|
سؤال 32 : غلو چيست ؟
جواب : اعتقاد به اين كه پيامبران و پيشوايان
دين مستقلا و بدون اذن و كمك خداوند متعال در شؤون مخلوقات تصرف كنند ، غلو است;
مانند اعتقاد به اين كه ايشان بدون اراده و مصلحت خداوند ، مرده را زنده كنند يا
زنده اى را بميرانند يا رزق كسى را كاهش يا افزايش دهند يا در ماهيت پديده ها تغيير
و تبديل ايجاد كنند يا سنگ .ريزه را به سكه طلا تبديل كنند يا حيوانى را با كلام
انسانى وادار به صحبت كنند.
سؤال 33 : اگر كسى بر اين باور باشد كه
ائمه(عليهم السلام) مقامى دارند كه هيچ ملك مقرب و نبى مرسلى به آن نمى رسد ، آيا
اين غلو و در نتيجه مشمول لعن آيه 64 سوره مائده نيست كه مى فرمايد : وقالت اليهود
((يد الله مغلولة غلّت أيديهم ولعنوا بما قالوا )) و يهود گفت : دست خدا بسته است .
دستهايشان بسته باد! و بخاطر اين سخن لعنت شوند.
جواب : اعتقاد به اين كه خداوند متعال به
پيامبران و امامان(عليهم السلام)قدرتى ببخشد كه بتوانند بيافرينند ، روزى دهند ، از
غيب آگاه شوند و يا امور ديگرى از اين قبيل ، به گونه اى كه خداوند قادر بر سلب اين
قدرت از آنان باشد ، غلو و تفويض ممنوع نيست ـ كه يهود به آن معتقدند ـ و از
موارد لعن آيه شريفه هم نيست ، زيرا يهود بر اين باور بودند كه خداوند به عزير
پيامبر قدرت بر آفرينش داد و دست خويش را نيز در سلب قدرت از او چنان بست كه
نمى توانست خلاف خواسته عزير .تصرفى كند و اين البته عين كفر است.
اما اعتقاد ما اين است كه خداوند به پيامبران و
امامان ، قدرت هايى براى انجام دادن كارهاى خارق العاده ـ مانند آنچه
گذشت ـ داده است ، به گونه اى كه در هر لحظه ، وابسته به اراده خداوند و مددجوى
از نيروى او و سرشار از فيوضاتش هستند . و صد البته ممكن است وقتى مصلحت نباشد مانع
از تصرف آنان شود . به چند :نمونه ذيل توجه كنيد.
و إذ تخلق من الطين كهيئة الطير
بإذنى فتنفخ فيها فتكون طيراً بإذنى و تبرء الأكمه و الأبرص بإذنى و إذ تخرج الموتى
بإذنى
( مائده :110)
اذن من ( چيزى ) به شكل پرنده از گل
ساختى و در آن دميدى و به اذن من پرنده اى شد و كور مادرزاد و برص زده را
شفا دادى و آن گاه كه مردگان را به اذن من .باز آوردى
.«و
ما نقموا إلاّ أن أغناهم الله و رسوله من فضله(توبه : 74)« و گله اى
نداشتند جز آن كه خدا و پيامبرش از كرم خويش توانگرشان كرده است
.«قل يتوفّاكم ملك
الموت الذى وكّل بكم( سجده : 11)
« بگو فرشته مرگ كه بر شما گماشته شده
است جانتان را مى گيرد
«حتى
إذا جاءتهم رسلنا يتوفّونهم ( اعراف : 37)« وقتى فرشتگان ما به سوى ايشان
روند كه جانشان را بگيرند
.«قال
الذى عنده علم من الكتاب أنا آتيك به قبل أن يرتدّ إليك طرفك(نمل: 40)« آن
كه دانشى از كتاب نزدش بود گفت من آن را پيش از آن كه چشم بر هم زنى نزد تو
آرم
.«فالمدبرات
أمراً ( نازعات :5) « قسم به تدبير كنندگان امور
در اين آيات تصرفات و كارهاى خارق العاده به
پيامبران ، يارانشان و يا به فرشتگان نسبت داده شده و نه به خداى تعالى
گونه امور مباشرت دارند . اما نكته
كليدى انجام امور به اذن و قدرت خداوند است . دوباره به كلمه « بإذنى »
( به اجازه من ) در آيه 110 سوره مائده توجه كنيد . اما
.«در سوره زمر آيه 42 خداوند ميراندن را به خودش
نسبت مى دهد :(الله يتوفى الأنفس)« خداوند جان ها را مى گيرد
.نتيجه اين كه ، اقدامات پيامبران ،
امامان ، فرشتگان و . . . همه در راستاى مصلحت و اراده خداوند است
در كتاب « بصائر الدرجات » باب « ائمه مردگان
را زنده مى كنند و كور مادر زاد را شفا مى دهند » از ابوبصير ـ كه نابينا
بود ـ روايتى نقل شده است كه : « به امام صادق(عليه السلام) و امام باقر(عليه
السلام)عرض كردم شما وارثان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)هستيد ؟ فرمود :
بلى . گفتم : رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارث پيامبران است و مى داند هر
آنچه ايشان مى دانستند . فرمود : بلى . گفتم : شما ( هم ) مى توانيد مرده را زنده
كنيد و كور مادرزاد و بيمارى برص را شفا دهيد ؟ فرمود : به اذن خدا ، بلى . سپس
فرمود : اى ابا محمد ( كنيه ابوبصير ) نزديكم بيا . سپس دست خود را بر صورت و چشمم
كشيد و من ( بينا شده ) خورشيد و آسمان و زمين و خانه ها و هرچه در آن بود را
ديدم . آن گاه فرمود : دوست دارى همين گونه بينا باشى و در قيامت براى تو باشد آنچه
براى مردم است و به ضررت باشد آنچه به ضرر آنهاست ؟ ( يعنى مكلف باشى به تكليف
بينايان ) يا مى خواهى ( مثل سابق ) نابينا باشى و بهشت خالص را داشته باشى ؟ عرض
كردم : مى خواهم همان گونه كه بودم باشم ، پس دستى بر چشمم كشيد و ( دوباره )
نابينا شدم.
ونيز ائمه(عليهم السلام) در روايات
فرموده اند : ما را ( در مقام ستايش ) از ربوبيت ( خداوندى ) پائين آوريد آنگاه
هرچه مى خواهيد درباره ما بگوييد ( و فضايل ما .را برشماريد )
بنابراين ، آن چه در زيارت جامعه كبيره آمده
است ، مانند « بازگشت خلق به سوى شماست و حساب آنان با شماست » (« إياب الخلق إليكم
و حسابه عليكم ») غلو نيست و منافاتى با فرموده خداى تعالى در آيه زير ندارد:
.«إنّ إلينا إيابهم *
ثمّ إنّ علينا حسابهم)(غاشيه : 25 و 26)« كه بازگشت آنان به سوى ماست آن گاه
حسابشان با ماست.
پس از آنجا كه علم ائمه(عليهم السلام) به شهادت
آيه كريمه (عباد مكرمون * لايسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون * يعلم ما بين
أيديهم و ما خلفهم و لايشفعون إلاّ لمن ارتضى) (سوره انبياء : 26 و 27 و 28)
« بندگانى اكرام شده ، كه به گفتار از خدا پيشى نگيرند و به فرمان او كار كنند ، از
هرچه جلوى رويشان و پشت سرشان هست آگاه اند و جز براى آن كه خدا رضايت دهد شفاعت
نمى كنند » به اذن خداوند متعال است ، نسبت دادن آن به ايشان و به خداوند متعال هر
دو صحيح است . همانطور كه در قرآن كريم عمل ميراندن در آيه اى به خود خداوند متعال
ودر آيات ديگرى به ملك الموت و ملائكه ديگر نسبت داده شده است و نسبت ميراندن به
غير خداوند غلو نيست.
و شايد تأكيد بر ذكر تكبير صدگانه پيش از
خواندن زيارت جامعه كبيره براى يادآورى همين است كه اين اوصاف ياد شده در زيارت ،
ائمه(عليهم السلام) را به مقام خدائى نمى رساند و آنان را شريك بارى تعالى نمى سازد
چرا كه مقام ربوبيت عظيم تر و والاتر است . همان گونه كه در مفاتيح الجنان آمده
است ، علامه مجلس(رحمه الله) نيز اين تكبيرها را براى پيش گيرى از غلو مى داند كه
طبيعت انسان به آن تمايل دارد.
سؤال 34 : حديث انعقاد نطفه حضرت زهرا(عليها
السلام) و طعامى كه از بهشت براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)آمد و دورى گزيدن
ايشان از حضرت خديجه(عليها السلام) ، آيا به آفرينش روح حضرت زهرا(عليها
السلام)مربوط است يا به جسم شريفشان ؟ و اصولا آيا عنصر مادى و هيئت بدن معصومين با
بدن ديگران تفاوت دارد ؟ اگر چنين است ، چگونه است كه بيمار مى شوند ؟ و چگونه است
كه برخى از ايشان لاغر و برخى تنومند بوده اند ؟ و آنچه كه در مورد ويژگيهاى جسمانى
معصومين(عليهم السلام) گفته مى شود از قبيل نخوابيدن ، ديدن پشت سر مانند پيش رو و
بجاى ماندن رد پايشان در سنگ نه در رمل و شن ، تا چه اندازه درست است ؟
جواب : حديث انعقاد نطفه حضرت زهرا (عليها
السلام) مربوط به بدن شريفشان است . و چه بسا ، به دليل لزوم تناسب و سنخيت جسم با
روح ، عنايات خاصى به جسم ايشان شده است تا آمادگى پذيرش روح والايشان را داشته
باشد .
روايات زيادى وارد شده است كه سرشت و طينت
ائمه(عليهم السلام) از عليين است ، اما مانند ساير مردم داراى بدن هايى با سير
طبيعى و حالات و شرايط ديگر بدن ها هستند . مى خورند ، مى آشامند ، مى خوابند ،
بيمار مى شوند ، مداوا مى كنند و نهايتاً مى ميرند . (قل إنما أنا بشر مثلكم يوحى
إليّ . . .)(كهف : 110) « اى رسول بگو به امت كه من بشرى مانند شما هستم ، كه به من
وحى مى رسد . . . » .
اما خوابيدن و مردن آنها متفاوت از ديگران
است . در حديث است كه « ميتى از ما مى ميرد ، در حالى كه ميت و مرده نيست ، و از ما
پير و فرسوده مى شود در حالى كه چنين نيست . »
روايت است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
به على(عليه السلام) فرمود كه پس از كفن كردن ، ايشان را بنشاند و هرچه مى خواهد از
حضرت بپرسد ، اميرالمؤمنين(عليه السلام)هم همين كار را كردند .
سؤال 35 : نظر علماء شيعه در مورد
« اولوالامر » در آيه شريفه (يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و
اولى الامر منكم)( نساء : 59) اين است كه ايشان ائمه دوازده گانه معصوم(عليهم
السلام)مى باشند . شخصى در مورد اين رأى نقدى دارد كه در ذيل مى آيد . نظر شما راجع
به اين فرد چيست ؟
نقد : « امر به اطاعت ، لزوماً بيانگر عصمت فرد
مطاع نيست . چه بسا ، اين امر ، براى تاكيد بر حجيت قول شخص مطاع ـ و نه
عصمتش ـ آمده است . همان گونه كه اين مسئله را در بسيارى از روش هاى كشف حكم
مى بينم . در حالى كه ما نمى توانيم ، قطعيت داشته باشيم كه اين روش ها ، مطلقاً
منتهى به حقيقت مى شوند ، خدا و رسولش ، امر به تبعيت از اين روش ها و عمل بر طبق
آن ها مى كنند ..
بسيارى از رواياتى كه دلالت بر پيروى از فقها
مى كنند نيز ، همين گونه اند . زيرا فقها در تشخيص حكم شرعى گاهى به واقع مى رسند و
گاهى خطا مى كنند ، ولى توازن بين نتايج ايجابى مترتب بر پيروى از ايشان ـ صحت
عمل مقلدين ـ و نتايج سلبى آن ـ به خطا رفتن مقلدين ـ ملاحظه شده است .
بنابراين ، ما نمى توانيم ، امر به
طاعت را دليل بگيريم بر اين كه مراد از « اولى الامر » ، معصومين هستند از
سوى ديگر هم ، احاديثى كه در اينمورد وارد شده است ، از اين معنا دور است .
ممكن است ، با التزام به مفهوم گسترده
عصمت ـ نه فقط پيامبران و ائمه(عليهم السلام) ـ با احاديثى كه تصريح در اولى
الامر بودن ائمه معصومين دارند همراه شويم . اين برداشت بر اساس روشى است كه در
احاديث ائمه(عليهم السلام) بكار گرفته شده است ، بدين ترتيب كه براى تفسير يك آيه ،
از تطبيق آن بر مصاديق استفاده مى كنند . و اين روش تفسير بخاطر تأكيد بر جريان
قرآن در مسائل فكرى و عملى است كه در آينده ، در طول زندگى بشر ، استمرار دارد .
جواب : رواياتى كه دلالت بر اين دارند كه مراد
از « اولى الامر » در آيه مباركه معصومين هستند در انحصار آن به معصومين(عليهم
السلام) صراحت هم دارند . پس اگر اطلاق اولى الامر بر معصومين را از باب جرى و
تطبيق بدانيم كارى شبيه « اجتهاد در مقابل نص » كرده ايم .
سياق آيه نيز دلالت بر انحصار « اولى الامر »
به معصومين(عليهم السلام)دارد زيرا مراد از اطاعت ايشان همان اطاعتى است كه نسبت به
خدا و رسولش واجب شده است .
پس اين كه گفته شود اين از باب تطبيق است ،
شبيه به « اجتهاد در مقابل نص » است .
و ناچار ، مطاع بايد از سنخ رسول و معصوم
باشد . از اين گذشته ، امر به اطاعت از همه نظر مطلق است و امر به اطاعت كامل از
كسى كه مصون از گناه و خطا نباشد جداً ناپسند است . آرى ممكن است به اطاعت از فقيه
عادل در برخى جهات ، يعنى در حدود صلاحيت فقيه امر شود ، در اين صورت اگر به خطاى
مستند و ادله حاكم شرعى در حكمش پى ببريم ، اطاعتش واجب نيست .
سؤال 36 : اگر خداوند صدور احكام شرعى و تصرف
در شؤون مخلوقات را به ائمه(عليهم السلام) واگذار كرده است ، با توجه به اين كه
اقرار دارند كه همه اين امور از ناحيه خداوند است و او به ايشان واگذاشته است ، پس
معناى ولايت تكوينى ائمه(عليهم السلام)چيست ؟
جواب : ائمه(عليهم السلام) مى توانند در امور
تكوينى مانند آفريدن ، ميراندن ، زنده كردن و شفاى بيمار به اذن و قدرت خداى تعالى
تصرف كنند و مباشرت اين كارها بدون اراده ، خواست و اجازه او امكان ندارد . اين
مطلب مانع عقلى ندارد و از نظر نقلى هم با آيات و روايات ثابت شده است .
بهترين شاهد بر ولايت تكوينى پيامبران و
ائمه(عليهم السلام) همان آياتى است كه در پاسخ پرسش هاى پيشين آمد ، از جمله آيه
110 سوره مائده كه خلقت پرنده اى را به حضرت عيسى(عليه السلام) نسبت مى دهد .
همچنين آيه 40 سوره نمل كه آوردن تخت ملكه سبا ( بلقيس ) را در يك چشم بر هم زدن به
محضر حضرت سليمان ، در توان آصف برخيا مى داند . وقتى آصف ، به عنوان كسى كه به
گفته آيه فقط بهره اى از دانش كتاب الهى برده بود ، چنان تصرفى كرد ، چگونه ائمه
اطهار(عليهم السلام)كه همه علوم و بطون الهى نزد آنهاست و قرآن ناطق اند ، داراى
قدرت تصرف نباشند ؟
در اين رابطه به عبارت « و من عنده علم
الكتاب » در آخرين آيه سوره رعد كه به وجود مبارك امير المؤمنين(عليه السلام)تفسير
شده است توجه كنيد : (و يقول الذين كفروا لست مرسلاً قل كفى بالله شهيداً بينى و
بينكم و من عنده علم الكتاب) (رعد : 43 ) « كسانى كه كافرند گويند تو پيامبر
نيستى . بگو ، گواه بودن خدا و آن كس كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما بس
است » .
در مورد آصف برخيا گفته شد (الذى عنده علم من
الكتاب)(نمل : 40 ) كسى كه علمى از علوم كتاب نزد اوست . اما در اين آيه
مى فرمايد : « و كسى كه همه علم كتاب نزد اوست » و براى درك تفاوت در مقام ، نيازى
به توضيح بيشتر نيست .
سؤال 37 : نظر شما در مورد اظهارات
زير چيست ؟
« من ولايت تكوينى را قبول ندارم . زيرا فكر
مى كنم همه قرآن بر عدم ولايت تكوينى دلالت دارد . قرآن تأكيد مى كند كه پيامبر(صلى
الله عليه وآله وسلم)مالك چيزى نيست مگر آن كه خداوند به گونه اى عارضى در اختيارش
قرار دهد . يعنى او اراده مى كند پيامبر در اين چيز ، تصرف كند و او مى كند .
پس پيامبران چنين اختيارى ندارند كه هرچه مردم
پيشنهاد كردند ، برايش اقدام كنند . چرا كه اگر آنان ولايت تكوينى مى داشتند ، هر
آينه امكان داشت خواسته هاى مردم را بپذيرند و اجرا كنند . اما ولايت تكوينى نه در
شأن ايشان است و نه در اختيارشان ، زيرا خداى يگانه ، آن خدايى است كه در اداره
نظام هستى ، صاحب ولايت خالقيت و فعليت است ( توحيد خالقى و افعالى ) و براى هيچ يك
از آفريدگانش ، جايگاهى در اداره نظام هستى نيست . اكنون اگر بپذيريم كه پيامبران
نمى توانند هرجا و هر زمان كه بخواهند ـ حتى در رويارويى با دشمنان و تحدى با
مخالفان در مقام اعجاز ـ ولايت تكوينى ، اعمال كنند ، مگر آن كه اذن خالص الهى
داشته باشند ، پس ولايتى كه دارنده اش حتى در دفع ضرر شخصى و حمايت در برابر
خطرها ، نتواند آن را به كار بندد ، چه سودى دارد ؟ »
جواب : قائل به ولايت تكوينى ، ادعا ندارد كه
پيامبران و امامان(عليهم السلام) ، با توانايى ذاتى و مستقل از مشيت الهى ، در نظام
هستى تصرف مى كنند . هرگاه آيه اى در قرآن دلالت كند كه آنان تصرف در چيزى
نمى كنند ، بدين معناست كه بدون اراده خدا و خواست و قدرتش حق تصرف ندارد . ولى
مانعى نيست كه ايشان با قدرتى كه خداوند در وجودشان نهاده است ـ با اراده او و نه
مستقلا ـ در هستى تصرف كنند . اين گونه است كه اين بزرگان به چيزى مى گويند :
موجود باش ، پس با اراده خدا ، وجود مى يابد .
كيست كه بگويد خداوند متعال ، خودش نظام هستى
را ـ بدون واسطه و اسباب و تدبير انسانى ـ اداره مى كند ؟ در حالى كه خودش
فرموده است (فالمدبرات أمراً) ( نازعات : 5) « قسم به تدبيركنندگان امور » .
حق آن است كه خداوند ، نظام عليت را وسيله اى
براى وجود و صدور بسيارى از چيزها در نظام هستى قرار داده است . از اين روست كه
« خداوند ، اِبا دارد كه امور را به غير از اسبابش اجرا كند »( أبى الله أن يجرى
الامور إلا بأسبابها) .
پژوهشگر آيات قرآنى و روايات و حوادث تاريخى ،
نمونه هاى زيادى از معجزات و پديده هاى غيرمتعارف را مى يابد كه به دست پيامبران و
اوصياء و با قدرت و اراده ايشان ـ كه البته در راستاى مشيت و اراده الهى
است ـ رخ داده است ، به گونه اى كه ديگران از انجام آن ناتوان بوده اند .
چنان كه ، زنده كردن مردگان ، شفاى نابينايان و مبتلايان به برص به حضرت عيسى(عليه
السلام)نسبت داده شده است ، (و تبرء الأكمه و الأبرص بإذنى وإذ تخرج الموتى بإذنى)(
نازعات : 5) « و كور مادر زاد و مبتلا به پيسى را به اذن من شفا مى دادى و آن گاه
كه مردگان را به اذن من زنده مى كردى » .
و نيز آوردن تخت بلقيس ، ملكه سبا ، به
محضر حضرت سليمان كه به آصف بن برخيا منسوب است ، (أنا آتيك به قبل أن
يرتدّ إليك طرفك)( نمل: 40) « من آن را نزد تو مى آورم قبل از آن كه چشم بر
هم زنى » .
بايد توجه داشت كه نسبت دادن فعلى به كسى ،
بيانگر اين است كه آن فرد ، فاعلى حقيقى است و اين كار ، به قدرت و نيروى او انجام
شده است . درست است كه اين كار با اذن خداوند به آن شخص و اعطاى نيرو و توانايى به
وى رخ داده است ، اما بدين معنا نيست كه مثلا حضرت عيسى(عليه السلام) از خداوند
درخواست كرد و او در مقام پاسخ به خواسته عيسى(عليه السلام) ، مرده را زنده كرد .
اگر چنين برداشتى شود ، كاملا خلاف ظاهر آيه است .
اما اين كه چرا پيامبران و اوصياء ، اين ولايت
را براى حفظ زندگى و حمايت در برابر خطرها به كار نمى گيرند ، روشن است ، چون ايشان
اعمال ولايت نمى كنند مگر آن گاه كه خداوند بخواهد و اجازه دهد . (بل عباد مكرمون
لايسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون)( انبياء : 26 و 27 ) « بلكه آنها بندگان
بزرگوار خدا هستند . در گفتار از او پيشى نمى گيرند و به امر او عمل مى كنند »
نيز ، (و ما تشاؤون الاّ أن يشاء الله ربّ العالمين)(تكوير : 29 ) « و چيزى
نمى خواهيد مگر آن كه خداوند پروردگار عالميان بخواهد » .
سؤال 38 : نظر مبارك در مورد ولايت تكوينى
چيست ؟ آيا هر كه ولايت تكوينى را انكار كند از تشيع خارج مى شود ؟
جواب : ولايت تكوينى آن است كه خداوند متعال ،
با قدرتش ، به پيامبران و ائمه(عليهم السلام)توان تصرف در نظام هستى و موجودات آن
را عطا مى كند ، به گونه اى كه ايشان ، توانايى احياى مردگان و شفاى بيماران ـ و
تصرفاتى از اين نمونه ـ را ، با اذن الهى ، پيدا مى كنند . البته خداوند ،
هرگاه ، بنا به مشيت و مصلحتش ، اراده كند ، مى تواند از ايشان سلب قدرت كند .
اين تصرفات ، فقط به خاطر اجابت دعاى آنها
نيست ، چرا كه اجابت دعا ، در شأن هر مؤمنى هست ، بلكه ايشان اين توانايى را از سوى
خداوند به دست مى آورند .
قرآن هم به اين مسئله اشاره فرموده است : (و
تبرء الأكمه و الأبرص بإذنى) (مائده : 110) « و شفا مى دهى نابينا و برص زده را به
اذن من » .
هركه منكر ولايت تكوينى امامان(عليهم السلام)
شود ، حقيقت تشيع و مسلماتش را نشناخته است ، بلكه آيات قرآن را ، به طور كامل
درنيافته و به گونه اى كامل و دقيق ، نفهميده است .
سؤال 39 : شمارى از اساتيد ما ، يادآور
شده اند كه ولايت شرعى براى معصوم(عليه السلام) ثابت است ، هنگام مناقشه با بسيارى
از آنان ، دريافتيم كه به ولايتى كه خداوند ، بنا به آيه (إنّما وليّكم الله و
رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون) (مائده :
55 ) « همانا ولى شما ، فقط خداست و رسولش و مؤمنانى كه نماز به پا داشته و به
فقيران در حال ركوع صدقه مى دهند » ، به معصوم(عليه السلام)بخشيده قايل نيستند .
بر اساس اين آيه و آيه ديگرى كه در شأن امام
على(عليه السلام) نازل شده است ، ائمه(عليهم السلام)حاكم و ولى امر يا سلطان و حاكم
مسلمين مى باشند . و از اين روى امرشان مطاع و قطعى و واجب العمل است ، و اين همان
چيزى است كه امام خمينى (قدس سره) ، در كلامش در « تهذيب الاصول » به عنوان وظيفه
دوم از وظايف سه گانه رسول اعظم(صلى الله عليه وآله وسلم)تعبير نموده است ، و ايشان
پس از تبليغ وحى و رسالت ، حكومت را وظيفه پيامبر (صلى الله عليه وآله
وسلم)مى داند .
اوامر رسول اكرم (صلى الله عليه وآله
وسلم) تا زمانى كه در آن وحى به تشريع نباشد ، از همين نمونه است . با اين
بيان مى فهميم كه رسول ، دستى در وضع يا رفع تشريعى ندارد و همانا اين امور
از ناحيه شارع مقدس ( جلّ و علا ) است . اما اوامر رسول(صلى الله عليه وآله
وسلم) ، اوامر حكومتى است كه براى معصوم(عليه السلام)و به هنگام نياز ،
امكان نسخ يا قبول آن هست(تهذيب الاصول ، ج 2 ، ص 481 ـ 483 ، تشريع
قاعده لاضرر ، تقريرات درس امام خمينى توسط آيت الله سبحانى است ، اعلم ان
للنبى الاكرم ، مقامات ثلاثه; الاول ، : النبوة و الرساله . . . ، الثانى :
الحكومة و السلطنة . . .الثالث : مقام القضاء و فصل الخصومة) .
اما ديده شد كه گروهى از دانش آموختگان ، به
اثبات و ردّ ولايت تشريعى براى معصوم مى پردازند . پس آيا معصوم صلاحيت تأسيس حكم
شرعى يا نسخ حكم جارى ، بنحو استقلال يا عدم استقلال ، را دارد يا خير ؟
حضرت عالى براى رد اين مطلب چه مى فرمائيد ؟
جواب : هرچه را رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)
مى فرمايد ، كاشف از حكم خداوند است ، همان گونه كه در آيه است : (و ما ينطق عن
الهوى * إن هو إلاّ وحى يوحى) (نجم : 3 و 4) « از روى هواى نفس سخن نمى گويد .
نيست مگر وحيى كه به او شده است » .
پس گاهى سخن رسول ، ناسخ حكم سابق است . بدين
معنا كه ، حكم سابق ، محدود به زمان معينى بوده است و اين حكم دوم رسول(صلى الله
عليه وآله وسلم)كاشف از حكم خداست . مسئله براى ديگر معصومين(عليهم السلام) هم ،
همين گونه است ، كه سخن ايشان ، كاشف از حكم خداست . در نتيجه ، عمل به سخن ايشان ،
واجب است ، همان طور كه پذيرش سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)واجب است و چنان
كه ، فرمايش رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) ناسخ احكام گذشته و مخصّص عمومات و مقيد
اطلاقات است ، حكم امام(عليه السلام) هم ، چنين است .
سؤال 40 : در كتاب شريف كافى (جلد 1 / كتاب
الحجة ، باب : أن الأئمه لم يفعلوا شيئاً و لا يفعلون إلاّ بعد الله) آمده است كه
ائمه(عليهم السلام)كتاب « مختوم يا خواتيم »(نامه يا صحيفه بسته و مهر شده به مهر
خاص پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام)است كه هر امامى آن را به امام
پس از خود مى دهد و او مهر مربوط به خود را مى گشايد) را از يكديگر ارث مى برند .
هر كدام از امامان آن كتاب را مى گشايد و از آن چه براى اوست آگاهى مى يابد .
امام حسين(عليه السلام) آن را گشود ، پس در آن
يافت كه نوشته بجنگ ، بكش و كشته شو و گروهى را براى شهادت با خودت بيرون ببر كه جز
با همراهى تو به سعادت شهادت نرسند ، و آن حضرت چنين كرد ( و واقعه كربلا در روز
عاشورا پديد آمد ) .
حضرت زين العابدين(عليه السلام) آن را گشود ،
ديد در آن نوشته است خاموشى گزين و سر به زير افكن .
امام باقر(عليه السلام) مهر پنجم را باز
فرمود ، ديد در آن است كه كتاب خدا را تفسير كن و امامت پدرت را تصديق كرده ، ميراث
امامت را به پسرت بده . . . .
بنابراين چگونه مى توان گفت كه تصميم گيرى ها و
اتخاذ مواضع هر امام طبق مصالح و مقتضيات دوره امامتش بوده است ، بلكه سيره هر امام
امرى از پيش تعيين شده و بدون ابتكار عمل ايشان بوده است ؟ با اين وجود تحليل تاريخ
ائمه(عليهم السلام) و استنباط آراء و ديدگاههاى متفكرين اسلامى از سيره
معصومين(عليهم السلام) چه جايگاهى دارد ؟
جواب : آن چه از روايات روشن مى شود اين است كه
براى هر امامى از سوى خداى تعالى كتابى و عهدى است كه موضع ، سياست و راه و روش او
به صورت اجمال در آن بيان شده است . پس معلوم نيست كه اين كتاب شامل همه خصوصيات و
حالات و مواضع باشد . شايد اصول كلى را براى امام تعيين مى كند و او در تطبيق اصول
با مصاديق و موقعيت ها مخيّر است . با اين احتمال ، تحليل هاى انديشمندان ناظر است
بر انتخاب روش و مسيرى كه ائمه(عليهم السلام) در پيش گرفته اند . هم چنان كه از
توجيه و تعليل خود ائمه(عليهم السلام) براى موضع گيرى هايشان روشن مى شود . مانند
آن چه كه درباره صلح امام حسن(عليه السلام) ، يا پذيرش ولايت عهدى از سوى امام
رضا(عليه السلام) و يا كلام امام حسين(عليه السلام)كه فرمودند :« من براى اصلاح امت
جدم قيام كردم » ، بيان شده است . وانگهى ، بر فرض اين كه جزئيات اين امور و
اعمالشان نوشته شده باشد و از سوى خداوند متعال مكلف باشند ، تحليل هاى صاحب نظران
معطوف به همين حكمت الهى است و اين كه خداوند به چه دليل و حكمتى ائمه(عليهم
السلام)را به اين جايگاه و امور مربوط به آن فرمان داده است .
بنابراين نبايد تصور كرد كه انديشمندان به علت
حقيقى و حكمت و مصلحت اساسى سيره معصومين(عليهم السلام)رسيده اند ، بلكه تحليل هاى
آنان از قبيل برداشت هايى است كه ممكن است برخى مطابق با واقع باشد و برخى نباشد .
سخن اساسى اين است كه وقتى ائمه(عليهم السلام)
كارى را انجام دادند و روشى را پيش گرفتند ، هر چند كه توانايى تفسير و تعليل آن را
نداريم بايد از روى تعبّد بپذيريم . هم چنان كه علت برخى از احكام عبادى را
نمى دانيم ولى شرعيت آن ها را پذيرفته ايم و عمل مى كنيم ، چون بطور كلى مى دانيم
كه حكمتى و مصلحتى وراى آن نهفته است ولى ما آگاهى نداريم . مثلا فلسفه سه ركعت
بودن نماز مغرب و چهار ركعت بودن نماز عشاء را نمى دانيم اما به صرف ندانستن ، از
آن سرباز نمى زنيم .
سؤال 41 : رأى شارع مقدس درباره اين باور
چيست ؟
« ظاهر آيات قرآنى ، وجود علم ذاتى براى پيامبر
و معصومين ، حتى به شكل تبعيت را نفى مى كند . به اين معنا كه ، خداوند ، با قدرتش
در ذات پيامبر ، علم غيب را قرار داده باشد ، آن گونه كه ساير ملكات را به وى عطا
فرمود ، بلكه مراد از علم غيب داشتن پيامبر ، همان مفردات و موارد خاص علم غيب است
كه مورد نياز پيامبر بوده و از ناحيه وحى به او اعطاء مى شده است .
جواب : ظاهر آيات اين است كه علم غيب ، مختص به
خداى تبارك و تعالى است . اما براى هر رسول و امامى كه خدا رضايت دهد ، اين علم را
ظاهر مى كند . پس همان گونه كه خداوند ، بالذات ، عالم غيب است ، پيامبر و ائمه ،
بالعرض ، از غيب آگاه مى شوند . اين كه آيا همه علوم غيب را مى دانند ، ثابت نشده
است ، بلكه عكس اين مطلب ، فهميده مى شود ، زيرا از روايات ، اين گونه برمى آيد كه
خداوند ، برخى از اين علوم را مخصوص خود قرار داده و احدى را از آن آگاه نمى كند .
اما از آنجا كه ، پيامبر و ائمه ، اشرف
مخلوقاتند به خاطر اين فضيلت و مقام والايشان ، خداوند اكثر علوم غيبى را در اختيار
ايشان گذاشته است : (قل كفى بالله شهيداً بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب)(رعد :
43)« بگو ، بين من و شما ، شهادت خدا و آن كسى كه علم كتاب الهى نزد اوست ، كافى
است » .
مراد از « آن كس كه علم كتاب نزد اوست » ، طبق
تفاسير صحيح كه روايات متضافر ، مؤيد آنهاست ، حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)است .
عظمت ايشان و گستره علمش ، آنگاه نمايان تر مى شود كه با آصف بن برخيا مقايسه شود .
آصف كه فقط بهره اى از علم الكتاب برده بود ، توانست كار شگفت احضار تخت بلقيس به
محضر حضرت سليمان را انجام دهد . در حالى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) به تعبير
اين آيه ، همه علم الكتاب را داراست . علم غيب ائمه ، محدود به مورد حاجت يا ابتلاء
نيست . چگونه مى تواند محدود باشد ، آنگاه كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در حضور
افراد اعلام مى دارد : « سلونى قبل ان تفقدونى » هرچه مى خواهيد از من بپرسيد ، قبل
از آن كه فرصت حضور مرا از دست بدهيد . آيا اين ، بر دانش بيكرانش كه از جوشش
نمى ايستد ، دلالت نمى كند ؟
سؤال 42 : نظر شما نسبت به كسى كه ديدگاه زير
را در مورد « شفاعت » دارد چيست ؟
« شفاعت از كجا ناشى مى شود ؟ شفاعت نتيجه
حالات ذاتى بين مردم است . ما شفاعت را از همين حالت ذاتى ـ كه اين حالت براى يك
نفر موقعيت خاصى را نزد ديگرى موجب مى شود ـ استفاده مى كنيم . از اين رو وقتى كه
فرد داراى موقعيت و حالات ذاتى نزد شخص صاحب جايگاه مى آيد ، موقعيت ذاتى او نسبت
به آن شخص در او اثر مى كند و نظرش را تغيير مى دهد .
اما نسبت به خداوند متعال اين سخن معنايى
ندارد . خداوند كه با كسى ارتباط ذاتى ندارد ، زيرا همه ، آفريده هاى خداوند
هستند . معنى ندارد كسى نزد او ذاتاً مقرب تر باشد .
اين از شأن توست اى انسان ، كه يك پسرت
زيباتر ، يكى با فضيلت تر ، و آن ديگرى مهربان تر است . مى گويى ، اين به من
نزديك تر است و خدمت بيشترى به من مى كند و عطايش به من بيشتر است . اما در برابر
خداىِ اعلمِ افضلِ اقوى همه مثل هم هستند .
خداى متعال است كه به ايشان اين درجه از زيبايى
و قدرت و علم را عطا فرموده است . پس اگر كسى را شفيع قرار داده است به اختيار و
اراده الهى اش بوده است نه آن كه به او قدرت شفاعت ذاتى داده باشد .
يعنى اگر مى گويى اى رسول خدا ، اى
اميرالمؤمنين ، اى فاطمه ، برايم شفاعت كن ، درست است ، اما نه پيامبر ، نه
اميرالمؤمنين و نه فاطمه ، تا خدايشان شفيع قرار ندهد ، قادر بر شفاعت نيستند . پس
آن گاه كه شفاعت مى كنند ، اين شفاعت از عناصر ذاتى ناشى نمى شود .
اينكه فلان شخص به من نزديك است ، دوست من
است ، براى من نذر كرده است ، يا قربانى كرده ، اين كارها را كه ما به خيال خود
نسبت به انبياء و اولياء انجام مى دهيم ربطى به شفاعت ندارد و نمى توانيم امروز
براى حضرت عباس (عليه السلام)قربانى كنيم و فرداى قيامت به او بگوئيم راجع به فلان
موضوع سخت نگير و مسامحه كن . نه ، اساس و مبنايى وجود دارد ، (لايشفعون إلاّ لمن
ارتضى) (انبياء : 28) « شفاعت نمى كنند مگر براى كسى كه خداوند راضى باشد . » خداى
تعالى به پيامبر و امام كرامت مى كند براى كسانى كه اراده فرموده آنها را بيامرزد ،
شفاعت كنند . بنابراين ايشان واسطه هاى خلق نزد خداى عزوجل نيستند ، چون او نيازمند
واسطه نيست . اين باور كه ما ناتوان از سخن گفتن با خدائيم و اصلا شايستگى حرف زدن
با او را نداريم ، چيزى است كه از برخى از عرفا و فلاسفه نقل شده است . حركت و
اهداف پيامبران و اولياى حق براى هدايت خلق بوده است و ايشان واسطه بين خدا و
خلق ـ و نه واسطه بين خلق و خدا ـ و حامل وحى و شريعت الهى براى مردم بوده اند .
جواب : آن گاه كه بر اساس آيات و روايات متضافر
(متضافر بخشى از خبر غير متواتر است كه به خودى خود و با اسقاط واسطه ـ در صورت
وجود ـ مفيد علم عادى يا عقلى است ( مترجم ) ) و متواتر ، مقام شفاعت را براى
پيامبران ، اوصياء ، اولياء و حتى برخى از مؤمنين پذيرفتيم ، بايستى بپذيريم كه
خداى تبارك و تعالى ، بعضى از بندگانش را به خاطر داشتن ويژگى ها و امتيازاتى ،
گرامى داشته و مقام والاى شفاعت را به ايشان عطا فرموده است ، (و لسوف يعطيك ربك
فترضى) (ضحى : 5) « و بزودى ، پروردگارت به تو ـ شفاعت را ـ عطا كند تا راضى
شوى » و معنى آن اين است كه ايشان واسطه بين خدا و خلقند ، چنانچه خداوند تعالى
مى فرمايد : (و ابتغوا إليه الوسيله) (مائده : 35)« به ـ درگاه ـ خداوند واسطه
و شفيع بياوريد » .
بنابراين ، فقط نماز و مانند آن وسيله نيست
بلكه معصومين(عليهم السلام)هم واسطه اند ، آن گونه كه وقتى پسران يعقوب(عليه
السلام)از او درخواست كردند كه (قالوا يا أبانا استغفرلنا)(يوسف : 97) « پدر! براى
ما آمرزش بخواه » نگفت كه نيازى
.
.به واسطه گذاشتن من نزد خداوند نيست
و خودتان مستقيماً از خداوند بخواهيد ، بلكه پذيرفت و گفت كه : (سوف
أستغفرلكم) ))(). بزودى برايتان آمرزش مى خواهم.(يوسف : 98)
از آنجا كه شكى نيست ، چهارده
معصوم(عليهم السلام) ، از همه انبياء و اولياء ، به خداوند نزديك ترند ، بايد گفت
مراد از « الوسيله » در آيه(و ابتغوا إليه الوسيله) ، خصوص اين بزرگواران هستند ،
زيرا خداوند در قرآن كريم مى فرمايد : (اولئك الذين يدعون يبتغون إلى ربّهم الوسيله
أيّهم أقرب) (إسراء: 57) « ايشـان كسـانى هستند كه دعا مى كنند و وسـائلى را كـه
اقـرب به خداوند هستند به سوى او وسيله قرار مى دهند » با اين شواهد ، درمى يابيم
براى پيامبران و اولياء خدا ، امكان شفاعت هست ، زيرا او ، اين مقام را به ايشان
عطا فرموده است . خداوند بين بندگانش ، از نظر نزديكى و دورى به خودش ، تفاوتى
نگذاشته است ، مگر با عمل صالح ، شدت محبت به .خدا ، فزونى
عبادت و خداترسى و ويژگى هايى از اين دست
آن چه شايان ذكر است ، اين است كه شفاعتِ
شفاعت كنندگان شامل حال هركسى نمى شود ، بلكه فقط كسانى كه شايستگى آن را به خاطر
امتيازاتى همچون ، .پشيمانى از رفتار ناپسند ، بازگشت به
سوى خدا تلاش در نزديك شدن به او و اوليائش داشته باشند ،
مى توانند از اين فرصت رهايى بخش استفاده كنند . از اين رو ، زيارت پيامبر
وائمه(عليهم السلام) ، اهداى ثواب .عبادت براى ايشان ،
اطاعت و پيروى راه و روش آنها ، محبت و اخلاص نسبت به اهل بيت ، از جمله تلاش هايى
است كه شايستگى شفاعت ايشان را مى آورد.
درست است كه نسبت خداوند به آفريده هايش ، از
اين نظر كه آفريده هاى اويند ، برابر است ، زيرا ، هيچ رابطه غير خالق و
مخلوقى ـ مثلا خويشاوندى ـ بين خدا و آنها نيست ، اما خودش برخى را بر برخى
ديگر ، برترى داده همان گونه كه بين آدميان ، برخى را به جهت امتياز خاصى مثلاً از
نظر كمال عقل ، تفضيل داده است . (إنّ الله اصطـفى آدم و نـوحاً و آل ابـراهيم و آل
عمران عـلى العالـمين) ( آل عمران : 33)همانا خداونـد ، آدم و نـوح و آل ابراهيـم و
آل عمـران را بـر جهانيان برگزيد.
در رواياتى از شيعه و سنى آمده است كه مقام
پيامبران ، اوصياء و ائمه(عليهم السلام)نسبت به ديگران ، به گونه اى انكارناپذير ،
برتر و والاتر است . در نتيجه ، برابرى همگان ، ممكن نيست زيرا خداوند خودش برخى را
بر برخى ديگر برترى داده و گروهى را بيشتر از ديگران دوست دارد.
روشن است كه مؤمن و كافر ، مطيع و
گناهكار ، نزد او برابر نيستند . از اين رو ، به آنان كه نزد او برتر و
گرامى تر و والاترند ، مقامات و درجات عاليه ـ از جمله شفاعت ـ عطا
مى كند . از آنجا كه او ارحم الراحمين است عفو و گذشت از گناهكاران را دوست
مى دارد و به سبب توبه و اظهار پشيمانى از ايشان مى گذرد ، همچنين آنان
را ـ در صورت شايستگى ـ به وسيله شفاعت شافعين مى بخشد .
اما اين كه خداوند نيازى به واسطه ندارد و همه
بندگانش بهره مند از نعمت گفت و گو ، و توجه به او هستند ، درست است ، اما به خاطر
بعضى حكمت ها و مصلحت ها ـ از جمله برجسته كردن مقام برگزيدگانش ـ برخى از
بندگانش را واسطه بين خود و ديگر بندگان قرار داده و فرمان داده است كه در توجه به
درگاه پرعظمتش از طريق اين بزرگان ، اقدام كنيم ، (و ابتغوا إليه الوسيله)(مائده :
35) « به ـ درگاه ـ او ، وسيله و شفيع آوريد » .
بنابراين ، همان گونه كه ايشان ، در بيان احكام
و دستورات الهى ، واسطه بين خدا و مردم اند ، براى جلب رحمت ، مغفرت و لطف او هم
واسطه بين مردم و خدا هستند .
اثبات مسئله شفاعت و چگونگى و شروطش ، نيازمند
بحث گسترده اى است كه در گنجايش اين مختصر نمى باشد .
سؤال 43 : سؤال ، درباره توسل است . مشهور اين
است كه ، برادران شيعه ، به توسل به ائمه(عليهم السلام) و صالحين قائل اند . برخى
از اهل سنت هم ، چنين مى گويند : استناد برادران شيعه در اين مسئله به بعضى روايات
و نيز آيه كريمه (و ابتغوا إليه الوسيله)( مائده : 35) « به سوى او ، وسيله طلب
كنيد » است . اهل سنت « وسيله » را به عمل صالح تفسير كرده اند ، در حالى كه شيعه ،
به توسل به ائمه(عليهم السلام) و صالحين تفسير كرده اند . اما در نهج البلاغه كه
مورد توجه و اعتماد بسيارى از برادران شيعه است ، يافتم كه على بن ابى طالب(عليه
السلام) نيز ، وسيله را به عمل صالح ، تفسير كرده است . سؤال من ، درباره اين تناقض
بين تفسير شيعه و تفسير على(عليه السلام) است . در نهج البلاغه جلد اول صفحه 205 از
خطبه هاى او : « همانا بهترين چيزى كه اهل توسل ، مى توانند به واسطه اش به خدا
توسل كنند ، ايمان به خدا و به پيامبرش و جهاد در راه خدا ـ كه قله رفيع اسلام
است ـ و اقرار به يگانگى خداوند ـ كه فطرى انسان است ـ و برپائى نماز ـ كه
آئين اسلام است ـ مى باشد »(نهج البلاغه ، خطبه 110 ، اِنّ افضل ما توسل به
المتوسلون الى الله سبحانه و تعالى الايمان به و برسوله و الجهاد . . .) كه من
لايحضره الفقيه هم ، در جلد اول ، صفحه 205 ، آورده است .
جواب : وسيله ، مفهومى كلى است كه مصداق هاى
زيادى دارد . يكى از آنها عمل صالح با شروطش است . از ديگر مصاديق ، توسل به
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و اهل بيت(عليهم السلام)اوست . پس همان گونه كه
عمل صالح ، راهى به سوى رستگارى است ، تمسك به اهل بيت(عليهم السلام)هم ، هست . ذكر
عمل صالح و با شروطش ، به خاطر ادله زيادى از آيات و روايات است كه دلالت دارد بر
اين كه ، سبب رستگارى ، منحصر در تمسك به عمل صالح ، و اسلام صحيح است . و از شروط
اسلام صحيح ، تمسك به عترت و ولايت اهل بيت(عليهم السلام)است ، به اقتضاى اين حديث
متواتر : « من ، بين شما ، دو چيز گرانبها مى گذارم ـ و مى روم ـ اگر به آن دو
تمسك جستيد ، پس از من ، هرگز گمراه نخواهيد شد . ـ و آن دو چيز ـ كتاب خدا و
عترتم ، اهل بيتم هستند »( انّى مخلف فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى
ابداً كتاب الله و عترتى اهل بيتى.) .
اين حديث شريف دلالت مى كند كه عدم توسل و تمسك
به قرآن و عترت ، باعث گمراهى مى شود . همچنين احاديث صحيحى نزد اهل سنت ، به صورت
متواتر هست ، مانند :
« همانا ، اهل بيت همانند كشتى نوح
هستند كه هركه سوارش شد
نجات يافت و هركه روى برگرداند ، غرق
شد »(انّ اهل البيت كسفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق)
و نيز ، « همانا على همراه حق ، و حق همراه على
است . »(انّ علياً مع الحق و الحق مع على) و ديگر روايات.
اما بر تفسير « وسيله » به پيامبر و اهل
بيت(عليهم السلام) ، احاديث معتبر زيادى از اهل سنت و شيعه ، دلالت دارند ، كه جاى
ذكر همه آنها نيست . و تنها به بعضى از آنها كه در كتاب هاى اهل سنت روايت شده ،
اشاره مى كنيم
1 ـ رواياتى كه حافظ ابونعيم اصفهانى ، در
كتاب « نزول القرآن فى على(عليه السلام) » ذكر كرده است.
2 ـ رواياتى كه حافظ ابوبكر شيرازى ، در كتاب
« ما نزل من القرآن فى على(عليه السلام) » آورده است.
3 ـ امام احمد ثعلبى ، در تفسيرش نقل كرده كه
مراد از « وسيله » در آيه شريفه ، عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) هستند.
4 ـ ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ،
خطبه طولانى حضرت زهرا(عليها السلام) را نقل كرده كه فرمود:
« سپاس مى گويم خدايى را كه به خاطر بزرگى و
نورش ، شايسته است آنچه در آسمان ها و زمين است به او توسل جويند و ما وسيله او
»
و در درستى توسل به پيامبر(صلى الله عليه وآله
وسلم) و ائمه(عليهم السلام) و صالحان ، هم در حياتشان و هم بعد از فوتشان ، شكى
نيست ، همان گونه كه در صحيح بخارى ، كتاب الفضائل ، باب مناقب على بن ابى طالب ، ص
25 ، از عمر نقل شده است كه در دعاى طلب باران به عباس ( عموى پيامبر(صلى الله عليه
وآله سلم)) متوسل شد : خدايا ، ما به واسطه پيامبرت به تو متوسل مى شديم ، پس ما را
آب عطا مى كردى . و ما به واسطه عموى پيامبرمان به تو متوسل مى شويم ، پس ما را آب
عطا(كن . . . (...اللّهم انا كنا نتوسل اليك بنبيك فتسقينا و انا نتوسل اليك بعمّ
نبينا فاسقنا)
همچنين بر درستى و مشروعيت توسل به پيامبر(صلى
الله عليه وآله وسلم) ، در حيات و پس از رحلتشان ، اين آيه به اقتضاى اطلاقش ،
دلالت مى كند : (و لو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاءوك فاستغفروا الله و استغفر لهم
الرسول لوجدوا الله توّاباً رحيماً) (نساء : 64) « و اگر هنگامى كه منافقان به
واسطه گناه بر خود ظلم كردند ، نزد تو مى آمدند و .«استغفار
مى كردند و از تو مى خواستند كه از خدا برايشان بخشش بخواهى ، هر آينه خداوند را
توبه پذير و مهربان مى يافتند.
.و نيز بر همين مسئله ، سيره مسلمين در
طول تاريخ در توسل به قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه(عليهم
السلام) و صالحان ، دلالت مى كند و براى درك مشروعيت توسل به اهل بيت(عليهم
السلام) و دوستان خداى تبارك و تعالى ، مى توان به احاديث زيادى مراجعه
كرد ، مثلاً ، در كتاب « التاج الجامع للصحابه .(الستّه » ، جزء اول ، صفحه
318 ، بعد از نماز باران ، پس از ذكر احاديث نبوى ، در اين باره ، آمده
است : « توسل به خدا به واسطه دوستانش جائز است »( يجوز التوسل الى الله
باحبائه)
:همچنين ، درباره توسل ، از احاديث
اهل سنت به موارد زير ، رجوع شود
. ـ احقاق الحق ، جزء چهارم ، صفحه
91 ، نيز ، جزء نهم ، صفحه 104 ـ 105 ، نيز ، جلد چهارم ، صفحه 487 ـ 489 ،
نيز ، جلد نهم ، صفحه 193
. ـ الفضائل الخمسه فى الصحاح
السته ، جلد اول ، صفحه 170
:اما در تفسير « وسيله » به اهل
بيت(عليهم السلام) ، در كتاب هاى شيعه ، احاديث فراوانى هست كه به برخى اشاره
مى كنيم
.(ـ على بن ابراهيم قمى در تفسير
آيه « و ابتغوا إليه الوسيله » گفته است : يعنى ، به واسطه امام به خداوند تقرب
بجوئيد . ( تقربوا اليه بالامام
ـ در تفسير برهان ( بحرانى ) از ابن
شهر آشوب ( مازندرانى ) آمده است : اميرالمؤمنين(عليه السلام) درباره سخن
خداوند ، « و ابتغوا اليه الوسيله » فرمود : من وسيله او هستم . ( انا
وسيلته)
ـ و ديگر روايات.
اشكالى ندارد كه غير از پيامبر(صلى الله عليه
وآله وسلم) و ائمه(عليهم السلام) هم ، وسيله اى باشد ، مثلا عمل صالح با شروطش ،
زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ، امام(عليه السلام) يا عترت(عليهم السلام)
از مصاديق وسيله هستند . بلكه ، آن گونه كه ما وسيله را معنا كرديم ، كه تمسك به
قرآن و عترت شرط در رسيدن .به اسلام صحيح است ، پس عمل صالح با تمسك به قرآن و عترت
جمع مى شود.
اما آن چه را كه امام(عليه السلام) در نهج
البلاغه(در خطبه 110 نهج البلاغه ، مصاديق وسيله و تقرب الى الله بيان شده است ،
ولى تفسير آيه 35 سوره مائده با صراحت نيامده است . ( مترجم)) فرموده ، از باب ذكر
مصداق است و نه از باب حصر ـ كه منحصر به همان يك معنا باشد ـ و عدم ذكرش به
عنوان اهل بيت(عليهم السلام) ، در برخى از تفاسير اهل سنت ، همچون بسيارى از آياتى
است كه در شأن اهل بيت نازل شده و مفسرين آنها ، به دلايلى از آن چشم پوشى
كرده اند(تفسير صافى ، ج 2 ، ص 33 ، چاپ بيروت . نيز ، ترجمه تفسير الميزان ، ج 5 ،
ص 535 ، و بحث روائى نيز ، تفسير روض الجنان ابوالفتوح رازى ، ج 6 ، ص 360 ـ 364 ).
سؤال 44 : نظر شما درباره كرامات ائمه(عليهم
السلام) چيست ؟
:جواب : در اين مورد دو نظر وجود دارد
ـ امام(عليه السلام) خدا را مى خواند و خداوند
دعايش را مستجاب مى كند و آن چه كه معجزه و خارق العاده است را محقق مى كند.
ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و
امام(عليه السلام) خودشان اين كرامت را با اذن و اراده خداوند انجام مى دهند . مثلا
امام خودش بيمار را شفا مى دهد . اين بدين خاطر است كه خداى تعالى ، اين توانايى و
قدرت را به او بخشيده است.
اگرچه هر دو ديدگاه ، امكان و احتمال
دارد ، اما از ظاهر آياتى كه اين گونه كرامات را به خود پيامبر نسبت داده است ،
احتمال دوم برمى آيد : (و إذ تخلق من الطين كهيئة .«....الطير . . .)
(مائده : 110) « و آن گاه كه از گِل ، چيزى به شكل پرنده ساختى
.«و ما نقموا إلاّ أن
أغناهم الله و رسوله) (توبه : 74) « فقط به اين سبب عيبجويى مى كنند كه خدا و رسولش
آنها را از فضل خود بى نياز كرد.
پس ، همان گونه كه پيامبر(صلى الله
عليه وآله وسلم) و امام(عليه السلام) و ديگر افراد بشر رفتارشان از روى
اختيار است اما به اذن خداوند و قدرت او ، كرامات پيام.(صلى الله عليه وآله
وسلم)و امام(عليه السلام) هم به دست خودشان و به اختيار خودشان است ، اما
باز هم به اذن خداوند ، و قدرت و مشيت او انجام مى گيرد(مائده : 110)
سؤال 45 : نظر حضرتعالى درباره صحت
روايات « ردّ شمس براى امام على(عليه السلام) » از نظر سند و دلالت و جنبه هاى ديگر
چيست ؟
.جواب : به كتاب الغدير ، ( جلد
پنجم ، صفحه 37 ، چاپ جديد از مركز غدير ، مترجم ) مراجعه كنيد ، تا تواتر روايات
شيعه و سنى را ببينيد
:اما از نظر دلالت ، روشن است . ابن
ابى الحديد ، ( شارح معروف نهج البلاغه ، كه خود معتزلى است ) مى گويد
يا من له ردّت ذكاء و لم يفز ***
بنظيره من قبل الاّ يوشع
.(اى كسى كه خورشيد براى تو به پهنه
آسمان بازگشت ( پس از آنكه پائين رفته بود
.معجزه اى كه ، بين امت هاى پيشين ،
تنها « يوشع بن نون » به آن مكرم گشته بود
بحث كرامات و معجزات پيامبر و
ائمه(عليهم السلام) ، از بحث هاى قابل توجه است . در اين زمينه كتاب هاى
فراوانى نوشته شده است و اكثر مفسرين شيعه و سنى به آن پرداخته اند و شبهات
را پاسخ گفته اند . به تفسير الميزان ، ج 1 و تفسير البيان ، آيت الله خوئى
و ديگر كتاب هاى معاصرين ، كه در دسترس مى باشد ، .مراجعه كنيد
سؤال 46 : چه دليل قطعى بر اين كه ،
معصومين(عليهم السلام) كلام ما را مى شوند و سلام ما را جواب مى دهند ، وجود دارد ؟
( مثلا در نماز به پيامبر سلام (مى فرستيم ، يا در زيارت هاى مختلف ، به ائمه سلام
مى فرستيم و مطالب ديگرى را خطاب مى كنيم ، اگر جوابى در كار نيست ، سلامش چه وجهى
دارد.
جواب : در وسايل الشيعه ، جلد دهم ، باب چهارم
صفحه 263 ، حديث اول ، روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به اين مضمون
آمده است : « همانا ، پس از رحلتم ، سلامِ از راه دور به من مى رسد و از نزديك آن
را مى شنوم . » در اين صورت ، بعيد است كه جواب سلام ندهند ـ وقتى كه مى فرمايند
مى شنويم ـ بهويژه ، آن حضرت ما را امر به جوابِ سلام فرموده اند . هنگام زيارت
حضرت رضا(عليه السلام) ، در اجازه ورود ( اذن دخول ) عرض مى كنيم : « ايشان ،
جايگاه مرا مى بينند و (كلامم را مى شنوند و سلام مرا جواب مى دهند »(« يرون مقامى
و يسمعون كلامى و يردّون سلامى »)
در وسايل الشيعه ، جلد دهم ، صفحه 246 ، حديث
پنجم ، باب چهارم از ابواب مزار از اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمده است كه :
« هركه در گوشه اى از زمين ، بر من .سلام دهد ، به من مى رسد و هركه كنار قبرم
.(سلامم دهد ،
مى شنوم »(« من سلم علىّ فى شىء من الارض ابلغته و من سلم علىّ عند القبر
سمعته»
:در عُدة الداعى آمده است كه امام
صادق(عليه السلام) ، نزد سر امام حسين(عليه السلام) ، چنين مى خواند
اى ابا عبدالله ، شهادت مى دهم كه
جايگاه مرا مى بينى و كلامم را مى شنوى و همانا تو زنده اى نزد پروردگارت بهره مند
از نعمت . . . »(عُدة الداعى ، ابن فهد حلّى ، نيز مفاتيح الجنان ، در اعمال حرم
امام حسين(عليه السلام) ، دعاى 16 ، ص 552»
در جامع الاحاديث است كه امام
باقر(عليه السلام) فرمود : « همانا ، فرشته اى از خدا درخواست
كرد ـ ويژگى ـ شنيدن كلام بندگان را به او عطا كند ، پس عطايش كرد . پس از آن ،
فرشته ، تا قيامت ايستاده است و احدى از مؤمنين نيست كه بگويد ، صلّى الله عليه و
آله و آن فرشته گويد ، و عليك السلام . سپس گويد : اى رسول (خدا ، همانا فلانى تو
را سلام مى رساند ، پس پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد : و عليه
السلام »(جامع الاحاديث ، ج 15 ، ص 42 ، باب دوم ، كيفيت زيارة النبى(صلى الله عليه
وآله وسلم) ، ح 21 ، از امالى طوسى
جعفريات به اسنادش از على(عليه السلام)
مى گويد : « رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : چهار چيز را خداوند واسطه و
شفيع قرار داده است : بهشت ، جهنم ، حورالعين ، فرشته اى كنار قبرم كه نزديك سرم
است . پس هرگاه ، بنده اى از امت من بگويد : اللهم زوّجنى من الحور العين ، حور
العين گويند : خدايا ما را به او تزويج فرما . و هرگاه گويد : خدايا ، مرا از آتش
رهايى ده ، آتش گويد : خدايا از من رهائى اش ده . و هرگاه گويد : خدايا ، از تو
بهشت مى خواهم ، بهشت گويد : خدايا مرا به او عطا كن . پس هرگاه گويد : اللهم صل
على محمد و آل محمد ، فرشته نزد سرِ من ، گويد : اى محمد ، فلانى فرزند فلانى ، بر
تو درود فرستاد . پس من گويم : صلّى الله عليه كما صلّى علىّ . خدا به او درود
فرستد همان گونه كه به من درود .فرستاد »( همان ، حديث 23).
مترجم مى گويد : در وسايل الشيعه ، جلد دهم ،
باب 63 ، باب استحباب سلام بر امام حسين(عليه السلام) ، حديث اول از امام صادق(عليه
السلام)روايت شده است .كه به يونس بن ظبيان و همراهش فرمود : سه بار بگو ، صلى الله
عليك يا اباعبدالله ، همانا سلام از راه دور و نزديك به او ـ امام حسين(عليه
السلام) ـ مى رسد.
مرحوم مجلسى در بحارالانوار ، جلد
100 ، كتاب المزار ، باب زيارت پيامبر از دور ، ص 182 ، چاپ اسلاميه ، از اصول كافى
جلد چهارم ، صفحه 552 ، نقل كرده است كه امام صادق(عليه السلام) به اسحاق بن عمار و
ديگر دوستان فرمود : به مدينه برويد ، پس بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از
نزديك سلام كنيد ، اگرچه از راه دور .هم به او مى رسد
.يادآور مى شود ، چهار روايت در همين
باب ، در اثبات اين مسئله ، كافى است
|