ذكر مصيبت

يا ليتنا كنا معك

حج  امام حسين (ع)

يك نگاه ديگر

ديدار با زينب

سخنانى از امام حسين(ع)

گريه بر حسين و زيارت قبر او

حماسه ساحل فرات

فرازى از زيارت ناحيه مقدسه

حضرت ابا الفضل عليه السلام

بيات نينوا

 
 

 

ذكر مصيبت

اين چه حزنى است نهفته در نام تو كه بى اختيار، دلها را مى شكند و اشك را در پشت پلكها بى قرار مى كند؟

اين چه غم شگرفى است كه تداعى خاطره مقدس تو بر قلبها مى نشاند و جگرها را خواه و ناخواه به آتش مى كشاند؟

آدم (ع) كه براى پذيرش توبه خويش خدا را به اسماء حسناى او سوگند مى داد وقتى به نام تو رسيد - يا قديم الاحسان به حق الحسين - بى اختيار دلش شكست و براى اول بار حضور اشك را در چشمها تجربه كرد، از جبرئيل پرسيد كه چه سرّى است در اين نام كه فرق دل را مى شكافد و آسمان چشم را بارانى مى كند؟

آنگاه كه جبرئيل (ع) مصيبت عاشوراى تو را بيان كرد آدم سير گريست و تازه پى به راز ?انى اعلم ما لا تعلمون? خداوند برد. بارى اين گريه دست ما نيست. اختيار اشك در اين مصيبت با ما نيست. ما براى ثواب گريه نمى كنيم، چه كس مى تواند براى ثواب گريه كند؟گريه كردن بال بسته مى خواهد، گريه كردن دل شكسته مى طلبد، ما دق مى كنيم اگر براى تو گريه نكنيم.دل ما از سنگ هم كه باشد در مصيبت تو، نه مى شكند كه خون مى شود، كدام سنگ را روز عاشورا از زمين برداشتند و دلش را خونين نديدند؟ دل ما چگونه خون نباشد از اين مصيبت جانسوز؟

چگونه مى شود كه تو بر فراز قله حقيقت بايستى و فرياد بزنى: ?هل من ناصر ينصرنى? و ما در حسرت اين چهارده قرن عقب ماندن از كلام تو، در حسرت چهارده قرن ديرتر رسيدن به عاشوراى تو، در حسرت چهارده قرن ديرتر شنيدن فرياد استمداد تو، در خويش مچاله نشويم؟ آنها كه يك روز ديرتر به عاشوراى تو رسيدند مگر نه تا آخر عمر در آتش حسرت گداخته شدند؟

اين ?يا ليتنا كنا معك? به خدا تعارف نيست، ما چهارده قرن در عدم، از غم اين عقب ماندگى خويش خون دل خورده ايم. تو در پاسخ زينب كه در آخرين لحظات وداع عرضه داشت: ?اعزمت للموت? گفته باشى: ?چگونه عزم مرگ نكند آن كس كه ميان خيل كفار بى ياور و معين مانده است؟? و ما آتش نگيريم از اين كلام؟

تو به قمر بنى هاشم گفته باشى: ?الان انكسر ظهرى و قلت حيلتى? و پشت آسمان نشكند و قلب اضطرار از هم ندرد؟

چگونه ممكن است تو به سكينه گفته باشى: ?لا تحرقى قلبى? و قلب ما از آتش نهفته در تك تك حروف اين كلام خاكستر نشود؟ سجاد تو، اين معناى آيه فاستقم، اين آميزه جهانسوز زنجير و استخوان و صبر، بر در دروازه شام گفته باشد: ?يا ليت امى لم تلدنى? و ما از شرم زنده بودن خويش نميريم؟ زينب تو، اين آبروى صبر، دستهاى استيصال بر سر نهاده باشد و در بلنداى اضطرار ضجه زده باشد كه ?اما فيكم مسلم?، و ما بعد از اين سؤال جگر سوز زيستن را بتوانيم؟ تو پاره جگر خويش را بر دست گرفته باشى و خون آن عزيز خداوند را به آسمان پاشيده باشى و گفته باشى: ?آنچه اين مصيبت را بر من آسان مى كند در نظر معشوق بودنِ آن است? و ما تحمل اين مصيبت كه بالهاى ملائك را از اشكهايشان تر كرد چگونه بتوانيم؟

دشمن تو ـ لعنت الله عليه ـ در آستانه قتلگاه گفته باشد: ?شغلتنى نور وجهه عن التفكر فى قتله? و ما... و ما... دلهايمان هميشه شكسته است و اشك در پشت پلكهايمان هماره بى قرارى مى كند.

اما در آن همه مصيبت بى همتا كه بر تو و زينب گذشته است، يك التيام هست و آن التيام براى رهروان اكنون توست و آن اينكه هر برادرى، خواهرى، پدرى، مادرى، فرزندى، كه عزيز يا عزيزانى را از دست مى دهد كه شهيد يا شهيدانى را فديه مى كند و به اوج مصائب تاريخ، به قله رنجهاى بشرى به عاشوراى تو و به زينب و بازماندگان عاشوراى تو مى نگرد و مى رسد به اين واقعيت جانگداز كه ?لا يوم كيومك يا ابا عبدالله? و... التيام مى يابد.

 

يا ليتنا كنّا معك

در اينكه اسلام به بهانه محرم مانده است و آواى اذان بر وراى گلدسته هاى هزار و چهارصد ساله به ياد عاشورا زنده، اسرارى نهفته است و رموزى ناگفته، كه گهگاه از گوشه و كنار، گوهرى از آن كنز مخفى بروز مى كندو رازى از اسرار بر زبان كنايت يا تصريح جارى مى شود. و يكى از رموز پيچيده و متعدد شايد اين باشد كه حسين ـ جان شيفتگان به فدايش ـ شاگرد مكتب اسلام نيست. دست پرورده مربى اسلام نيست، بل خود اسلام محض است، خود مكتب است به تمامه و بى كم و كاست.

و اينكه در ميان تمامى روزهاى قدسى، عاشورا رابطه عطف قرار گرفته است شايد به اين دليل باشد كه عاشورا نمايشى عظيم بوده است از تمامى اصول و فروع اسلام. هر چند لحظه لحظه زندگى و سلوك سالار شهيدان، اسلام بوده است، ليكن فشردن همه معارف و اصول و فروع در يك ماه، در يك هفته يا يك روز را تنها مردى به صلاحيت حسين (ع) مى تواند. ديگران توانسته اند اسلام را در طول حيات خود خلاصه كنند و خدا را در زندگى خويش معنا، اما كسى كه بتوانداين همه را در يك روز و نه در كلام و سخنرانى كه در قالب هنرمندانه ترين و ظريفترين حركات و اعمال بنماياند تنها حسين است ـ سلام الله عليه ـ .

حسين سلام الله عليه حتى اگر در عاشورا سخنى از توحيد نگفته باشد و اگر پرنده ?الهى رضا برضاك صبراً على قضائك لا معبود سواك? از بام حنجره عارفان و دهان موحدان، آواى آبى تسبيح و استغاثه برمى خاسته و در انتظار لبيك مى گداخته است، او حنجره اش و دهانش و خونش خود تسبيح مى شوند، پاسخ مى گردند، لبيك مى گويند، به آسمان مى پاشند و بر زمين جارى مى شوند. اگر پيش از او عابدان و موحدان خد را به ركوع مى ايستاده اند و كمر خم مى كرده اند، او خم نمى كند كه مى شكند (الان انكسر ظهرى). او همين قدر كه از كعبه، عرفه را و ديدار خدا را به كربلا آمده است توحيد را عينيت بخشيده است و عشق را تبلور و عرفان را اوج و سلوك را غايت.

حسين مرشد عاشقان و مراد رائدان، بارها و بارها با كردار و گفتار خويش اعلام مى كند كه براى تداوم اصل نبوت است كه به ميدان فتوت آمده است (خرجت لطلب الاصلاح فى امت جدى). براى استمرار حكومت رسول است كه پا نهادن به دشت آتش را، عاشقانه قبول كرده است. (ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى فياسيوف خذينى) سينه من ـ پايدارى دين محمد را ـ آماج تير كفر و خنجر جهل گشته است مشتاقانه و عاشقانه. حسين ـ سرور شهيدان ـ در عاشورا به مرگ معناى تازه مى دهد و شهادت را رنگ تازه مى بخشد تا سرخى معاد در سياهى حكومت شوم ?لا خبر جاء و لا وحى نزل? جاودانه بماند.

سروش عشق از ناى خون آلوده او سرود ?فليرغب المؤمن فى لقاء ربه محقا? سر مى دهد و سر بريده اش حتى در زير ضربات چوبهاى خيزران براى دشمن تداعى معاد مى كند و تاب و تحمل مى ربايد تا اكنون پس از گذشت هزار و اندى سال جوانان ما در زير رگبار خمپاره ها به عشق ديدار خداوند تاب آورند.

حسين ـ روح پروانگان عالم به فدايش ـ به نمايندگى از خداوند عادل به عنوان خليفه و جانشين او در زمين براى برپايى عدل و داد و ريشه كن ساختن حكومت ظلم قيام كرده است. او مى خواهد حكومتى ايجاد كند كه مفسر و مبين عدل خداوند باشد. درد جانگداز حسين ?ان الحق لا يعمل به? است و غم جگر سوز او ?ان الباطل لا يتنهى عنه?. اين ضرورت است كه حسين را به كربلا آورده است. زمان حركت حسين به كربلا زمانى است كه مردم به طواف بيت الله مشغولند و او اگر پيشاپيش مردم همچنان بر گرد كعبه مى گشت امامت را مطرح نكرده بود و نيز اگر در زمان ديگرى مردم را به كربلا مى خواند امامت به قوتى كه بايد، مطرح نشده بود.

او زمانى مردم را به ميدان كارزار مى خواند كه خيل مردمان به طواف كعبه مشغولند و او زمانى فرياد ?هل من ناصر ينصرنى? سر مى دهد كه هنوز عده اى در حرم خداوندند و اين بدان معناست كه اگر اعتقاد به ولايت نباشد و اگر پيروى از امامت نباشد گشتن بر گرد خانه خدا هم عبث است، بيهودگى است. بى امام، طواف كعبه هم حتى بى ثمر است. و هميشه چنين بوده است كه هر كه پاى در بند ولايت خدايى نكرده است لاجرم گردن به ريسمان شيطان سپرده است. بى امام راه رفتن، جنگيدن، نشستن، برخاستن، نماز و حج كردن و حتى تنفس نمودن هلاكت است. (من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهليه)

آنها كه با حسين برنخاسته اند، به راه نيفتاده اند و به كربلا نيامده اند به جاهليت مرده اند هر چند داخل خود خانه به نماز ايستاده باشند. طرح مسئله امامت اگر چه در همه زمانها  مردم را به انتخابى سترگ واداشته است ولى حسين اين اصل را در حساسترين مقطع تاريخ بيان مى كند و طبيعتاً انتخاب را مشكلتر.

حسين بين اعتقاد به امامت و عدم اعتقاد به آن، شق سومى را فى مابين قرار نمى دهد. هر كه به امامت او در آن زمان ـ و همه زمانها ـ عملاً پاسخ مثبت دهد بالاترين منزلت را در نزد خداوند مى يابد و هر كه به نحوى علم مخالفت برافرازد يا فقط نپذيرد بى شك در لشكر يزيد ثبت نام كرده است اگر چه خود نداند و اين امامتى است كه حسين ـ سلام الله عليه ـ در روز عاشورا مطرح مى كند.

حسين ـ امام جان بر كفان دلسوخته ـ در عاشورا تنها اصول دين را عملاً اثبات نمى كند. او تمامى فروغ را نيز بى هيچ كم و كاستى در عاشورا به جا مى آورد كه لوح اسلام بى خدشه اى محفوظ بماند. او آمده است تا ذره ذره وجود اسلام را با رنگ خون جاودانه كند.

نمازى كه تا آن زمان آنقدر در كلام و منبر و محراب تأكيد شده است، تنها در صورتى مى ماند و جاودانه مى شود كه جوانانى سالار و عاشقانى برومند سپر بمانند و هزاران زخم را بر يك تن تاب آورند. تا نماز به اتمام رسد و تازه در آخر، يكى ته مانده رقمش را سؤالى كند و در پاى امام جماعت بريزد كه:

ـ يا حسين! جانمان به فدايت تو از ما خشنودى؟ وظيفه مان را آنچنان كه رضاى تو است به انجام رسانديم؟ و امام جماعت روحى فداه سرهاشان را به دامن بگيرد و بر جاى زخمهايشان بوسه زند.

آرى اين نماز است كه ماندن نماز را تا قيامت تضمين مى كند. اگر نماز حسين در عاشورا در زير باران مداوم نيزه ها نبود اكنون نماز مانده بود؟ تشنگى تابستان را با دهان روزه از آن جهت تاب مى آوريم كه ذره اى از عطش جگر سوز حسين را در كربلا تجربه كنيم. بى ياد حسين تحمل روزه در گرماى سوزان جبهه ها چگونه ممكن بود؟

اگر روزه هاى متوالى و بى افطار حسين نبود و اگر حسين تشنگى را تا رسيدن به پدر ـ ساقى كوثر ـ تاب نياورده بود، آيا روزه تا به حال مانده بود؟ حسين در جايگاهى از عشق ايستاده است كه خمس و زكات مادى اقناعش نمى كند. (حسنات الابرار سيئات المقربين) او از مال چه دارد كه بخواهد پنح يك آن را در راه خدا نثار كند! او از فرزندان و خويشان و صحابيش در راه خدا بذل مى كند. اما نه پنج يك، كه راضى نمى شود. على اكبر را به ميدان مى فرستد، متقاعد نمى شود هر چند از هر جهت شبيه پيامبر است اما با يك هديه به ديدار معشوق شتافتن و باز هم در خانه داشتن و نياوردن! با منطق عشق سازگار نيست. عون را، جعفر را، عباس را، قاسم را، و... على اصغر را. انفاقى اين چنين شايسته حسين است.

جهاد را و امر به معروف و نهى از منكر را كه ديگر نيازى به توضيح نيست، اساس فلسفه قيام حسين بر اين اصول استوار است. تنها حج مى ماند كه به ظاهر نيمه كاره مانده است.

 

حج امام حسين (ع)

از ميان تمامى فروع تنها حج حسين ـ جان عالمى به فداش ـ به ظاهر نيمه كاره مانده. و او ـ روحى فداه ـ آن را رها كرده و به كربلا آمده است. اما حسين ـ درورد خدا بر او ـ در شرايطى است كه حج عادى نمى تواند گزارد. او با خانه راز نمى تواند گفت. او با منزل معاشقه نمى تواند كرد. چاره اى نيست جز آنكه از خانه به صاحبخانه درآيد.

او از كعبه راه را كج مى كند اما نه به اين دليل كه حج نكند يا نيمه كاره كند. او در جايى ايستاده است كه حجى چون ديگر حاجيان او را راضى نمى كند. او بايد حجى كند كه چشم بنيانگزار خانه خيره بماند و انگشت حيرت حج گزاران تاريخ در دهان.

او به دنبال كاملترين حج مى گردد. براى كسى كه خدا به زيارتش مى آيد و بر او سلام مى كند، زائر خانه بودن قانع كننده نيست. استلام حجرالاسود هرچند دست دادن با خداست اما نه براى آنكه دستهاى خدا ملتهب در آغوش گرفتن اوست. او مشتاقانه به ديدار صاحبخانه مى شتابد بى آنكه هيچ يك از رموز ديدار خانه را فرو گذارد.

زيارت خانه را به لباس احرام در بايد آمد.

حسين ـ سلام محرمان واقعى بر او ـ در ميقات نينوا به لباس سرخ نادوخته عشق محرم مى شود و تازه اين احرام نيز همه احرام او نيست. آن لباس كرباس سپيد كه از فاطمه (س) به يادگار مانده است چطور؟ شايد، اما او را غير از همه اين احرامها احرام ديگرى است. احرام سرخى كه در قتلگاه تن پوش حسين مى شود.

حاجيان، لبيك را از ميقات آغاز مى كنند و كعبه را كه مى بينند لب فرو مى بندند. شايد بتوان دريافت كه حسين ـ سلام دلسوختگان بر او ـ لبيك را از كجا آغاز كرده است، اما كسى نمى داند كه او در كجا لب از لبيك فرو بسته است. چه ديده است كه نياز به لبيك را مرتفع دانسته است.

حاجيان به خانه كه مى رسند پاسخ آمدم ـ به درخواست بيا ـ را كه ديگر تكرار نمى كنند. او دركجا، به كجا رسيده است كه آمدم را در حنجره فرو خورده است. او چه ديده است؟ اين را نمى دانم و طواف حسين را ـ سلام الله عليه ـ يا بيانش را نمى توانم. بعد از طواف و قبل از سعى نوشيدن از آب زمزم مستحب است. اين را هم نمى دانم او چه كرده است. حسين ـ جان ساعيان مخلص به فدايش ـ در ميان صفا و مروه سعى نمى كند. سعى او ميان خيمه و ميدان است، در زير شعله هاى سوزان آفتاب.

زمان كوتاه است و خدا در انتظار، و عاشقى كه چنين معشوقى را در انتظار دارد چگونه چون همه و هميشه عمل كند؟ بوى معشوق آنچنان در شامه عاشق پيچيده است كه ترتيب و توالى نمى شناسد چه باك اگر قربانى و حلق قبل از وقوف در عرفه باشد. اگر از اصطكاك پاى اسماعيل آب جاودانه زمزم جوشيده است، از اصطكاك پاى اصغر تشنه در كربلا خون جاودانه مى جوشد. اينجا نه زينب و اصغر و حسين ـ سلام الله عليهم ـ به آب متقاعدند و نه خدا راضى مى شود كه بر آتش عشق دلسوختگان، آب بريزد. حسين به ياد دارد كه خدا قربانى را از ابراهيم نپذيرفته است و يكى از نگرانيهاى عظيم حسين در عاشورا همين است. به همين دليل آنگاه كه اسماعيل حسين ـ روحى فداه ـ از آغوش پدر به آغوش خدا عروج مى كند و قربانى قبول درگاه مى افتد حسين ـ سلام فرزانگان تاريخ بر او ـ شايد از شعف، خون از گلوى كودك شش ماهه بر مى دارد و به آسمان مى پاشد. و اكنون نوبت تقصير است. زدن موى سر و گرفتن ناخن، حلق و تقصير من و شماست.

حسين ـ درود ابراهيم بر او و سلام اسماعيل ـ آنچنان عاشق است كه ناخن نمى گيرد انگشتر مى گيرد ـ يا مى دهد، نمى دانم ـ انگشترى مزين به خون و انگشت.

نعوذ بالله زنان مصر با ديدن يوسف به جاى ترنج دستها ببرند و اين عاشقترين تاريخ در ديدار با خدا به جاى ناخن انگشت ندهد؟ حاشا و كلا.

حلق من و شما تراشيدن موست، آنكه آتش عشق جانش را گداخته و خاكستر كرده است كه موى از سر نمى شناسد. او از حنجره حلق مى كند و محاسن سپيد به سرخى خون حلق مى آرايد.

حسين حلق و تقصير هم كرده است اما سعى هنوز نيمه كاره است. آتش اشتياق، جگر حسين ـ سلام الله عليه ـ را كباب كرده است. بار آخر سعى را چگونه به انجام رساند؟! ملكوتيان خيمه حسين ـ جان عالمى به فداش ـ گمان برده اند كه حسين در صفاى قتلگاه مانده است، آنگاه كه بار آخر سعى را ذوالجناح بى حسين آمده است.

ولى... اما... آن لحظه كه سر حسين هروله كنان بر بالاى نيزه ها درخشيد دريافتند كه نه، بار آخر را حسين ـ شمع جاودان آفرينش ـ  سر جدا، پيكر جدا، اخگر جدا، مجمر جدا، سعى مى كند، بند از بند استخوان عاشق دلسوخته در اين سعى جدا گشته است.

يا ليتنى كنت معك فافوز فوزا عظيما.

 

يك نگاه ديگر

آهسته تر پدر! آهسته تر پدر!

به يقين مى روى پدر! اين اشك من آنقدر نيست كه را تو را سد كند. مى دانم كه كار تمام شد، مى دانم كه با پنجه هاى قساوت، تو را از آغوش قلبم خواهند كشيد. اين دشمنى كه پاى جهالت بر زمين مى كوبد و قلب دختران پيامبر را مى لرزاند، دست از تو نخواهد شست و تشنگى اش جز به خون تو فرو نخواهد نشست.

اين دشمن كه تنها براى كشتن تو نيامده است، آمده است تا هر لحظه هزار بار جگر فرزندان پيامبر را بسوزاند.

اين دشمن كه چون گرگ وحشى به هنگام دريدن زوزه مى كشد، اين دشمن كه چشمهايش را بسته است و شمشيرهايش را گشاده، بى ترديد از تو، از حرم معصوم تو و از خيام مظلوم تو نخواهد گذشت.

مى دانم كه خسته اى! مى دانم كه بى برادرى پشتت را و اين همه تنهايى دلت را شكسته است. مى دانم كه در يك روز، نه نصف روز هفتاد بار شهادت يعنى چه؟ مى دانم كه شهادت شبيه ترين خلق خدا به پيامبر ـ على اكبر ـ يعنى چه؟ مى دانم كه راهى ميدان كردن فرزندان برادر و خواهر، كندن تكه تكه هاى جگر با جان تو چه كرده است؟ مى دانم كه پرپرزدن كوچكترين فرزند بر روى دستهاى پدر، چه بر سر زمين و آسمان مى آورد. با او چه مى كند.

مى دانم. اما من هم دخترم.

دختر است و پدر. دختر تنها در دستهاى پدر است كه رشد مى كند و مى بالد. غذاى دختر، خنده پدر است و عزاى دختر، اندوه پدر. چشم و دل دختر به لبها و ابروان پدر است. اگر لبهاى پدر به خنده گشوده شد، چشمهاى دختر از شادى مى درخشد. اگر ابروان پدر گره خورد، دل دختر آنچنان گره مى خورد كه به هيچ چيز جزبا دستهاى پدر وا نمى شود.

من اگر چه فرزند توام، فرزند زهرايم، فرزند حيدر كرّارم، فرزند پيامبر خدايم اما غصه مى خورم وقتى كه مى بينم تو فرزندان مسلم را ـ پس از شهادت پدرشان ـ بر روى زانو مى نشانى، سر و رويشان را مى بوسى، نوازششان مى كنى، اما نيستى كه مرا پس از شهادت خودت بر روى زانو بنشانى و گرد يتيمى ازسرم و اشك يتيمى از نگاهم بسترى.

بيا، بيا پدر، بيا لحظه اى بنشين و مرا بر زانو بنشان و تسلاى دل كودكى باش كه تا لحظه اى ديگر با همه چيز خويش وداع خواهد كرد. بيا پدر، شهادت دير نمى شود، آغوش خدا همچنان گسترده است و دشمنان همچنان گسترده است و دشمنان همچنان چشم انتظار. اين دشمن، دشمنى نيست كه دست از خون تو بشويد. لحظه اى ديگر اين ذوالجناج، تو را بر بالهاى خويش خواهد نشاند و تو را، يكه و تنها به قلب دشمن خواهد برد، لحظه اى ديگر سنگ با خون پيشانى تو وضو خواهد كرد، لحظه اى ديگر زمين و زمان به خون تو متبرك خواهد شد.

لحظه اى ديگر خورشيد در قتلگاه غروب خواهد كرد و خون تو با قاصد سم اسبها، زمين را در خواهد نورديد. لحظه اى ديگر پر و بال پروانگان تو در آتش خيمه ها خواهد سوخت. من به يمن حضور خون تو در رگهايم، همه اينها را مى دانم و چون مى دانم مى گويم كه بيا اين لحظه وداع را طولانى تر كنيم. بيا فراق را حتى اگر شده براى لحظه اى به تأخير بيندازيم، هجران را معطل كنيم. لحظات شيرين پدرى و دخترى را كش دهيم و ميان كودك و يتيمى به قدر ثانيه اى فاصله اندازيم.

پدر! به خدا كه قصد من آزردن تو نيست. نگو كه ?لا تحرقى قلبى? خاكستر شود آن دلى كه بخواهد به قلب تو شراره آتش بيفكند. پدر! نگو كه گريه نكن! كسى كه از اين همه مصيبت، هيچ نديده است، تنها و تنها با نام تو دلش مى شكند و اشكش ناخواسته فرو مى چكد. چطور دختر تو كه دختر توست و از لحظه لحظه اين مصائب با تو زندگى كرده است، تاب بياورد.

آدم پيامبر، آنگاه كه خدا را به نام مقربانش سوگند مى داد تا توبه اش پذيرفته گردد، وقتى به نام تو رسيد بى اختيار دلش شكست و اشكش جارى شد. عرضه داشت: خدايا! نام محمد و على و فاطمه و حسن، غم از دلم مى زدود و جانم را آرامش مى بخشيد اما اين حسين كيست كه نامش آتش بر جگرم مى افكند و يادش قلبم را آتش مى زند؟

آدم كه با تو نزيسته است، آدم كه حال تو را در اين غربت نديده است، آدم كه دختر تو نبوده است،... من چگونه مى توانم گريه نكنم؟! ابراهيم، خليل خداوند، به زمين كربلا كه رسيد، از اسب فرو غلطيد و خون سرش، زمين كربلا را گلگون كرد، عرضه داشت: خدايا! به كدام گناه، اين چنين معاقب شدم.

وحى آمد: گناهى نكرده اى. اينجا زمين كربلاست و قتلگاه حسين. خون تو به همراهى خون حسين جارى شد. موسى بن عمران از كربلا كه مى گذشت، پايش سست شد و زانوانش لرزيد. عرضه داشت: خدايا! اين چه حالت است؟

فرمود: اينجا قتلگاه حسين است. و موسى در مصيبت فرزند پيامبر خاتم در مصيبت تو زارزار گريست. اسماعيل پيامبر گوسفندانش را به كناره فرات آورده بود تا سيرابشان كند، سه روز تمام گذشت و هيچ گوسفندى لب به آب نزد.

پرسيد: ?خداوندا چه شده است؟? وحى آمد كه خود از گوسفندان بپرس.

آنان به سخن آمدند: ما دريافتيم كه فرزند حسين در كناره اين رود، عطشناك به شهادت خواهد رسيد، ما چگونه اين شهادت عطش آلوده را بدانيم و آب بنوشيم؟

پدر! گوسفندان اسماعيل از مصيبت تو اندوهگين شدند و اسماعيل منقلب شد و بغض در گلويش شكست.

اسماعيل فقط شنيد كه تو فرزند پيامبر خاتم، در اين وادى سوزان، تشنه شهيد مى شوى و هيچ نديد از آنچه ما ديده ايم و گريه امانش بريد. اسماعيل با تو نزيسته بود، اسماعيل دختر تو نبود، اسماعيل از چشمهاى تو مهر پدرى نديده بود، اسماعيل يك ?بابا? از زبان تو نشنيده بود.

آن زمان كه كشتى نوح از فراز كربلا مى گذشت، ناگهان طوفان وزيدن گرفت، آب متلاطم شد و اهل كشتى در انديشه غرقه گشتن، بى تاب شدند. و نوح عرضه داشت: ?خدايا! ما از همه جهان بر محمل كشتى گذشتيم و هيچ به طوفان اندوهى چنين بر نخورديم، اينجا كجاست؟ اين چه حالت است؟? جبرئيل وقتى ماجراى تو را براى نوح و اهل كشتى نقل كرد، ضجه و مويه آنان به آسمان رسيد و مصيبت تو چنگ بر روحشان انداخت. عيسى و حواريون وقتى به زمين كربلا رسيدند، تا ننشستند و در مصيبت تو سير نگريستند، آرام نگرفتند.

يحيى را خداوند براى چه به زكريا داد؟ مگر جز اين بود كه زكريا مى خواست جرعه اى از اقيانوس مصيبت تو را بچشد؟

?كهيعص? چه بود جز اخبار شهادت تو؟

از من تحمل نخواه پدر!

قبول كن كه گريستن براى تو ارادى نيست. بپذير كه دخترت از اين پس كسى را براى درد دل كردن نخواهد يافت.

زينب، اين آينه تمام نماى تو آنقدر داغ ديده است كه من اگر جان بسپارم داغ او سنگينتر نمى كنم. مى روى پدر! تأمل كن! يك لحظه ديگر هم پدر داشتن، يك لحظه است. اگر تو پدرى، جز حسين بودى و من دخترى جز دختر تو، اين مصيبت اينقدر سنگين نبود، اما چه كنم، پدرى كه از دستم مى رود حسين است، محور آفرينش است و عمود خلقت.

من، نه فقط پدر كه امامم را، مرادم را، عشقم را، اميدم را و بهانه حياتم را پيش چشم خويش پرپر مى بينم.

به خدا كه قصد من آزردن تو نيست، به خدا كه اين اشك نيست، پاره هاى مذاب جگر است. ببخش پدر، قصد من نگه داشتن تو نبود، پاى تو استوارتر از آن است كه در سيلاب اشك من بلغزد.

فقط خواستم لحظه وداع را طولانى تر كنم. سوار شو پدر، سوار شو پدر، دشمن هر لحظه به خيمه ها نزديكتر مى شود.

آى ذوالجناح! اينكه بر فراز خويش مى برى، جان ماست، جان سكينه است، جان رقيه است، جان زينب است، جان يك كاروان، جان جهان است. آرامتر ذوالجناح!

پدر!... پدر!... يك نگاه ديگر!