام) به صورت قيام خونين انجام داد، وى قيام خود را در لباس تدريس و تأسيس مكتب و انسان سازى انجام داد و جهادى راستين كرد.  

 

در سوگ امام صادق(عليه السلام)

مدينه در سوگ تو گريست و فوج فوج مردم غمگين و سوگوار، سالروز رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را به ياد آوردند.

رحلت تو، داغى سنگين بود و به خاك سپردنت داغى سنگين تر، سيل اشك از ديدگان جارى بود، تشييع كنندگان، ناباورانه در پى جنازه مطهرت به سوى بقيع رهسپار شدند و مدينه تعطيل شد و هر خانه اى ماتمكده اى حزن آلود!

آرى....اى امام صادق(عليه السلام)

معصومى بودى كه در بقيع به خاك آرميدى، آيا تشييع كنندگانت مى دانستند كه چه كوه عظيمى را بر دوش مى كشند؟ خوشا بر خاك بقيع كه پيكر پاك تو را در بر كشيد.

درود بر ام فروه كه مادر والا قدر تو بود و گوهرى چون تو را در دامان پروراند.

اى صادق آل پيامبر:

با بيان بليغ و كلام فصيح، زبان رساى اسلام بودى.

با سخنان حكميمانه، منطق استوار و علم سرشار، برگزيده روزگار بودى و بنده شايسته پروردگار.

تجسم صبر و اخلاص بودى.

چشمه جود و سخاوت و كوه حلم و بردبارى، نام آور فراست و شجاعت و جلوه هيبت و جلالت.

چهره فروزان اهل بيت بودى و وارث علوم رسالت.

از سلاله پيامبران بودى و عطر و بوى پيامبر را مى دادى و مهابت و شكوه او را داشتى.

اى خورشيد مدينه دانش:

سالهاى سياه، ابرهاى سلطه امويان، آسمان جهان اسلام را تاريك كرده بود و سالهاى تيره تر حكومت عباسيان، مسلمانان را به تيرگى نشانده بود

در ميان اين دو فصل سياه و سرد و ابر آلود چند صباحى كه خورشد وجود تو تابيد، اسلام و قرآن را جان بخشيد، نهال حق پا گرفت و افق انديشه ها تابان شد.

دين، زنده به نام تو گشت.

درخت علم، در بوستان كلام تو روئيد.

گلشن فضل از چشمه دانش تو سيراب شد.

كتاب فقه با الفباى جعفرى نگاشته گشت.

وقتى تو سخن مى گفتى، طبيعى بود كه حسودان و عنودان، زبان طعن بگشايند و تيغ دشمنى بركشند. كدام دانشورى را مى توان شناخت كه از گنج دانشت، بهره نبرده باشد؟

كدام معلمى را مى توان نام برد كه به اندازه تو تربيت مكتب عترت داشته باشد؟

كدام حوزه است كه شاگردى تو بر سر در آن نقش نبسته است؟

كدام فقيه است كه خوشه چين خرمن حديث تو نيست؟

وقتى چهار هزار قلم، حكمت و حديث و فقه را از عرش بلند علم لدنى تو، بر فرش كتب و دفاتر فرود مى آورند. وقتى چهار هزار شاگرد، همچون نسيمى خوشبوى، از كوى معارف تو گذشته و در پهنه قلمرو اسلام پخش مى شدند و قال الصادق گويان، كام تشنگان معرفت را عطر آگين مى ساختند.

وقتى منطق اهل بيت و برهان عترت، قوى تر و بران تر بود. وقتى مردم، گاهى از لابلاى گرد و خاكهاى برانگيخته بدعت گذاران و تحريف گران، چهره اسلام ناب محمدى را مى ديدند و فريفته جذبه هاى آن مى شدند.

وقتى سلسله نورانى راويان احاديث، حلقه اى از تعبد و اطاعت بر گرد آل الله مى زدند.

وقتى ابان بن تغلبها، هشام ابن حكمها، مومن طاق ها حامل و ناقل علوم تو بودند. وقتى جميل ابن دراجها، ابو بصيرها، زراره ها، سماعه ها، فقه و حكمت را در افق انديشه ها و مزرعه دلها مى افشاندند.

وقتى حمران ابن اعينها، على ابن حمزه ها، عمار ساباطى ها، جابر ابن حيان ها مفضل ها، صفوان ها، سيراب شدگانى از كوثر زلال دانش تو بودند و جامى از اين زمزم جوشان، به جان هاى تشنه مى نوشاندند و كام دلها را حلاوت (مكتب عترت) آشنا مى ساختند و نه تنها علم، كه عمل هم مى آموختند و نه فقط دانش كه دين را هم از زبان تو مى گرفتند.

وقتى با تابش مهر درخشان تو، مجالى براى خود نمايى شب پره ها نمى ماند،....

آرى در آن شرايط، روشن بود كه خفاشان كور سو، نگذارند فروغ فروزانت جلوه گرى كند.

و اين گونه بود كه تو، در عين شهرت و اعتبار و نفوذ و محبوبيت، همچنان مظلوم بودى و مظلومى اى امام صادق(عليه السلام).

تو ناصر حقايق، دچار منصور دوانقى بودى، آن باطلى كه لباس حق پوشيده و جامه خدمت و خلافت به بر كرده بود تا رعيت را در هيأت شبانى بفريبد و گرگ ايمان و جان آنان شود.

شهادت تو، نشانى از مظلوميت خط اهل بيت بود. و بايد به حق گفت كه تو امام صادقان و صادقى از امامانى(1).

امام صادق(ع) در برابر منصور

امامت امام صادق(عليه السلام) در رابطه با خلفاى طاغوتى، بيشتر در عصر سلطنت منصور دوانيقى، دومين خليفه عباسى بود، يازده سال از امامت آنحضرت در اين عصر گذشت و سرانجام به دستور منصور، آن حضرت را به شهادت رساندند، برخوردهاى سياسى امام صادق(عليه السلام) با منصور، بسيار بود، لازم است در اينجا نخست چهره منصور را معرفى كنيم، سپس نظر شما را به ذكر چند نمونه از برخوردهاى امام صادق(عليه السلام) با او جلب نماييم:

منصور دوانيقى دومين طاغوت عباسى، از خونخواران بى رحم تاريخ است كه با خشن ترين برخورد، به آل محمد(صلى الله عليه وآله) ستم كرد.

لازم به تذكر است كه امام صادق(عليه السلام) در مدينه مى زيست، هنگامى كه زمام خلافت به دست بنى عباس افتاد، عبدالله سفاح (نخستين خليفه عباسى) آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد، ولى پس از ديدن معجزات و كرامات و فضايل، از آن حضرت او را مرخص كرد، امام به مدينه بازگشت، هنگامى كه منصور دوانيقى (دومين خليفه عباسى) به خلافت رسيد، آن حضرت را در سال (145 هـقـ) با اهانت و جسارت به عراق و كوفه طلبيد، ومدتى آن حضرت را تحت نظر در عراق نگه داشت و پنج بار او را احضار نمود و تصميم بر قتلش گرفت، وى بر اثر بروز معجزات و...از قتل آن حضرت صرف نظر كرد(1) و پس از مدتى امام به مدينه بازگشت، بنابراين غالب برخوردهاى امام با منصور در عراق (در كوفه وحيره و...) رخ داده است.

اينك با توجه به ماجرا و تذكر فوق، به چند نمونه زير كه بيانگر برخورد قاطع امام صادق(عليه السلام) با اين طاغوت قلدر است، توجه كنيد:

يك: پاسخ كوبنده امام صادق(عليه السلام) به نامه منصور

منصور دوانيقى در ضمن نامه اى به امام صادق(عليه السلام) نوشت:

چرا مانند ساير مردم به مجلس ما نمى آيى و در اطراف ما حاضر نمى گردى؟

امام صادق(عليه السلام) در پاسخ او نوشت:

ليس لنا ما نخافك من اجله و لا عندك من امر الاخرة ما نرجوك له و لا انت فى نعمة فنهنئك و لا تراها فى نقمة فنعزيك بها. فما نصنع عندك؟

-----------------------------------------------------

1- اقتباس از كشكول شيخ بهائى (ترجمه شده)، ص 272.

در نزد ما (از نظر مادى) چيزى نيست كه براى آن از تو بترسيم و در نزد تو از نظر معنوى و اخروى چيزى نيست كه به خاطر آن به تو اميدوار باشيم، در نزد تو نه نعمتى وجود دارد كه بياييم و به خاطر آن به تو تبريك بگوييم، و نه تو خود را در بلا ومصيبت مى بينى، كه بياييم و به خاطر آن به تو تسليت بگوييم، پس براى چه نزد تو آييم؟

منصور دوانيقى پس از دريافت اين پاسخ عميق و كوبنده، جواب داد: نزد ما بيا و ما را نصيحت كن

امام صادق(عليه السلام) جواب داد: كسى كه دنيا خواه باشد تو را نصيحت نمى كند ]زيرا دنيايش به خطر مى افتد[ و اگر آخرت خواه باشد، نزد تو نمى آيد.

منصور با دريافت اين پاسخ، گفت:سوگند به خدا او (امام صادق) با اين جواب، دنيا خواهان را از آخرت خواهان، مشخص كرد، و او كه در اطراف من نمى آيد، آخرت خواه است نه دنيا خواه.(1)

دو: نهى شديد امام صادق(عليه السلام) از همكارى با طاغوت

عصر سلطنت منصور دوانيقى بود يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: بعضى از ما شيعيان گاهى در تنگناى سخت اقتصادى قرار مى گيرد، به او پيشنهاد مى شود كه براى اينها (طاغوتيان بنى عباس) خانه بسازد، يا نهرى از آنان لاى روبى نمايد و يا سدى از آنها را بسازد، نظر شما در اين باره چيست؟

امام صادق(عليه السلام) در پاسخ فرمود:

ما اُحب انى عقدت لهم عقدة، او وكيت لهم و كاء و ان لى ما بين لابتيها، لا ولا مدة بقلم، ان اعوان الظلمة يوم القيامة فى سرادق من نار، حتى يحكم الله بين العباد:

من دوست ندارم براى آنها (بنى عباس) گرهى بزنم، يا در مشكى را ببندم، هرچند در برابر آن ثروت زيادى به دستم برسد، نه حتى دوست ندارم قلمى براى آنها بر صفحه اى بكشم، همانا كمك كنندگان به ستمگران در روز قيامت، در سراپرده اى از آتش قرار داده مى شوند، تا خداوند بين بندگان حكم كند.(2)

سه: قطع سخنرانى فرماندار گستاخ مدينه

پس از آنكه محمد و ابراهيم پسران عبدالله محض از آل حسين(عليه السلام) به فرمان منصور كشته شدند،

-------------------------------------------------------------------------------

1-كشف الغمة، ج 2، ص 448 ـ بحار، ج 47، ص 184.

2- وسائل الشيعة، ج 12، ص 129.

منصور مردى به نام شيبة بن غفال را فرماندار مدينه نمود، شيبه وارد مدينه شد، در روز جمعه براى اقامه نماز جمعه به مسجد آمد، براى اداى خطبه بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثنا با كمال گستاخى گفت:

اما بعد ; على بن ابى طالب(عليه السلام) بين مسلمانان، ايجاد اختلاف كرد، و با مؤمنان جنگيد، هدفش آن بود كه خود بر مسند رهبرى بنشيند، و افراد شايسته را از اين مقام باز دارد، خداوند او را از اين مقام محروم نمود، و او را دق كش كرد، واينك اين فرزندان او (از جمله امام صادق) است كه در راه انداختن فساد، از او پيروى مى كنند، و مقام رهبرى را كه شايسته او نيست مى طلبند، بر همين اساس در اطراف و اكناف، كشته مى شوند و به خونشان غوطه ور مى گردند.

اين گفتار گستاخانه و دروغين، بر حاضران گران آمد، ولى هيچ كس جرأت نكرد لب بجنباند ; ناگاه ديدند مردى كه پيراهن خراسانى در تن داشت، از ميان جمعيت برخاست و گفت:

ما خداوند را حمد و سپاس مى كنيم، و بر محمد خاتم پيامبران، و سرور رسولان و بر همه رسولان و پيامبران، درود مى فرستيم اى خطيب اما اين كه از خير گفتى، ما سزاوار آن هستيم، واينكه از زشتى گفتى، تو و صاحب تو (منصور) به آن سزاوارتر هستيد، اى كسى كه در غير جاى خود نشسته اى، و غذاى ديگران را مى خورى، از همين جا سرافكنده به مركز خود بازگرد.

سپس آن مرد روى خود را به مردم كرد و گفت: اى مردم آيا مى خواهيد آن كسى را كه در قيامت ميزان كردار نيكش خاليترين ميزان ها است، و زيانش آشكارترين زيانها است، به شما بشناسانم؟ چنين كسى شخصى است كه آخرتش را به دنياى ديگران بفروشد، و او همين فاسق (فرماندار) است.

مردم سكوت كردند، و فرماندار بى آنكه يك كلمه سخن بگويد، از مسجد خارج شد.

عبدالله بن سليمان تميمى، يكى از حاضران گويد: از مردم پرسيدم اين مرد متعرض( كه اين گونه با قاطعيت و شجاعت، فرماندار گستاخ را سركوب كرد) چه كسى بود؟

حاضران گفتند: اوجعفر بن محمد (امام صادق) بود.(1)

چهار: جبار خواندن منصور، توسط امام صادق(عليه السلام)

روزى منصور دوانيقى در محضر امام صادق(عليه السلام) بود، مگسى آمد و روى بدن منصور نشست و گزيد، منصور آن را رد كرد، همان مگس بار ديگر آمد و منصور راگزيد، منصور آن را رد كرد، باز آن

-------------------------------------------------------

1- امالى شيخ طوسى، ص 31 و 32، بحار الانوار، ج 47، ص 165

مگس بازگشت ومنصور را گزيد، منصور كه عصبانى شده بود به امام صادق(عليه السلام) گفت: خداوند براى چه مگس را آفريده است؟

امام صادق(عليه السلام) بى درنگ فرمود:

ليذل به الجبارين:

براى اين كه افراد جبار و متكبر را خوار كند!

به اين ترتيب امام صادق(عليه السلام) منصور را جبار ومتكبر خواند.

پنج: آتش زدن خانه امام صادق(عليه السلام) به دستور منصور

منصور به حاكم خود در مكه و مدينه به نام حسن بن زيد پيام داد كه خانه امام صادق(عليه السلام) را بسوزان

حاكم، اين دستور را اجرا كرد، و به خانه امام صادق(عليه السلام) آتش افكند به طورى كه شعله هاى آن به در خانه و راهرو آن رسيد.

امام صادق(عليه السلام) بيرون آمد و به درون آتش رفت و در حالى كه در ميان آتش قدم مى زد، مى فرمود:

انا بن اعراق الثرى انا بن ابراهيم خليل الله:

من پسر ريشه هاى زمين هستم، من پسر ابراهيم خليل(عليه السلام) مى باشم.(1)

يعنى همان گونه كه ابراهيم خليل الله(عليه السلام) جدم(2) در آتش نمرودى نسوخت، من هم به اذن خدا نمى سوزم و همان گونه كه لقب جدم اسماعيل (اعراق الثرى) است يعنى فرزندان او مانند رگ و ريشه درخت در اطراف زمين پراكنده اند، ونابود نمى شوند، ما هم نابود نمى شويم.

يكى از شيعيان مى گويد: يك روز بعد از آتش زدن خانه امام صادق(عليه السلام) در مدينه به محضرش رفتم، ديدم بسيار غمگين است، و اشك از ديدگانش بر صورتش مى ريخت، عرض كردم: چرا ناراحت و گريان هستى؟

فرمود: وقتى كه روز قبل آتش در دالان خانه ام زبانه كشيد، با اينكه من در خانه بودم، ديدم بانوان

--------------------------------------------------------------------------

1-اصول كافى، ج 1، ص 473.

2-ابراهيم(عليه السلام) جد سى ام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بوده است.

خانه ، شيون زنان براى حفظ جان خود از آتش، از اين سو به آن سو مى دوند، به ياد ترس و هراس اهل بيت جدم امام حسين (عليه السلام) افتادم كه در روز عاشورا، دشمن به خيمه هاى آنها هجوم كرد، در حالى كه منادى دشمن فرياد مى زد، خانه ظالمان را بسوزانيد.(1)

يعنى ياد اين خاطره جانسوز مرا غمگين و ناراحت نموده است، نگران خودم نيست، نگران آن همه ستمهاى هستم كه يزيديان به اهل بيت مظلوم حسين(عليه السلام) وارد ساختند.

حوزه تدريس و شاگردان امام صادق(عليه السلام)

امام صادق(عليه السلام) در مدينه به تربيت شاگرد پرداخت، طولى نكشيد از اطراف و اكناف مانند: بصره، كوفه، واسط، حجاز و... به گرد آن حضرت آمدند و كم كم شاگردان او به چهار هزار نفر رسيدند.(2)

شيخ طوسى در رجال خود تعداد آنها را 3197 مرد و 12 زن نام مى برد كه در مكتب و محضر امام صادق(عليه السلام)استفاده علمى مى نمودند.(3)

حسن بن على بن زياد و شاء كه خود از اساتيد حديث و از شاگردان امام رضا(عليه السلام) است مى گويد: من درمسجد كوفه نهصد استاد حديث را ديدم كه از امام صادق(عليه السلام) نقل حديث مى كردند.(4)

كوتاه سخن آنكه شاگردان مختلفى با نژادهاى گوناگون، از طوايف و مذاهب مختلف در كلاس درس امام صادق(عليه السلام) شركت نموده و بهره مى بردند، و در اين كلاس درسهاى مختلف اسلامى، مانند: فقه، حديث، اصول، علم كلام، تفسير، علوم طبيعى و... تدريس مى شد و شاگردان برجسته اى تربيت شدند، كه گروهى از آنها در رشته هاى مختلف علوم اسلامى تخصص داشتند و اهل نظر بودند مانند: هشام بن حكم، زرارة بن اعين، جميل دراج، ابان بن تغلب، مفضل بن عمر، هشام بن سالم، مومن الطاق، حماد بن عيسى، جابر بن حيان و...

هشام بن حكم شخصيتى است كه علامه عصر خود بود و كتابهاى ارزشمندى تأليف كرد كه تعداد آنها را 26 و بعضى 29 يا 31 جلد دانسته اند.(5)

علامه سيد شرف الدّين مى نويسد:

و الف هشام بن الحكم كتباً كثيراً اشتهر منها تسعة و عشرون كتاباً:

هشام كتابهاى بسيار تأليف نمود كه 29 عدد آن شهرت دارد.(6)

جابر بن حيان كه او را پدر علم شيمى خوانند، يكى از شاگردان امام صادق(عليه السلام) بود، كه كتابى درهزار صفحه بزرگ، شامل 500 رساله در علوم مختلف، تأليف نمود.(7)

تاريخ نويس و تحليلگر مشهور ابن خلكان مى نويسد:

جعفر بن محمد (امام صادق(عليه السلام)) يكى از امامان دوازده گانه مطابق مذهب شيعه اماميه و از بزرگان خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) است كه به خاطر راستگويى و درستكارى او را صادق گويند، فضايل و كمالاتش مشهورتر از آن است كه نياز به توضيح باشد، جابر بن حيان طرطوسى شاگرد آن حضرت بود، كتابى در هزار ورق از تعليمات جعفر بن محمد(صلى الله عليه وآله) تاًليف كرد، كه شامل پانصد رساله بود.(8)

كوتاه سخن آنكه: دانشگاه امام صادق(عليه السلام) بزرگترين و ژرفترين نهضت علمى را پديدار ساخت و همه مدارس و خطوط علمى عصر خود را تحت الشعاع قرار داد، حتى شاگردان برجسته اى از اهل تسنن از اين دانشگاه بهره ها بردند و به مقامات عظيم علمى رسيدند.

رؤساى مذهب حنفى و مالكى در برابر امام صادق(عليه السلام)

يكى از دسيسه هاى منصور دوانيقى (دومين خليفه عباسى) اين بود كه دو نفر را به عنوان مفتى، در برابر امام صادق(عليه السلام) تراشيد، و مردم را به پيروى از اين نفر فراخواند، با اين هدف كه از رونق مجلس درس و بحث امام صادق(عليه السلام) بكاهد، يكى از اينها ابوحنيفه (نعمان بن ثابت وفات يافته درسال 150 هـ ق) بود، و ديگرى مالك بن انس) وفات يافته در سال 179).

اين دو نفر با اينكه از شاگردان امام صادق(عليه السلام) به حساب مى آمدند، دو مذهب جداگانه به نام مذهب مالكى و مذهب حنفى را به وجود آوردند.

توضيح اينكه: ابوحنيفه دو سال شاگرد امام صادق(عليه السلام) بود، و پايه هاى علم خود را در محضر امام صادق(عليه السلام)تكميل كرد، كه خود مى گويد:

لو لا السنتان لهلك نعمان:

اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاك مى شد(9)

دانشمند معروف، ابن حجر عسقلانى، فقهاى بزرگى از اهل تسنن از جمله ابو حنيفه و مالك (دو رئيس دو مذهب اهل سنت) را نام مى برد كه از امام صادق(عليه السلام) نقل حديث مى كردند.(10)

مالك بن انس رئيس مذهب مالكى در ضمن گفتارى در شأن امام صادق(عليه السلام) مى گويد:

و كان كثير الحديث، طيب المجالسة، كثير الفوايد، فاذا قال ; رسول الله اخضرّ مرّة و اصفرّ اخرى،حتى نيكره من كان يعرفه:

امام صادق(عليه السلام) حديث و گفتار بسيار داشت، خوش مجلس بود، از محضرش بهره هاى بسيار آشكار مى شد، هر گاه مى گفت: رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: (به احترام رسول خدا) رنگ چهره اش سبز وزرد مى شد، به گونه اى كه براى آشنايان به نظر مى رسيد.(11)

و نيز از سخنان مالك است:

ما رأت عين و لا سمعت اذن، ولا خطر على قلب بشر افضل من جعفر الصادق ; فضلاً و عبادة و ورعاً:

چشمى نديده و گوشى نشنيده، و به قلب انسانى خطور نكرده مردى را كه از نظر علم و عبادت و تقوا، برتر از امام صادق(عليه السلام) باشد.(12)

منصور دوانيقى، ابو حنيفه و مالك را با اينكه اعتراف به عظمت و برترى امام صادق(عليه السلام) داشتند، در برابر امام صادق(عليه السلام) قرار داد، و به عنوان رقيب آنحضرت جا زد.

در اين راستا سخن بسيار است، ما در اينجا به يك شاهد زير اكتفا مى كنيم:

1 ـ موضعگيرى امام در برابر ابو حنيفه

ابوالقاسم بَغّار از مسند ابى حنيفه نقل مى كند، حسن بن زياد گفت: شنيدم، شخصى از ابو حنيفه پرسيد:

من افقه من رأيت:

فقيه ترين شخص كه ديده اى كيست؟

ابو حنيفه در پاسخ گفت:جعفر بن محمد (يعنى امام صادق(عليه السلام)) سپس افزود هنگامى كه منصور دوانيقى، امام صادق(عليه السلام) را از مدينه به عراق آورد، منصور براى من چنين پيام داد: اى ابو حنيفه! مردم شيفته و گرويده جعفر بن محمد(عليه السلام) شده اند، مسائل سختى را آماده كن، تا از او سؤال كنى(و او را درمانده نمايى).

من چهل مسأله آماده كرم، سپس منصور كه در شهر حيره (نزديك كوفه) بود، مرا به حضور طلبيد، به حضورش رفتم ديدم امام صادق(عليه السلام) در طرف راست او نشسته است، وقتى كه چشمم به چهره امام افتاد، آنچنان تحت تأثير شكوه او قرار گرفتم، كه با ديدن منصور چنين حالتى به من راه نيافت، به او سلام كردم، به من اشاره كرد و نشستم.

در اين هنگام منصور به امام صادق(عليه السلام) رو كرد و گفت: اى ابا عبدالله، اين شخص ابو حنيفه است.

امام صادق(عليه السلام) فرمود: آرى مى شناسم. سپس منصور به من رو كرد و گفت: مسائل خود را در پيش ابا عبدالله(عليه السلام) مطرح كن. من چهل مسأله كه آماده كرده بودم، يكى پس از ديگرى از امام صادق (عليه السلام) پرسيدم و آن حضرت به همه آنهاپاسخ داد و در جواب هر مسأله مى فرمود: نظر شما در اين مسأله چنين است، اهل مدينه چنان مى گويند و نظر ما چنين است.

در بعضى از مسائل با هم موافق بوديم و در بعضى مخالف همديگر.....

و در پايان ابو حنيفه گفت:

اليس ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس:

مگر نه اين است كه آگاهترين مردم، آن كسى است كه آگاهترين آنها به اختلاف فتواها و رأيهاى مردم باشد؟!(13)

ابو حنيفه با اينكه به عظمت علمى و تقدم امام صادق(عليه السلام) از هر جهت اقرار داشت، در عين حال، مقام پرستيش باعث شد كه در برابرامام صادق(ع) قد علم كرد، در يكى از نشستها، امام صادق(ع) درباره بطلان فتوا دادن بر اساس رأى و قياس با ابو حنيفه صحبت كرد، و او محكوم شد و قول داد كه ديگر بر اساس رأى و قياس سخن نگويد، ولى امام صادق(عليه السلام) سخن او را باور نكرد و به او فرمود:

كلاّ انّ حبّ الرّياسة غير تاركك كما لم يترك من كان قبلك:

نه هرگز، رياست طلبى، تو را رها نمى سازد، چنان كه پيشينيان را رها نساخت.(14)

روزى ابو حنيفه ديد امام صادق(عليه السلام) بر عصايى تكيه داده، عرض كرد: اى پسر پيامبر(صلى الله عليه وآله) سن و سالت به حدى نرسيده كه عصا به دست گيرى.

امام صادق(عليه السلام) فرمود: آرى، ولى اين عصا، عصاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) است خواستم به آن تبرك جويم ابو حنيفه به پيش آمد تا عصا را ببوسد، امام صادق(عليه السلام) از بوسيدن او جلوگيرى كرد و دستش را جلو آورد و به او فرمود:

سوگند به خدا تو مى دانى كه پوست وموى دستم، پوست و موى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است، آن را نمى بوسى و عصايش را مى بوسى؟(15)

به اين ترتيب امام، به ابو حنيفه فهماند كه آنچه اصل و مهم است، پيروى از امام برحق است، بوسيدن بدون اعتقاد به اصول، بى فايده خواهد بود.

 

 گفتار امام صادق(عليه السلام)

1 - انّ الذّنب يحرم العبد الرّزق:

گناه، انسان را از روزى محروم مى كند.(16)

2 - انّ العمل السيّىء اسرع فى صاحبه من السّكّين فى اللّحم:

تأثير كار بد بر صاحبش، از تأثير كارد در گوشت زودتر است(17)

3 - عليك بالنصح لله فى خلقه، فلن تلقاه بعمل افضل منه:

بر تو باد كه براى خدا، خير خواه مخلوقش باشى، كه هرگز خدا را به كارى بهتر از آن ملاقات نكنى.(18)

4 - لست احبّ ان ارى الشّابّ منكم الاّ غاديا فى حالين، امّا عالماً او متعلّما:

دوست ندارم شما جوانان را جز در يكى از دو حال بنگرم: 1 - عالم و دانشمند 2 - دانشجو و دانش طلب(19)

5 - مثل العلم الذى لا يعمل به كالكنز الذى لا ينفق منه:

مثال دانشى كه به آن عمل نمى شود، همچون گنجى است كه چيزى از آن درمصرفهاى لازم، صرف نمى گردد.(20)

6 - ثلاثة تورث المحبة: الدين و التواضع و البذل:

سه چيز موجب جلب محبت و دوستى ديگران است: 1 - ديندارى، 2 - تواضع و فروتنى، 3 - بذل و بخشش(21)

7 - من احزن والديه فقد عقهما و من ضرب يده على فخذه عند مصيبته فقد حبط اجره:

كسى كه پدر و مادرش را اندوهگين كند نسبت به آنها جفا نموده (و عاق والدين شده) است، وكسى كه هنگام مبتلا شدن به مصيبتها و گرفتارى ها دستش را بر رانش بزند، پاداش خود را پوچ و نابود نموده است.(22)

8 - الدّين غمّ باللّيل و ذل بالنّهار

قرض گرفتن، غصّه شب و ذلت روز است(23)

9 - الحياء على وجهين فمنه ضعف، و منه قوّه و اسلام و ايمان:

حيا و شرم بر دو گونه است، يكى نشانه ضعف و عجز است مانند كم رويى بى جهت و ديگرى نشانه قوت اسلام و ايمان است(24)

10 - من بدأ بكلام قبل سلام فلا تجيبوه:

كسى كه قبل از سلام كردن، آغاز سخن كند، جوابش نگوييد(25)

11 ـ بى نيازترين مردم كسى است كه گرفار حرص نباشد.

12 ـ بى رغبتى نسبت به دنيا موجب راحتى قلب و سلامت بدن است.

13 ـ چون خدا خير بنده اى بخواهد او را نسبت به دنيا بى رغبت و نسبت به دين دانشمند كند و او را به عيوبش آگاه گرداند و به هر كه اين خصلتها داده شود خير دنيا و آخرت داده شده است.

14 ـ پيروان ما كسانى هستند كه در كارهاى نيك پيشقدمند و از انجام اعمال بد خوددارى مى كنند. نيكويى را آشكار مى كنند و به كارهاى خوب پيشى مى گيرند، براى علاقه اى كه به رحمت خدواند جليل دارند اينان از ما هستند و هر كجا كه ما باشيم با ما هستند.

15 ـ مؤمن از آهن سخت تر است، زيرا اگر آهن در آتش گداخته شود رنگش تغيير پيدا مى كند، ولى مؤمن اگر كشته شود و دو باره زنده گردد و مجدداً او را بكشند، دل او از ايمان بر نمى گردد.

16 ـ براى مؤمن چقدر زشت است خواهشى داشته بادش كه در راه خواستن آن خوار گردد.

17 ـ حضرت صادق(عليه السلام) در آخرين لحظه هاى عمر كه همه خويشانش گرداگردش جمع بودند فرمود: شفاعت ما شامل حال كسى كه نماز را سبك بشمارد نخواهد شد.

 

مناجات الياس(عليه السلام) از زبان امام صادق(عليه السلام)

حضرت الياس(عليه السلام) يكى از پيامبران و رسولان خداست(صافات/123)

و درقرآن به عنوان شخص صالح در رديف پيامبرانى مانند: عيسى، زكريا، يحيى(عليه السلام) ذكر شده است (انعام / 85)

و طبق روايتى، شخصى از الياس(عليه السلام) پرسيد: اكنون چند نفر از پيامبران، زنده هستند؟

الياس جواب داد: چهار نفر، كه دو نفر از آنها يعنى عيسى و ادريس در آسمان هستند، و دو نفرشان يعنى الياس و خضر در زمين مى باشند(26)

مفضل بن عمر (يكى از شاگردان معروف امام صادق(عليه السلام)) مى گويد: ما چند نفر بوديم، به در خانه امام صادق(عليه السلام)رفتيم و مى خواستيم اجازه ورود بگيريم، شنيديم آن حضرت (با سوز و گداز خاصى) سخن مى گويد كه عربى نبود و خيال كرديم كه به زبان سريانى سخن مى گويد، و شنيديم گريه مى كند، ما نيز از گريه او گريستيم، آنگاه غلامش نزد ما آمد و اجازه ورود داد، ما به حضور امام صادق(عليه السلام) رسيديم، من عرض كردم: خداوند كارت را سامان بخشد، ما به در خانه شما آمديم، شنيديم به زبان غير عربى كه به گمانمان سريانى بود سخن مى گفتى، سپس گريه كردى و ما هم از گريه شما گريستيم.

امام: آرى به ياد الياس پيغمبر(عليه السلام) كه از پيغمبران عابد بنى اسرائيل بود افتادم، همان سخنان را كه الياس(عليه السلام) در سجده اش (به لغت سريانى) مى خواند (و مناجات مى كرد) مى خواندم، آنگاه امام(عليه السلام) آن دعا را پشت سر هم خواند، سوگند به خدا من هيچ كشيش و مقام عالى روحانى مسيحى را هرگز نديده بودم كه آن گونه شيوا و جاذب بخواند و سپس امام(عليه السلام) آن مناجات الياس(عليه السلام) را به عربى براى ما ترجمه كرد و فرمود: الياس در سجده اش چنين مى گفت:

اتراك معذّبى و قد اظمأت لك هواجرى...

پروردگارا! آيا بنگرم كه مرا عذاب كنى، با آنكه رخسارم را براى تو روى خاك ماليدم؟

آيا تو را بنگرم مرا عذاب كنى، با آنكه به خاطر تو، از گناهان دورى گزيدم.

آيا تو را بنگرم مرا عذاب كنى، با آنكه براى تو شب زنده دارى كردم...

برگرفته از كتاب نگاهى به زندگى امام صادق(ع)

استدلال امام صادق(عليه السلام) بر حدوث جهان

ابو شاكر ديصانى كه از پيشوايان مكتب مادى و به تعبير روز (ماترياليستى) بود به حضور حضرت صادق(عليه السلام) مشرف گرديد و عرض كرد: ما عقيده داريم كه جهان ازلى وبى ابتدا است، شما كه قائل به حدوث اين عالم هستيد چه دليلى داريد؟ حضرت صادق(عليه السلام) تخم مرغى را كه در آنجا بود برداشت و فرمود زير پوست اين تخم مرغ دو مايع غليظ وجود دارد كه به هم مخلوط نمى شوند. يكى مايع سفيد رنگى كه زير پوست وجود دارد (سفيده) و ديگر مايع زرد رنگى كه در وسط مايع سفيد قرار گرفته است (زرده). اگر اين تخم مرغ را زير بالهاى گرم مرغى بگذاريم پس از چند روز اين تخم مرغ از هم مى شكافد و جوجه اى با بال و پر رنگين از آن بيرون مى جهد. اين تخم مرغ خودش چند روز پيش وجود نداشته است بلكه در اثر تخم گذارى مرغى به وجود آمده است و پس از چندى هم جوجه اى كه اكنون وجود ندارد از ميان همين تخم مرغ بيرون مى آيد. با اين وصف آيا ما مى توانيم اين تخم مرغ را كه از چند روز پيش به وجود آمده يا آن جوجه را كه پس از چند روز از اين تخم مرغ به وجود خواهد آمد قديم بدانيم؟ ساير اجزاء جهان را هم مانند اين تخم مرغ و جوجه اگر تعقيب كنيم سرانجام به روزى مى رسند كه وجود نداشته اند. اگر اين جهان قديم بود بايد اجزاى آن نيز از قديم وجود داشته باشند.

ابو شاكر گفت: با برهان واضح كردى و چه نيكو به اختصار بيان فرمودى.(27)

 اختران هدايت.

   

مناظره امام جعفر صادق(عليه السلام) با ابو حنيفه

در زندگينامه هاى پيشوايان بزرگوار(عليه السلام) سخن از احتجاجات (مناظره هاى) آنها با دهرى ها (مادى ها) و مردم فرقه هاى ديگر به ميان آمد.

براى نمونه يكى از مناظره هاى قاطع و كوبنده و در عين حال مختصر حضرت صادق(عليه السلام) را نقل مى كنيم تا به درجه قدرت كلام و منطق امام(عليه السلام) تا حدى پى بريد كه (مشت نمونه خروار است).

***

روزى ابو حنيفه(28) براى ملاقات با حضرت صادق(عليه السلام) در خانه امام آمد، و اجازه ملاقات خواست امام اجازه نداد. ابو حنيفه گويد: دم در مقدارى توقف كردم تا اينكه عده اى از مردم كوفه آمدند، و اجازه ملاقات خواستند، به آنها اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه شدم وقتى به حضورش رسيدم گفتم: شايسته است كه شما نماينده اى به كوفه بفرستيد و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد نهى كنيد.

بيش از ده هزار نفر در اين شهر به ياران پيامبر ناسزا مى گويند.

امام: مردم از من نمى پذيرند.

ابو حنيفه: چگونه ممكن است سخن شما را نپذيرند در صورتى كه شما فرزند پيامبر خدا هستيد؟

امام: تو خودت يكى از همانها هستى كه گوش به حرف من نمى دهى. مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدى؟ و بدون اينكه بگويم ننشستى؟ و بى اجازه شروع به سخن گفتن ننمودى؟ شنيده ام كه تو بر اساس قياس فتوا مى دهى.(29)

ابو حنيفه: آرى.

امام: واى بر تو اولين كسى كه بر اين اساس نظر داد شيطان بود. وقتى كه خداوند به او دستور داد كه به آدم سجده كند، گفت: من سجده نمى كنم، زيرا كه مرا از آتش آفريدى و او را از خاك و (آتش گرامى تر از خاك است) أ

(سپس امام براى باطل بودن قياس مواردى از قوانين اسلام را كه بر خلاف اين اصل است ذكر نمود) و فرمود:

به نظر تو كشتن كسى به ناحق مهمتر است يا زنا؟

ابو حنيفه گفت: كشتن كسى به ناحق.

امام: بنابراين اگر عمل كردن به قياس صحيح باشد، پس چرا براى اثبات قتل دو شاهد كافى است ولى براى اثبات نمودن زنا چهار شاهد لازم است؟ آيا قانون اسلام با قياس سازگار است؟

ابو حنيفه: نه.

امام: بول كثيف تر است يا منى(30)؟

ابوحنيفه: بول.

امام: پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو گرفتن امر كرده، ولى در مورد دوم دستور به غسل كردن صادر فرموده؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است؟

ابو حنيفه: نه.

امام: نماز مهمتر است يا روزه؟

ابوحنيفه: نماز.

امام: پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است ولى قضاى نماز واجب نيست؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است؟

ابو حنيفه: نه.

امام فرمود: شنيده ام كه اين آيه را (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم)(31) چنين تفسير مى كنى كه: خداوند مردم را از غذاهاى لذيذ و آبهاى خنك كه در فصل تابستان مى خورند مؤاخذه و باز خواست مى كند.

ابوحنيفه گفت: درست است من اين آيه را اين طور تفسير كرده ام.

امام فرمود: اگر مردى تو را به خانه اش دعوت كند و با غذاهاى لذيذ و آب خنكى از تو پذيراى كند و بعد براى اين پذيرايى به تو منت بگذارد، در باره چنين كسى چگونه قضاوت مى كنى؟

ابو حنيفه گفت: مى گويم آدم بخيلى است.

امام فرمود: آيا خداوند بخيل است تا اينكه در روز قيامت در مورد غذاهايى كه به ما داده ما را بازخواست كند؟

ابو حنيفه گفت: پس مقصود از نعمتهايى كه قرآن مى گويد انسان مؤاخذه مى شود چيست؟

امام فرمود: مقصود نعمت دوستى ما خاندان رسالت و اهل بيت است كه در قيامت، در مورد آن بازخواست مى كنند.

 چهارده اختر تابناك