|
خلاق، گل آدم را كه در دشت
آفرينش با دستهاى تكوين مى سرشت چشم بر افق
دوخته بود. در دور
دستها نظاره مى كرد
و در رؤيايى غرورآميز، به غايتى سرور آفرين
خيره گشته بود. ما كه تا دو گام فرا راهمان،
آنسوى تر را نمى توانستيم ديد چه مى فهميديم
كه او چه مى جويد. باغبانى را مى مانست كه
با اميدى يقين آفرين دانه اى را در قعر خاك
مى نشاند و همانگاه بوى عطر آگين گل را در
فضاى خيال استشمام مى كند.
و ما كه جز رويش اولين
جوانه هاى سر برافراشته از خاك چيز ديگرى
را توان رؤيت نداشتيم معنى گل را چه مى فهميديم.
ما گل چه مى دانستيم چيست.
هرگاه كه ابر سوالى بر
آسمان ذهن مى نشست، نسيمى از وراى كوههاى «انى
اعلم ما لا تعلمون» وزيدن مى گرفت و ابر را
به دشت آينده مى كشاند.
اما اين بود كه جوانه هاى
نورسته از خاك متقاعدمان نمى كرد. حتى با
برگهاى سبز با تمامى زيبايى و لطافت اقناع نمى شديم.
شاخه ها با تمام كشيدگى تا بام رضايت ما نمى رسيد.
ولى اگر تمام لحظه هايى كه وجودمان در يك
نياز مبهم، يك احتياج گنگ، يك ضرورت ناشناخته
و يك خواست نادانسته مى گداخت از ما سؤال مى كردند
كه چه مى خواهيد نمى دانستيم. بايد مى بود،
تا پاسخ مى گفتيم اين چنين.
اما ما كه تصويرى همه
جانبه از آن نداشتيم، چگونه تصويرش مى كرديم؟
تشنه اى را مى مانسيتم كه گرچه درتمامت
عمر آب را مزمزه نكرده است اما تشنگى را با
تمامى شكافهاى خشك لبها و زبان خوب مى فهمد.
چنين نبود كه
بالهايمان را بى هيچ تحركى تسليم آتش انتظار
كرده باشيم و در التهاب باران آرزو لحظه
بشمريم.
ما همان زمان كه پنچه هاى
نگاه خداوند را در دور دست ها به جستجو
ديديم و از مستى ديدار تبسم زيبا و شور آفرين
خداوند به خود آمديم، در امتداد نگاه او به
راه افتاديم.
آن چيست كه خداوند از
شكوه ديدارش با خويش «فتبارك الله احسن
الخالقين» رابه ترنم ايستاده است؟ چه اسم
اعظمى، چه غايتى، چه انگيزه و بهانه اى، چه
سرّ مكنونى چه «لا يدركه بعد الهمم» ى، چه «لايناله
غوس الفتن»ى، چه لوح محفوظى است كه خداوند
فرياد «لولاك لما خلقت الافلاك» سر داده است.
اگر چه قطرات اين
سؤالها از روزنه بام ذهن رسوخ مى كرد و بردل
مى چكيد اما رفتن ما از سركنجكاوى نبود،
نياز بود. چشيدن نبود، نوشيدن بود. فهميدن
نبود، رسيدن بود. ما عزم رفتن كرده بوديم بى
آنكه درس توقف خوانده باشيم.
ما
كوله بار تلاش بر پشت داشتيم بى آنكه سايه
استوار راحت چشيده باشيم.
ما براى يكبار مردن
ارجى نمى نهاديم. چنين هديه و فديه اى را
جسارت به معشوق تلقى مى كرديم. ششهاى ما
مملو از انديشه حيات بود.
خشاب
رگهايمان پر بود از قطرات دوباره شكفتن.
ما، در تكاپوى رسيدن
به ايده آل خداوند بوديم، تصوير خدا را در
آينه دور دست افق مى جستيم. به بهاى فوق
تصور همه عالميان.
خار
راه كعبه ايده آلمان را نه بر پاى كه بر ديده
مى نهاديم.
از اين روى خدا به ما
وعده زيستن در سايه حكومت خويش داد، رخصت آن
داد كه از آن گلى كه در دور دستها مى ديد
استشمام مى كنيم.
اول
بار در قامت هابيل شكستيم، نه خم شديم و نه خم
به ابرو آورديم.
با نوح شكنجه شديم، با
ابراهيم به آتش در آمديم، بر گونه هايمان
در سعى هاجر تاول نشست، با يوسف در چاه حسادت
اخوان افتاديم، با موسى «خائفا يترقب» آواره
شديم.
شكنجه را بر جانمان «آسيه»
تحمل كرديم و به همراه عيسى از دام جهل
زمينيان گريختيم. زمان كه مى گذشت
نيازهايمان را بيشتر و بهتر مى شناختيم.
ابهام انعكاس تصوير خداوند با مرور قرنها
آرام آرام آشكار مى گشت.
ما اندك اندك
دريافتيم كه چه مى جوييم. عطش كدامين رود
سوزش جگرهامان را بهانه مى شود؟ آن آفتاب،
كه خداوند در زير رواق حكومتش ما را وعده تنفس
داده است حدوداًچه بايد باشد؟ ما شايد خدايى
ملموس را آرزو مى كرديم، شايد به دنبال
چيزى ميان انسان و خدا مى گشتيم، تصويرى از
آسمان بر زمين، تجلى عظمت خداوندى بر خاك،
آينه تمام نماى كبرياى، اقيانوسى زمينى مملو
از باران رحمت آسمانى، تبلور عينيت ندانم
كجايى در اينجا.
آيا
اين نياز همان بود كه به سوى او مى رفتيم؟
مى خواستيم دل به كسى
بسپاريم كه دل به خدا سپرده است و خدا به او. مى خواستيم
دست بيعت با كسى دهيم كه دست به خدا داده است و
خدا به او. در قصه ها براى كودكانمان از
اسطوره انسانى مى گفتيم كه خدا از زبان او
سخن مى گويد، از چشم او مى بيند، از گوش
او مى شنود و از قلب او احساس مى كند.
مى خواستيم دل به كسى
بسپاريم كه دل به خدا سپرده است و خدا به او. مى خواستيم
دست بيعت با كسى دهيم كه دست به خدا داده است و
خدا به او. در قصه ها براى كودكانمان از
اسطوره انسانى مى گفتيم كه خدا از زبان او
سخن مى گويد، از چشم او مى بيند، از گوش
او مى شنود و از قلب او احساس مى كند.
در
تب و تاب انسانى بوديم كه فرياد بر آورد:
مى خواستيم دل به كسى بسپاريم كه دل به خدا سپرده است و خدا به او.
مى خواستيم دست بيعت با كسى دهيم كه دست به خدا داده است و خدا به او. در قصه ها
براى كودكانمان از اسطوره انسانى مى گفتيم كه خدا از زبان او سخن مى گويد، از چشم
او مى بيند، از گوش او مى شنود و از قلب او احساس مى كند. مى خواستيم دل به كسى
بسپاريم كه دل به خدا سپرده است و خدا به او. مى خواستيم دست بيعت با كسى دهيم كه
دست به خدا داده است و خدا به او. در قصه ها براى كودكانمان از اسطوره انسانى
مى گفتيم كه خدا از زبان او سخن مى گويد، از چشم او مى بيند، از گوش او مى شنود و
از قلب او احساس مى كند.
مى خواستيم دل به كسى
بسپاريم كه دل به خدا سپرده است و خدا به او. مى خواستيم
دست بيعت با كسى دهيم كه دست به خدا داده است و
خدا به او. در قصه ها براى كودكانمان از
اسطوره انسانى مى گفتيم كه خدا از زبان او
سخن مى گويد، از چشم او مى بيند، از گوش
او مى شنود و از قلب او احساس مى كند.
الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا و اجر فى
الاغلال مصفدا احب الى من ان القى الله و رسوله يوم القيامه ظالما لبعض العباد و
غاصبالشى من الحطام».
ما حاكميت قريب به
محال انسانى را آرزو مى كرديم كه بر
نزديكترينش، بر برادرش حتى، مال خدا و مردم را
دريغ كند و بر آشوبد كه «ثكلتك الثواكل يا
عقيل».
ما عظمتى را مى جستيم
كه درم قابل اعطاى هفت آسمان و زمين پوست جوى
را از دهان مورى به نافرمانى خدا تكان ندهد. دنياى كه ساخته و
رهايش كرده است در چشمانش از برگى در
دهان
ملخى و عطسه بزى حقيرتر جلوه كند.
آنكه
از منزلگاه خدا دنيا را نظاره كند.
به دنبال انسانى بوديم كه ذره
ذره وجودش «انما نطعمكم لوجه الله» را زمزمه كند. كسى را مى جستيم كه وجود ظالمى را
حتى به اندرز دلسوزانه نزديكترين كسانش آنى تاب نياورد. خداگونه انسانى را اميد
داشتيم كه از سينه دشمن خوى برخيزد و خدا را دوباره بنشيند. از بام خيال انسان
برگزيده اى را جستجو مى كرديم كه شكوفه هاى زيباى «من يشرى نفسه ابتغاء
مرضات الله» را خدا بر ساقه ساقه اش نشانده باشد.
سلحشورى را در ميدان تصور آرزو
مى كرديم كه نه قويترين مردان، نه جانى ترين آدمكشان نه تنومندترين ستمگران و نه
قدارترين پادشاهان و نه قهارترين جنگجويان بل اشك يتيمى زانوانش را به خاك نشاند.
ناله بيوه زنى تنش را بلرزاند و دريافت عظمت خداوند پشتش را به خاك رساند.
به دنبال هيبتى مى گشتيم
كه موضع سرّ معشوق و پناه امر او و خزينه دانش
او و مرجع حكم او و حافظ كتب او و كوهواره دين
او باشد. تفسير علم او، تأويل حلم او، تعبير
عدل او، سمبل رأفت او و هدف و غايت او باشد.
كسى
باشد كه در اوج آسمان «انا عبد من عبيد محمد»
پرواز كند.
آنكه
خداواره باشد، متصف به صفات او باشد اما او
نباشد.
«نزلونا
عن الربوبية و قولوا فينا ماشئتم» انگار آرزوهاى ما
آرام آرام رو به تحقق مى رفت و ما صبر
خداوند را اينگونه دريافتيم و مبهوت و متحير و
ديوانه شديم.
آن كيست كه اوج
نيازهاى ما حضيض اوست و خداوند بر همه چيز تاب
آورده است تا او بيايد.
«يفسد فيها و يسفك
الدما» را قرنها تحمل كرده و عاشقانه در
انتظار آمدن او نشسته است.
هابيل را مقتول، نوح
را معذب، ابراهيم را در آتش، همه و همه را خدا
دندان بر جگر فشرده است كه حاكميت او را بر
ملائك فخر بفروشد. اين چه عظمتى است و اين چه
حكومتى است كه آفرينش برايش چنين بهايى گزاف
مى پرازد. خاكستر را بر بدن فرستاده و رسول،
سنگ را بر پيشانيش و شكنبه را بر سرش صبر مى كند
كه ما حكومت او را مزمزه كنيم.
شكستن دندان عزيزش،
پيامبرش را تاب مى آورد كه آفرينش مفهوم
پيدا كند و معنى بيابد، كه او بيابد.
او
بايد بيايد هرچند خار در چشم و استخوان در گلو.
او
بايد بيايد هر چند عذاب زيستنش را در چاه
فرياد كند.
او
بايد بيايد هر چند تمامى نخلها بر دردها و
آلام او بگريند.
او
بايد بيايد هر چند صورت و پيشانى آسمان از غم
او بكشند.
او بايد بيايد و از
خانه خدا بيايد تا كافرانى كه از پيامبر،
خدايى در زمين مى خواستند ببينند كه تحملش
نمى توانند كرد.
او بايد بيايد و در
خانه رسول بارور شود تا ما مظلومان و مستضعفان
اميدوار تاريخ، لحظه اى تنفس كنيم.
تا ما كه قرنها در تعب
آمدنش سوخته ايم، آنى حيات را مزمزه كنيم،
پشتى راست كنيم، نفسى تازه كنيم و از ميوه
موعود خداوند بچشيم. و ما مگر چه كرده بوديم كه
لياقت بيش از پنج سال را نداشتيم
شايد به همان بهانه كه آدم از
بهشت رانده گشت، ما دوباره بر زمين حكومت
جباران فرود آمديم. آنچنان
زود گذشت و آنقدر سريع سپرى شد كه ما ذره اى
از آنهمه عظمت را در نيافتيم.
انگار
كه صاعقه اى در شب طويل مستمر.
او - خزانه دار علم
خداوند - بارها گفته بود كه «سلونى قبل ان
تفقدونى» اما ما منتظران در همه عمر، ما
شيفتگان، با همه روح آنچنان غرق در نگاه او
بوديم، آنچنان واله و شيداى او گشته بوديم كه
سئوال چه مى دانستيم چيست. او پاسخى كاملتر
از همه سؤالهاى ما بود. وجودى برتر از همه
نيازهاى ما.پس از او دوباره آفتاب
از پشت كنگره كاخها بر آمد. نه، كدام آفتاب؟
دوباره شب شد دوباره تازيانه ها بالا رفت و
بر پوست و گوشت ما فرو نشست.سياهچالها كه او از
خاك انباشته بود دوباره از انسان پر شد. گرد
يتيمى بر چهره ما نشست. زخم عميق مظلوميتمان
دوباره سر باز كرد و خون تازه بر آسمان پاشيد.
با جگر زهرآلود و خون دل حسن در طشت ريختيم و
از گلوى حسين فواره زديم و با قطره قطره خون
حسين چكيديم.ناله شديم و از حنجره
دردآلود سجاد برآمديم و در كوره دردهاى باقر
گداختيم. همان شيعيان صادق امام صادق بوديم كه
آواره كوه و دشتها گشتيم.
سنگينى غل و زنجير را
كه از پوست و گوشت گذشته و تا استخوان صابر
رسيده بود با سجده هاى شبانه شيرين كرديم.در قلب اندوهگين تك تك
معصومان و مظلومان تپيديم و تنفسى و حياتى
دوباره را لحظه شمرديم و اكنون پس از قرنها
شكنجه، دلهره، عذاب، آوارگى و شهادت دوباره
پشت راست كرده ايم و نويد زندگى را مزمزه مى كنيم.
شكافى به وسعت از على
تا كنون را در نور ديده ايم و دردى به عمق
مظلوميت امامانمان را تاب آورده ايم و زخم
عميق تازيانه هاى ظلم را تحمل كرده ايم
تا به تصويرى از على، خليفه على، آخرين امام
از نسل على و منتقم خون برسيم.
خدايا به مظلوميت
على، استمرار سياهچالها و تداوم زخم ظالمانه
خنجرها و سنگينى هماره سلطه ها را بر ما
مپسند و چشم ما را به ظهور فرزند قائم على روشن
كن.
|
سحرگاه
خونين
|
 |
شهر
كوفه تنها و ساكت در آغوش شب نوزدهم ماه مبارك
رمضان خفته بود.
دامن افق هنوز تاريك و
سياه بود. گويى دل آسمان كوفه در آن شب همرنگ
دل مردمان كوفه شده بود! شبى سرد و ساكت و بى
هياهو. در آن شب، تنها يك چشم ديده در ديده
آسمان صاف و پر ستاره كوفه دوخته بود. چشمى كه
با نيروى بينش شگرف خويش تا عمق آسمانها را مى كاويد
و حاصل اين كاوش، ديدار خدا در منظر دل او مى شد.
و اينگونه او خدا را در عرصه دل خويش به ديدار
مى نشست و مصداق آيه كريمه قرآن مى شد كه:
الذين يتفكرون فى خلق
السموات و الارض قالو ربنا ما خلقت هذا باطلا
سبحانك فقنا عذاب النار
«كسانى كه در خلقت
آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند
پروردگار! اينها را بيهوده نيافريدى، منزهى
تو، پس ما را از عذاب دورزخ رهايى بخش.
او
تنهايى بود كه در تنهايى خويش، همنشين خداى
تنها بود.
بنده صالح خدا، حجت
حق، امام عارفان و عاشقان به آسمان كوفه مى نگريست
و گويى در انتظار حادثه اى بود!
پيمانه صبرش از دست
نامردمى هاى امتش لبريز شده بود كه خود در
فرازى از سخنانش اين طور احساس خويش را در ظرف
كلمات ريخته بود:
«اى نامردان مرد نما!
اى كه همچون كودكان، در خواب پريشانيد، و
همچون پرده نشينان دستخوش رؤيا. كاش شما را
نديده بودم و به هيچ روى نشناخته بودم!بخدا كه شناختن شما
مايه پشيمانى و در نهايت موجب تأسف است. مرگ بر
شما باد. همانا كه دلم را سخت چركين كرديد و
سينه ام را از درد آكنديد و زهر را جرعه
جرعه در كامم ريختيد و با نافرمانى و تنها
گذاشتن، برنامه هاى اصلاحى ام
را تباه ساختيد و كار را به جايى رسانديد
كه قريش گفت: فرزند ابو طالب مردى شجاع اما نا
آگاه نسبت به امور جنگى است. چگونه چنين
اتهامى را به من مى زنند در حاليكه هنوز به
سن 20 سالگى نرسيده بودم كه با ميدانهاى نبرد
آشنا شدم ولى اكنون كه عمرم از 60 سال متجاوز
است، راى و تدبير كسيكه از او اطاعت نشود چه
سود؟
و نماز جماعت به امامت
او به تكبير نشست و على(عليه
السلام) اقامه نماز كرده نماز كه در آن
عروج روح خويش را باز يافت و نمازى كه در تكبير
آن فرق خويش را رنگين از خون خود نمود....شمشير زهر آلود دشمن
خدا در هوا چرخيد و ضربه اى بر فرق مبارك
مولا نه، بر فرق انسانيت و عدالت مجسم! زد كه،
خود آن ملعون معتقد بود كه اگر اين ضربه مسموم
بر شهرى زده مى شد همه شهر را خون مى گرفت.دامن محراب از خون پاك
حجت حق گلگون گشت و نداى ملكوتى امام مظلومان
و عارفان و عاشقان حق، شبستان مسجد را پر كرد
كه: به خداى كعبه رستگار شدم! و على در خون خويش
به تشهد نشست!.ايام وصل نزديك مى شد.
همنشينى با كوفيان مى رفت كه سايه شوم خويش
را از سر مولا كوتاه نمايد و على در ديار ملكوت
مصاحب كسانى شود كه شايسته او بودند و او نيز
شايسته همنشينى ايشان. اثير بن عمرو بن هانى،
حاذق ترين پزشك و جراح كوفه را ببالين امام
آوردند، همينكه شكاف پيشانى مولا را معاينه
كرد، آهى سرد از تنوره دل بركشيد و با صداى
حزين كه به ناله بيشتر شبيه بود گفت:
وصيت خودت را بكن اى
پيشواى مومنان! زيرا ضربه اين پليد پليد زاده
به مغز سرت اصابت كرده.
امام معصوم دل در
تقدير نهاده و در عين ضعف و بى حالى ناشى از
ضربت، به مناجات با خالق كائنات مى پردازد
كه يار تنهايى هايش بود و راز دار اسرارى كه
امكان بيانش را در عرصه جهل مردم خويش نيافته
بود.كوه استوار سرزمين
حق، اكنون در بستر بيمارى لحظه شمارگاه وصال
خويش است و درد سر و دل خويش را در آروزى ديدار
يار تسلى مى دهد كه دل در گرو مهر او دارد.اهل خانه ولايت و
امامت گريان و نالان، سراسيمه درمانده اند
كه چگونه زخم مولا را مرهم نهند و مى دانند
كه تنها خواهند شد و امام، گويى كه در بستر
آرامش خويش تجربه تازه اى را به تماشا
نشسته است.نگاه
ملكوتى امام ناگهان بر قيافه نامبارك دشمن
خدا مى افتد زبان تكلم مى گشايد كه خوراكى
گرم دهيد و بسترى نرم!آه از نهاد انسانيت
برخاست; و دوستانش مات و مبهوت از بزرگوارى او
كه قاتل خويش را اين چنين مى نوازد، الله
اكبر! از گذشت و ايثار او! و على (عليه
السلام) حسن و حسين را فرا خوانده و با
نوايى حزين وصيت خويش را به آنها و به همه
شيعيان خويش چنين فرمود:
«خداى
را، خداى را بخاطر همسايگانتان بياد آوريد.
خداى
را، خداى را در نظم امورتان آوريد.خداى
را خداى را در نماز تان آوريد.
خداى را، خداى را
درباره فقيران و مسكينان آورديد و در وسايل
زندگيتان شركت دهيدشان.
با مردم همانطور كه
خدا فرموده سخن به نكويى گوييد و امر به معروف
و نهى از منكر را فرو مگذاريد. به فروتنى همت
گماريد و به بذل مساعى و احسان دو جانبه، از
بريدن پيوند دوستى و از تفرقه و كناره جويى و
روى برتافتن بگريزيد».
درد و سم، تاب و توان
از گرفته و براى
مدتى به سكوت ارزش مى دهد. و سپس ترنم مى كند
كه: «ديروز همدم شما بودم، امروز مايه عبرت
شما هستم و فردا دور از شما و خدا مرا و شما را
بيامرزد» و ديگران را از ايجاد فتنه و آشوب
بخاطر قتل خويش باز مى دارد و با گذشتى كه
به گستره تمام ايثار مجاهدان حق در طول تاريخ
انسان است مى فرمايد:
«اگر
از جرمش در گذريد به تقوا نزديك تر خواهد
بود
ضربه در سپيده دم جمعه به حضرت
وارد آمده بود اما او دو روز درد كشيد و دم
نزد، كه او از هر كس با درد اُنس بيشترى داشت و
25 سال خار در چشم و استخوان در گلو به تحمل درد
عادت كرده بود.
روح ملكوتى آن حضرت در
يكشنبه شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان سال
چهلم هجرى به ديار ملكوت پرواز نمود و زندگى
دنيا را بدرود گفت.
شهادت مولاى متقيان و
امام عارفان على(عليه السلام)
بر همه هم شيعيان و حق جويان جهان تسليت باد.
|
شامگاه
غم انگيز |
 |
امشب شيعه ماتم زده است، امشب
شيعه سوگوار است، امشب شيعه عزادار است و امشب
نه تنها شيعه كه انسانيت نيز به سوگ نشسته است
و امشب نه تنها انسانيت كه بايد گفت كائنات
همگى سر در گريبان خويش فرو برده اند و ماتم
زده و سوگوار به عزادارى مشغولند امشب
موجودات خواب ندارند چرا كه يتيمان نيز در مرگ
پدر، چشم برهم نمى نهند كه ديدگانشان گريان
است و اشكبار، آرى امشب همه يتيمند، همه، كه
ديگر پدر در كنارشان نيست و يتيمى را مستمندان
و بيوه زنان و كودكان خوب احساس مى كنند.
امشب ديگر در كلبه هاى خاموش و مطرود كوفه،
سوسوى نورى به چشم نمى خورد، امشب ديگر در
كوچه هاى تاريك و دور افتاده شهر، صداى
پايى بگوش نمى رسد، آرى ديگر او نمى آيد،
امشب چشمان بى رمق اطفال بى پناه تا سپيده
دمان، بر آستانه در به انتظار مى ماند. امشب
ديگر، بيوه زنان شهر را كسى سراغ نمى گيرد،
آرى ديگر او نمى آيد. امشب سفره هاى تهى
مانده از غذا، در گوشه هاى شهر به انتظار
نشسته اند و آن كودك يتيم در كنار مادر، به
اميد از راه رسيدن او لحظه شمارى مى كند.
آرى! امشب على نمى آيد،
كه او امشب ميهمان پيامبر است و در كنار همسر،
امّا بى حسن، بى حسين كه اينان نيز يتيم
ماندند.
آى على، آى على، اى
پدر، اى يار بى پناهان، امشب ديگر نخلستانهاى
كوفه تو را در كنار خويش نمى بينند، امشب
زمين از قعر وجود، از ژرفناى چاه، فريادش،
ناله اش بر آسمان بلند است، چرا كه ديگر
همناله اش على را نمى بيند.
آى على(عليه السلام)، بگو كه امشب چه كسى مشك
بيوه زنان شهر را بدوش خواهد كشيد، بگو كه
امشب آن
كودك بى پدر، آن دخترك
يتيم، چه كسى را در كنار خويش احساس مى كند،
آن بيوه زن دردمند شهر، در اوج سكوت و بى
ياورى، به چه كسى پناه آورد؟ آى على(عليه
السلام) بگو كه ديگر محراب مسجد كوفه،
جايگاه چه كسى جز تو باشد و بر سجده گاه تو، چه
كسى جز تو سر بر سجده گذارد؟ آرى محرابت نيز
يتيم شد و سجده گاهت نيز. و راستى هم اى كاش
على نرفته بود، اى كاش سياهى و ظلمت شب، مانده
بود و اى كاش تيغ سپيده نوزدهم، پرده سياه و
ظلمانى شب را ندريده بود، اى كاش على آن روز
اذان نگفته بود، اى كاش على در آن سحر گاه،
خوابيدگان مسجد را بيدار نكرده بود، مى خواهم
بگويم، بلكه فرياد بزنم كه اى كاش على(عليه
السلام) به نماز نايستاده بود و پيشانيش
را بر سجده گاه محراب مسجد كوفه نساييده بود
كه اين چنين گردد و بدينسان خلقت و كائنات
عزادار گردند.
اماّ چه مى توان
كرد و چه مى شود گفت؟ او، على است فرزند ابو
طالب داماد پيامبر است، پدر حسين است، همسر
فاطمه و عاشق الله است و شيفته شهادت، دلبسته
پيوسته الله و سرگشته دوست كه بگاه شهادت و در
هنگامه راز و نياز با معبود، با آوائى برخاسته
از دل، با بانگى به رسائى رسا بودن، با فريادى
مايه گرفته از ژرفناى وجود، صدا برداشت كه «فزت
و رب الكعبه».
و اما اينك اى على، در شامگاهى غم انگيز،
با حالتى غمگينانه، و با چشمانى غمبار و با
دلهائى غمزده، گردهم آمده ايم و در غم از
دست دادنت به سوگ نشسته ايم، اما بدان كه
عشق تو با هستيمان، عجين گشته است و نام تو در
ذرّه ذرّه وجودمان حك شده است و اينك ما با
عشقى اين چنين و حالتى اندوهيگين، شهادت
جانگدازت را به فرزند بزرگوارت امام مهدى «ارواحنا
و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه» تسليت
مى گوئيم و از پيشگاه احديت طلوع فجر و
ظهورش را مسئلت داريم.
چه بگويم در حق بزرگ مردى كه
دوستانش از روى ترس و دشمنانش از روى حسد،
فضائل او را پنهان كردند مع الوصف فضائل و
مناقبش شرق و غرب عالم را پر كرده است.(خليل بن
احمد، مخترع علم عروض).
آرى، آنچه از او هر كس
كه گفته است بمنزله قطره اى در جنب دريا و
يا دانه اى در فضاى صحراست. على از دنيا
درگذشت در حاليكه شهيد عظمت خود گشت.(جبران
خليل جبران، نويسنده پرشور مسيحى).اى روزگار چه ميشد كه
اگر هر چه قدرت و قوه دارى بكار مى بردى و در
هر زمان يك على با آن عقلش، با آن قلبش، با آن
زبانش، با آن ذوالفقارش به عالم مى بخشيدى (جرج
جرداق، نويسنده مشهور مسيحى)تو زيبايى ولى نه
بخاطر چشمان سياهت، بلكه به خاطر بيينش
شعلهورت. تو زيبايى نه بخاطر جمال سيمايت،
بلكه بخاطر صفاى سرشتت. تو زيبايى نه به خاطر
گلوبندى رخشان بر گردن بلورينت،
بلكه بخاطر جبروت خصلتها و خوى
شكوهمندت. تو قهرمانى ولى نه به خاطر پيچيدگى
مچ هايت، تو قهرمانى نه به خاطر پهناى شانه ات،
بلكه بخاطر چشمه فيضى كه نخست بر قلب و زبانت و
سپس به گفتار و رفتارت سرازير شده است.(سليمان
كتانى، نوسيسنده و اديب مسيحى لبنانى)
مردى از اصحاب حضرت امير(عليه
السلام) در
جريان جنگ جمل وقتى كه افراد دو لشكر را ديد به
حيرت و ترديد افتاد كه آيا حق با كدام دسته از
آنها است. زيرا از يكسو شخصيت بزرگى چون على بن
ابيطالب و ديگر سرداران اسلام را مى ديد و
از سوى ديگر طلحه و زبير را از فداكاران در
صحنه هاى نبرد حق و عايشه همسر رسول خدا كه
اكنون رو در روى على(عليه
السلام) به جنگ پرداخته اند. و لذا به
محضر مبارك حضرت امير(عليه
السلام) شرفياب شد و عرض كرد:
اَيُمكِنُ
اَن تَجتَمِعَ زُبَيرٌ وَ طَلحَةٌ وَ
عايِشَةٌ عَلى باطِل؟ آيا ممكن است كه زبير و
طلحه با آن سوابق درخشان و عايشه همسر پيامبر(صلى
الله عليه وآله) بر باطل گام بگذارند؟
امام در پاسخ فرمود: اِنَّكَ
لَمَلبُوسٌ عَلَيكَ. اِنَّ الحَقَّ وَ
الباطِلَ لايُعرَفانِ بِاَقدارِ الرِّجالِ،
اِعرَفِ الحَقَّ تَعرِف اَهلَهُ وَ اعرِفِ
الباطِلَ تَعرِف اَهلَهُ. امر بر تو مشتبه
گرديده است. زيرا حق و باطل با شخصيت افراد
شناخته نمى شوند، بلكه حق را بشناس تا اهل
آن را بشناسى و باطل را بشناس تا اهل باطل را
بشناسى.
شخصى در حضور مبارك حضرت امير(عليه
السلام) استغفار مى نمود. حضرت متوجه
شدند كه او از اميدوارانى است كه دل به ذكر
توبه و استغفار خوش كرده و اهل عمل نيست و معنى
و حقيقت استغفار را درك نمى كند و لذا به وى
فرمود:
ثَكَلَتكَ
اُمُّكَ، اَتَدرى مَا الاِستِغفارُ؟
مادرت
به عزايت بنشيند. آيا مى دانى كه استغفار
چيست؟
استغفار
درجه عليين و مردمى است كه در مقام قرب قرار
گرفته اند.
استغفار
كلمه اى است كه بر اساس 6 پايه است.
1
ـ پشيمانى از گذشته.
2
ـ تصميم بر ترك گناه.
3
ـ اداى حق الناس.
4
ـ اداى حق الله .
5
ـ ذوب كردن گوشت بدن كه از مال حرام روئيده است.
6
ـ چشانيدن رنج عبادت در مقابل لذتهايى كه از
معصيت برده است.
|
امام
على(عليه السلام) و حكومت و
امارت
|
 |
در مسافرتى كه حضرت امير (عليه
السلام) براى جنگ با اصحاب جمل و دفع فتنه
ناكثين به سمت بصره رفته بودند در سرزمينى به
نام زبده فرود آمدند و اين مكان درست همان
جايى بود كه حجّاج بيت الله الحرام نيز در
همان جا فرود آمده بودند. آنان در نزديكى خيمه
حضرت اجتماع كردند تا از سخنان گهربارش
استفاده كنند ولى حضرت از خيمه بيرون نيامدند.
ابن عباس براى اطلاع دادن از اجتماع مردم و
بيرون آوردن حضرت به درون خيمه رفت و ديد كه
مشغول وصله كردن كفشهاى خويش مى باشد به
حضرت عرض كرد: احتياج ما به اصلاح امر به دست
شما بيشتر از وصله كردن اين كفش پاره است. حضرت
پاسخى ندادند تا وقتى كه اصلاح كفش خويش را به
پايان رسانيد. و آنگاه دو لنگه كفش را كنار هم
گذارده و فرمود: اين كفش مرا قيمت كن. گفتم از
كثرت اندراس و شدت كهنگى هيچ ارزش و بهايى
ندارد. فرمود: مع الوصف چقدر ارزش دارد؟ گفتم:
درهم يا نصف درهم، فرمود: به خدا سوگند كه اين
جفت كفش در نزد من محبوب تر از حكومت و
امارت بر شماست مگر اينكه بتوانم اقامه و
احقاق حق و يا دفع باطلى بنمايم.
|
امام
على(عليه السلام) و
وفاى به
نذر و پيمان
|
 |
بسيارى از مفسّران گفته اند
كه: روزى امام حسين و امام حسن(عليهم
السلام) بيمار شده بودند. رسول خدا(صلى
الله عليه وآله) با جمعى از اصحاب و بزرگان
عرب به عيادت آمدند و حضرت(صلى
الله عليه وآله) به على (عليه
السلام) فرمود: اگر براى فرزندان خود نذرى
كنى اميد است كه شفا يابند. على و فاطمه(عليهم
السلام) نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند و
فضّه نيز در اين نذر شركت نمود. خداوند آن دو
بزرگوار را شفا داد و آنان به اداى نذر خويش
قيام نمودند. روز اول را روز گرفتند ولى چون
براى افطار غذائى نداشتند، امام على(عليه
السلام) از شخصى مقدارى جو قرض نموده و
فاطمه(عليها السلام) به كمك
فضه آن را آرد نمود و نان پختند. موقع افطار
مسكينى بر آنان وارد شد و گفت: السلام عليكم يا
اهل بيت النبوة و سپس اظهار گرسنگى نمود. در
اين هنگام على(عليه السلام)و
فاطمه غذاى خود را به مسكين دادند و روزه روز
دوم را نيز به همين ترتيب به پايان رسانده كه
هنگام افطار يتيمى به سراى آنها آمد و گفت:
السلام عليكم يا اهل بيت محمد(صلى
الله عليه وآله) من يتيمى از ايتام
مهاجرين مى باشم پدرم شهيد شده است مرا از
طعام سير نمائيد. باز على(عليه
السلام) و فاطمه (عليها
السلام) غذاى خود را به او دادند. و روز سوم
را نيز روز گرفتند. باز موقع افطار اسيرى به در
خانه آنها آمد و گفت: اى اهل بيت رسول خدامن
اسيرى از اسيران هستم و گرسنه ام، مرا سير
نمائيد آن شب نيز غذاى خويش به او دادند و خود
با آب افطار نمودند. روز چهارم با حالت ضعف
مفرط نزد رسول خدا(صلى الله
عليه وآله)رفتند. پيامبر وقتى كه آنها را
به آن حال ديد گريه كرد و آنگاه بود كه خداوند
اين آيات را در شأن آنان نازل فرمود:
يوفون بالنذر و
يخافون يوماً كان شره مستطيراً، و يطعمون
الطعام على حبه مسكيناً و يتيماً و اسيراً،
انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء ولا
شكورا انا نخاف من ربنا يوماً عبوسا قمطريراً.
آنان به نذر خويش وفا
نموده و از عذاب و سختى فراگير روز محشر مى ترسند
و مسكين و يتيم و اسير را به واسطه حب الهى
اطعام مى نمايند. آنان مى گويند: ما شما
را فقط براى رضاى خدا اطعام نموديم و پاداش و
تشكّرى هم نمى خواهيم .
|
امام
على(عليه السلام) و شفاعت
براى ملاقات با زهرا(عليها
السلام)
|
 |
فاطمه(عليها
السلام) مانند سايه حركت نمود و با قدمهاى
حزن زده ولرزان اندك اندك بسوى قبر پدر نزديك
شد ناله اش بلند شد، باران اشك مى ريخت و
با سوز جگر پى در پى پدرش را صدا مى زد.
يا اَبَتاهُ يا
رَسُولَ اللهِ ـ يا اَبَتاهُ يا رَسُولَ
اللهِ
باز
زهرا(عليها السلام)
نزديكتر رفت و به آن تربت پاك روى آورد و به آن
غايب حاضر استغاثه مى نمود، بابا اى رسول
خدا، پس از تو از دست پسر خطاب و فرزند ابى
قحافه چه بر سر ما آمد؟ ديگر دلى نماند كه
نلرزد و اشكى نماند كه نريزد. همينكه داستان
شكايت زهرا به گوش ابابكر ملعون رسيد گريست و
به رفيقش پيشنهاد كرد كه بيا به نزد حبيبه
رسول خدا(صلى الله عليه وآله)برويم
شايد او را از خود راضى كنيم. با هم به سوى خانه
فاطمه راه افتادند و از او اذن خواستند ولى
نپذيرفت. چاره اى نديدند جز آنكه رو به على(عليه
السلام) بياورند و امام پذيرفت و وساطت
فرمود و آن دو وارد شدند و سلام كردند ولى حضرت
جواب آنها را نداد. روبروى او نشستند ولى حضرت
روى خود را به سوى ديوار نمود التماس كردند تا
با آنها سخن بگويد.
آن
دو را مخاطب ساخت و فرمود: اگر حديثى از رسول
خدا بگويم باور مى كنيد؟
هردو گفتند: آرى. فرمود: شما را
به خدا نشنيديد كه پدرم فرمود خشنودى فاطمه
خشنودى من و خشم فاطمه خشم من است هر كس فاطمه
را خشنود كند مرا خشنود نموده و هركس فاطمه را
به خشم آورد مرا به خشم آورده. هركس فاطمه را
دوست بدارد مرا دوست داشته؟ گفتند از رسول خدا
شنيده ايم آنگاه صورت و دو دست خود را به
جانب آسمان بلند كرد و با سوز دل گفت: من خدا و
فرشتگان او را گواه مى گيرم كه شما دو تن
مرا به خشم آورديد و خشنودم ننموديد. اگر رسول
خدا را ملاقات كنم شكايت شما را به او خواهم
كرد.
|
امام
على(عليه السلام) و توبيخ
فرماندار بصره
|
 |
حضرت امير در ضمن نامه اى از
عثمان بن حنيف گلايه و نكوهش نموده است. وى از
طرف آن حضرت به عنوان حاكم و فرماندار بصره
منصوب شده كه بواسطه رفتن به يك ميهمانى مورد
توبيخ و سرزنش آن حضرت قرار گرفت.
اما بعد: اى پسر حنيف،
شنيده ام كه يكى از جوانان بصره تو را به
طعام عروسى خوانده است و توشتابان آن دعوت را
پذيرفته اى و غذاهاى رنگارنگ و متنوع همراه
با ظروف مخصوص برايت آورده اند. من گمان
نداشتم كه تو به ميهمانى بروى كه نيازمندان و
فقيران حضور نداشته و فقط ثروتمندان و اغنيا
دعوت شده باشند.پس بنگر به آنچه كه مى خورى،
از آنچه كه شبه ناك است صرفنظر كن و از آنچه كه
يقين به حليّت آن دارى استفاده كن. بدان كه هر
كسى پيشوايى دارد كه از او پيروى نموده و از
نور دانش او بهره مى گيرد. بدان كه پيشواى
شما (خود حضرت امير(عليه السلام)
مراد است) از دنياى خود به دو كهنه جامه و از
خواركش به دو قرص نان اكتفا كرده است. البته
شما نمى توانيد چنين راهى را بپيماييد ولى
با تقوى و كوشش و پاكدامنى و درستكارى مرا
يارى كنيد. من به خدا قسم كه از دنياى شما طلا
وزرى نيندوخته و مال چندانى گرد نكرده ام و
با جامه كهنه اى كه در بر دارم لباس ديگرى
هرچند كهنه فراهم نكرده ام.
بله، از آنچه كه زير
آسمان كبود است فدك در دست ما بود كه مورد طمع
و بخل عده اى قرار گرفت و مانيز از آن چشم
پوشيديم و خداوند بهترين داور است.
فدك و غير فدك را براى
چه مى خواهيم؟ در حاليكه فردا جايگاه انسان
در قبر و گور است كه در آن حفره وحشتناك و
تاريك هيچ اثر و خبرى از انسان باقى نخواهد
ماند. گودالى كه اگر دست گوركن آن را اندكى
بگشايد، سنگ و كلوخ آن انسان را در تنگنا و
فشار قرار مى دهد.... من اگر بخواهم از عسل
مصفى و مغز نان گندم و لباسهاى حرير و ابريشم
استفاده كنم مى توانم ولى هيهات كه هواى
نفس بر من غالب شود و به چنين طعامى روى آورم
در حاليكه شايد در اطراف حجاز و يمامه كسى
باشد كه گرسنه سر بربالين بگذارد و هرگز غذاى
سيرى نخورده باشد....آيا به همين اكتفا كنم كه
اسم من امير المؤمنين و پيشواى مسلمين باشد
ولى در اندوه و پريشانى آنان شريك نباشم؟
دروازه
سحر
انتظار آمدن كاروان صبح،
آغوش
مات و خسته خود را گشوده بود.
صبح
از كران نيلى خاور نمى دميد.
گرد
ملال رنگ شفق را زدوده بود.
در
سينه برهنه آن پهن دشت باز،
آنجا
كه رشته هاى كلاف سپيد صبح،
ريزد
به روى پيكر خاموش صخره ها،
و
آنجا كه از شراره شلاق آفتاب،
وامانده
كام تشنه و سوزان درّه ها،
بستر سكوت، شهرى غنوده بود
آنجا
ميان مسجد آن شهر پر خروش،
چون
روزهاى پيش،
در
نيم روز روشنى سيم گون فجر،
بانگى
بلند شد، بانگ اذان صبح.
محراب
مسجد كوفه بصد فسوس،
آغوش
برگشود، وآن جاودانه مرد، آن راز ناشناخته
عالم وجود،
شد
در نماز و راز، فارغ زخويش و غرق به نوشينى
سجود.
ناگاه،
تصوير يك شبح،
از
گوشه اى خزيد،
دستى
بلند شد.
برقى
ميان پرده تار هوا جهيد،
گلرنگ
شد ز خون شفق آسمان صبح،
بادى
وزيد و ناله غم ريخت روى خاك
آشفت
موج و سينه دريا غريو كرد.
روحى
بلند رفت به آن جايگاه پاك.
آن
روز شام شد.
وقتى
كه روشنايى اندوه رنگ ماه،
بر
شهر شب گرفته افسرده رنگ زد.
وقتى
كه باز شب شد و اندوه بى كسى،
بر
سينه هاى مردم وامانده چنگ زد.
در
كوچه هاى خلوت و خاموش آن ديار
آنجا
كه جز نسيم نمى گيردش سراغ
آنجا
كه در سياهى اندوهبار شب
جز
نور ماه نيست در آن كلبه ها چراغ
در
زاغه هاى شهر
هر
گوشه
هر
كنار
يك
كودك يتيم
يك
مادر فقير
يك
ظرف بى غذا
يك
چشم اشكبار
يك
سفره فتاده تهى روى يك حصير
در
انتظاد ماند.
اختران
هدايت
|