كودكى اندوه‏ناك خردمند بانوى بنى هاشم زينب در آغاز جوانى
  به سوى دره مرگ   كاروان اسير آخرين سفر
  در پى خون خواهى نداى جاويد شمّه اى از فضايل زينب(عليها السلام)
شب عاشورا مصايب زينب (س ) در روز عاشورا وداع امام حسين (ع ) با زينب
دلدارى امام بر زينب (س) عمل به وصیت مادر زینب در فراز تل زینبیه
وفات حضرت زينب كبرى   محل دفن گريه امام زمان (ع ) در وفات زينب (س )
امام زمان (ع ) روضه وداع مى خواند! امام زمان (ع ) كنار قبر عمه اش در شام كرامات حضرت زينب (س )
شفاى يكى از بزرگان دين نابودى زن بى رحم اثر دعاى زينب (س )
شفاى نابينا مسلمان شدن طبيب يهودى پيام  حضرت زينب (س ) (شعر)


كودكى اندوه‏ناك

 زينب از پنج‏سالگى پا بيرون نگذاشته بود كه جد بزرگوارش از دنيا رفت و جسدپاكش) به خاك سپرده شد; ولى پس از آن كه مكه را فتح كرد و خانه‏خدا را از بت‏ها پاك نمود، و به چشم خود ديد كه قومش با او بيعت كردند، ودسته دسته داخل دين خدا شدند.


و شايد زينب خردسال در اين مصيبت ناگوار حاضر بوده، و جد بزرگوارش رامى‏ديده، كه بر تخت چوبينى مى‏برند تا در خاكش پنهان سازند.

ما با نويسندگان فضايل و مناقب هم قدم نمى‏شويم، و نمى‏گوييم كه زينب در اين‏حادثه شوم به حقيقت اين سفر حتمى دردناك پى برده، و يا آن كه اساس نزاع ميان‏آن دو دوست همراه - عمر و ابى‏بكر - را مى‏دانسته كه اولى فرياد مى‏زد: محمد نمرده‏است، به خدا او بر مى‏گردد هم چنان كه موسى باز گشت.


رفيقش پاسخش مى‏دهد:


«و ما محمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على‏اعقابكم ومن ينقلب على عقبيه فلن يضرالله شيئا، و سيجزى الله الشاكرين; (2) .


محمد نيست مگر پيامبرى كه پيش از او پيامبران بوده و درگذشته‏اند آيا اگر او بميرد و ياكشته‏شود، شما به عقايد فاسد نياكانتان خواهيد برگشت؟ و كسى كه به عقيده فاسد پدر و مادريش‏برگردد به خداى زيانى نخواهد رسانيد، وخداى پاداش سپاس‏گزاران را خواهد داد».


سپس وقتى مى‏بيند كه رفيقش به‏سخن خود اصرار دارد، در ميان انبوه مردم فريادمى‏زند: كسى كه محمد را مى‏پرستيد، بداند كه محمد مرد، و كسى كه خداى رامى‏پرستيد، بى‏گمان خداى زنده است و نخواهد مرد.
آرى نمى‏گويم دختر پنج‏ساله به حقيقت اين نزاع و يا راز آن مرگ پى برد، ولى‏بدون ترديد اين دختر، مناظر حزن و اندوه را به چشم خود ديده و فريادهاى‏گريه كنندگان و ناله‏هاى مصيبت زدگان را با گوشش شنيده است.
كى مى‏داند، در درون اين كودك خردسال تيزهوش چه گذشته، وقتى كه در آن‏پيش‏آمد جانگداز، خاموش و افسرده بر جد بزرگوارش مى‏نگريسته، مى‏ديده كه‏آن حضرت آرميده‏است، ولى جهان گرداگرد او ناله مى‏كند و آه مى‏كشد، و از سوز وگداز در هيجان آمده و موج مى‏زند و زبانه مى‏كشد و مى‏گدازد; گويا فشارهايى‏نيرومند و شديد آن را درهم مى‏پيچاند!

چه ترس سهمگينى بر قلب خالى اين كودك چيره شده بود، و روان آرام وبى‏آلايش او را در هراس انداخته بود؟
چه حزن و اندوهى بر اين كودك در پنج‏سالگى روى آورد، كه صداى مرگ را به اوشنوانيد و كاروان سفر آخرت را به وى نشان داد؟


 زينب را مى بينيم كه مى‏نگرد، عده‏اى مشغول كندن گودال عميقى درحجره زوجه اثيره پيغمبر هستند، سپس سه تن از ياران جدش مى‏آيند كه زينب درميان آن ها پدرش على رامى‏شناسد و با آرامى جسد را در گودال قبر سرازير مى‏كنند وخشت‏هايى بر روى آن مى‏گذارند آن‏گاه‏شن و خاك بر آن ريخته مى‏شود.
زينب را مى‏نگرم و به سوى او ادامه نظر مى‏دهم كه خود را در آغوش مادرش‏زهرا مى‏اندازد و از هراس و پريشانى پناهگاهى مى‏جويد، ولى از شدت اندوه،مادرش از خود بيخود شده و صبرش به پايان رسيده و هستى‏اش برهم خورده است. كودك به سوى پدر رو مى‏آورد. مى‏بيند غم واندوه از او مى‏بارد و ازحقى كه ازاهل بيت غصب شده و مقام و منزلتى كه مورد انكار قرار گرفته وخويشاوندى با رسول خدا (ص) كه زير پا نهاده شده، شكايت مى‏كند. و باپريشان‏حالى و بى‏تابى بر همسر نازنين خود مى‏نگرد. مى‏بيند غصه مرگ پدر لاغرش‏كرده، و پايمال كردن مردم حقش را، دردمندش نموده. شب‏ها از خانه بيرون مى‏آيد،بر چارپايى كه زمامش به دست على است‏سوار شده به مجالس انصار مى‏رود و براى‏شوهر خود يارى و كمك مى‏طلبد. ولى همگى در جواب مى‏گويند: اى دختررسول‏خدا! ما با اين مرد (ابوبكر) بيعت كرديم و اگر على زودتر از او نزد ما مى‏آمد ازبيعت او ست‏برنمى‏داشتيم.
پسر عموى رسول خدا در جواب مى‏گويد: آيا سزاوار است كه من پيكررسول‏خدا را در خانه‏اش بگذارم و به خاك نسپارم، و بيرون آمده بر سر قدرتى كه‏آن حضرت ايجاد كرده با مردم ستيزه‏كنم؟! و زهرا از پى او مى‏گويد:
«ابوالحسن جز آن چه شايسته بود، انجام نداده است. ولى آن ها كارى كردند كه‏خداى از آن ها حساب خواهد كشيد و بازخواست‏خواهد كرد».


اين پيش‏آمدها در برابر چشم و نزديك گوش اين كودك رخ مى‏داده و من گمان‏نمى‏كنم كه زينب فراموش كرده باشد حادثه دردناكى كه در اين موقع در دوران‏كودكى ديده است.


روزى كه عمربن خطاب خواست‏به زور داخل خانه زهرا بشود، تا على را واداركند كه با ابوبكر بيعت نمايد، مبادا ميان مسلمانان اختلاف افتد و رشته اتحادشان‏گسيخته شود، همين كه فاطمه صداهاى مردم را شنيد كه به خانه نزديك مى‏شوند، باصداى بلند فرياد زد: «اى پدر! اى رسول خدا، چقدر پس از تو اذيت و آزار از پسرخطاب و پسر ابوقحافه ببينم؟».
مردم به گريه افتاده و باز گشتند، و عمر اندوهگين شده، نزد ابوبكر مى‏رود و از اومى‏خواهد كه با هم نزدفاطمه رفته رضايت‏بخواهند. آمدند و اجازه خواستند كه نزدفاطمه شرفياب شوند، ولى فاطمه رخصتشان نداد. نزد على آمدند از او اين تقاضا راكردند. على آن دو را پيش فاطمه آورد، هنگامى كه بر جاى خود بنشستند، فاطمه به‏سلام آنان جواب نگفت و از آن ها روى بگردانيد و روى خود را به ديوار كرد.


ابوبكر آغاز سخن كرده چنين گفت:


اى حبيبه رسول خدا! به خدا كه خويشاوندى رسول خدا نزد من محبوب‏تر ازخويشاوندى خودم است، و تو نزد من از دخترم عايشه عزيزتر هستى. دوست‏مى‏داشتم روزى كه پدرت از دنيا رفت من مرده بودم و پس از او نمى‏ماندم. آيا گمان‏دارى كه من با آن كه تو را مى‏شناسم و فضيلت و شرافت تو را مى‏دانم، مانع مى‏شوم كه‏به حق خودت برسى، و ارث خودت را از رسول خدا ببرى؟ من از آن‏حضرت شنيدم‏كه فرمود:
ما پيغمبران ارث نمى‏گذاريم، آن چه از ما بماند صدقه خواهد بود.


فاطمه روى افسرده و غمگين خود را به آن ها كرده و پرسيد:


«آيا اگر براى شما دوتن حديثى از رسول خدانقل كنم، آن را مى‏پذيريد و به آن‏عمل مى‏كنيد؟».
هر دو گفتند: آرى.


فاطمه گفت:
«شما را به خدا سوگند مى‏دهم كه آيا از رسول خدا نشنيديد كه مى‏فرمود:"خشنودى فاطمه از خشنودى من است، و خشم فاطمه از خشم من. هر كه فاطمه‏دختر مرا دوست‏بدارد مرا دوست داشته، و كسى كه فاطمه را خشنود بگرداند مراخشنود گردانيده است، و هركس فاطمه را به خشم آورد مرا خشمگين كرده"؟».
هر دو گفتند: آرى اين حديث را از رسول خدا (ص) شنيده‏ايم.
فاطمه گفت:


«من خداى و ملائكه‏اش را گواه مى‏گيرم، كه شما دوتن مرا به خشم آورديد وخشنودم نگردانيديد، و هنگامى كه پدرم را ملاقات كنم، شكايت‏شما دوتن را نزد اوخواهم نمود».


پس روى افسرده خود را برگردانيد.
آن دو با گريه خارج شدند!
 روزهاى اندوهگين پس از وفات رسول خدا با سنگينى كه از بار غم پيدا كرده بودمى‏گذشت، و زينب در كنار بستر بيمارى مادرش نشسته آه مى‏كشيد و هراسان ونگران به‏سر مى‏برد.

آن خانه را ابرهايى از خاموشى آميخته به اندوه وگرفتگى پوشانيده بود. تاريخ يادندارد كه فاطمه تا وقتى كه پيش پدر رفت، خنديده باشد، و تاريخ نمى‏داند كه فاطمه‏وقتى از بستر پاى بيرون نهاده باشد، مگر آن كه بر سر قبر پيغمبر رفته‏گريه و زارى‏كند، و مشتى از خاك قبر را برداشته بر چشم بنهد و بر چهره نازنينش بگذارد و از گريه‏گلويش بگيرد و بگويد:


چه مى‏شود بركسى كه بوينده خاك قبر احمد است كه تا آخر عمر مشك نبويد؟سيل مصايبى هولناك بر سر من فرو ريخت كه اگر به روزها بريزد، از تيرگى و سياهى‏چون شب‏ها گردد.
مردم در اثر گريه فاطمه به‏ گريه مى‏افتادند.


انس‏ بن مالك جرات كرده و از فاطمه اجازه گرفته به حضورش شرفياب مى‏شود،و از فاطمه تقاضا مى‏كند كه به خودش رحم كرده صبر و شكيبايى را در اين مصيبت‏بزرگ پيشه سازد. فاطمه با پرسشى پاسخش رامى‏گويد:
چگونه دلت راضى شد كه پيكر رسول خدا را به‏خاك تسليم‏كنى؟
انس با شدت به گريه مى‏افتد و سوزان و گدازان از پيش فاطمه بيرون مى‏آيد.
فاطمه در غم و اندوه، مثل گرديد و او را از پنج تن يا شش‏تن گريه كنندگان تاريخ‏شمرده‏اند: آدم از پشيمانى گريست. نوح براى گمراهى قومش گريست. يعقوب درفراق فرزندش يوسف گريست. يحيى از ترس آتش دوزخ گريست. و فاطمه براى‏مرگ پدر گريست. (6) .
و به همين زودى پس از فاطمه، نوه‏اش مى‏آيد و براى خويش در كنار فاطمه‏جايى باز مى‏كند و در اين سلسله دردناك گريه كنندگان داخل مى‏شود، ونامش به نام‏هاى ايشان افزوده مى‏گردد، پس مى‏گويند:
على زين‏العابدين براى كشته شدن پدرش حسين گريست.

رحمت‏ خداى فاطمه را در برگرفت، پس از مدت كوتاهى نزد پدر رفت.مى‏گويند شش‏ماه و گفته شده سه ماه و از اين كمتر نيز گفته شده‏است.

مصيبت پيش چشم زينب تكرار شد.

ولى زينب در اين بار پخته‏ تر شده و تيزهوش‏تر گرديده بود، مرگ مادر سزاواراست كه ادراك را پخته‏تر كند وتلخى جام مرگ را به كودك بچشاند.

 اين بار هراس زينب پيچيده و اندوهش ناپيدا نبود. او مى‏دانست كه مادرش‏ سفرى مى‏كند كه باز نمى‏گردد! و به‏راهى مى‏رود كه برگشتن ندارد. او دخترى بودگريان كه با ديده اشك‏بار مى‏ديد پيكر مادرش زهرا را در خاك بقيع (7) پنهان مى‏كنند وشن و خاك بر آن مى‏ريزند، هم چنان كه پيش از اين با جدش چنين كردند.
زينب به سخن پدر گوش مى‏دهد، هنگامى كه نزد قبر زهرا ايستاده و با گريه وداع‏مى‏كند و مى‏گويد:
«سلام بر تو اى رسول خدا! از جانب من و دخترت، دخترى كه در همسايگى تومنزل كرده، و هر چه زودتر به تو پيوسته است، يا رسول‏الله! صبر من بر فراق دخترپسنديده تو كم است و بردبارى من ناچيز، جز آن كه به پايدارى خود در فراق ناگوارتو و مصيبت‏بزرگ تو جاى اميد شكيبايى است.
ما از آن خداييم و به سوى او باز مى‏گرديم، امانت‏به جاى اصلى خود بازگشت، وآن چه در گرو بود پس داده شد، ولى اندوه من هميشگى‏است و پايان ندارد، و شب من‏به بيدارى مى‏گذرد تا وقتى كه خداى براى من خانه‏اى كه تو در آن جاى‏دارى بخواهد.


سلام بر شما دوتن باد، سلام آتشين وداع نه سلام دلسردى و نه از روى خستگى،اگر از اين جا بروم از خسته شدن نيست، و اگر در اين جا بمانم از بدگمانى بدان چه‏خداى به شكيبايان مژده داده است نخواهد بود».
زينب به خانه بر مى‏گردد و آن را از مادر خالى مى‏بيند. در تاريكى شب وروشنايى روز مادر را مى‏جويد، ولى جز وحشت و جاى خالى‏مادر چيزى نمى‏يابد.


دل زينب مى‏گويد: عزيزترين و زيباترين چيز زندگى را ازدست دادى. در اثر اين‏خطاب، سوزشى ناگوار در خود حس مى‏كند كه پدرش بامهر و لطف مى‏خواهداندكىآنراسبككند.
پس از فاطمه، زنان ديگرى به خانه على‏بن ابى‏طالب قدم نهادند. ام‏البنين دخت‏حزام كه براى على، عباس و جعفر عبدالله و عثمان را بياورد. ليلا دخت مسعودبن خالد نهشلى تميمى كه براى على، عبيدالله و ابوبكر رابياورد.
و اسماء دخت عميس كه براى على، محمداصغر و يحيى را بياورد. و صهباء دخت ربيعه تغلبى كه براى او عمر و رقيه را بياورد. و امامه دخت ابى‏العاص بن ربيع كه مادرش زينب دختر رسول (ص) است. اين‏بانو براى على، محمد اوسط را بياورد. و خوله دخت جعفر حنفى كه براى او محمد اكبر معروف به‏ابن حنفيه را بياورد.
و ام سعيد دخت عروة‏بن مسعود ثقفى كه براى على، ام‏الحسن و رمله كبرى رابياورد.
فحباه (8) دخت امرا القيس بن عدى كلبى كه براى او دخترى آورد كه در همان‏كودكى بمرد.
اين زنان و غير ايشان از كنيزكان، به خانه على آمدند، ولى هنوز جاى زهرا درخانه على خالى بود. ليكن در دل فرزندانش حسن و حسين و زينب وام كلثوم كه‏براى هميشه خالى ماند.
تاريخ مى‏خواهد زينب را از ساير مصيبت‏زدگان، به سبب وصيتى كه مادرش‏فاطمه در بستر مرگ به او كرده، جدا كند، وصيت اين بود كه، «زينب از دو برادرش‏جدا نشود، و پيوسته با آن ها باشد و ازآن ها نگه‏دارى كند و براى آن اپس از مادر،مادر باشد». زينب اين وصيت را هيچ‏گاه فراموش نكرد.
اگر بتوانيم خود را تا مدتى به‏فراموشى بزنيم و غم‏هايى كه بر اين كودك وارد شده‏و پنجمين سال عمر او را پريشان كرده، ناديده بگيريم، زيرا كه دوبار در اين سال،مصيبت مرگ عزيزترين كسان و محبوب‏ترين نزديكانش را به چشم ديده، و اگربتوانيم دمى از نگريستن به‏سايه‏هايى كه گهواره اين كودك را فرا گرفته بود وكودكى‏اش را به شكنجه انداخت دست‏برداريم و به قسمت ديگر از زندگانى‏درخشان او نظر اندازيم، مى‏بينيم كه زينب در خانه پدر موقعيتى را كه بزرگ‏تر از سن‏اوست داراست. حوادث ناگوار، او را پخته كرده و آماده‏اش نموده كه جاى مادر سفركرده‏اش را بگيرد و براى حسن و حسين وام كلثوم مادر باشد و مهر مادرى را كه‏به وسيله مداراى با كودك و از خود گذشتگى در برابر تمايلات او آشكار مى‏گردد،دارا بشود; هرچند در تجربه و زيركى به مادر نرسيده باشد.
غريب نيست كه زينب جاى مادر را بگيرد، در صورتى كه هنوز به ده سالگى‏نرسيده است، غريب آن است كه زمان او را به زمان خودمان و محيط او رامحيط خودمان مقايسه كنيم و چنين پنداريم كه اين سن، دوره بازى و بى‏خودى‏است، زندگانى اين خاندان در آن موقع خصوصيتى داشت كه روز اين دختر را ماه وماه او را سال قرار مى‏داده است، زندگى ساده و بى‏آلايشى كه خورشيد بيابان با گرماى‏سوزانش آن را پخته مى‏كرد، و تيزهوشى و دور انديشى و دقت نظر و سرعت ادراك‏را به اين دختر مى‏بخشيد، چيزى است‏كه براى هيچ دوشيزه‏اى در زمان ما زمان‏آسايش و خوش‏گذرانى فراهم نخواهد شد. چرا دور برويم، كسانى از مادران ما و مادر بزرگ‏هاى ما بودند كه بار همسرى ومادرى را به دوش كشيدند و هنوز در ده‏سالگى يا كمى بيشتر قرار داشتند. درصورتى كه ما كه دختران آن ها هستيم چنين مى‏پنداريم كه 25 سالگى براى كشيدن‏اين بار شايستگى دارد.
آرى، غريب نيست كه زينب در كودكى براى دو برادر و خواهرش مادر شود;زيرا خواهر كوچك‏ترش ام‏كلثوم، در آغاز جوانى با امين مسلمانان خليفه پيرمرد،عمربن خطاب ازدواج كرد، و عايشه دختر ابوبكر پيش از ده‏سالگى ازدواج كرد،ومردم آن زمان چيزى كه در اين كار تحير وتعجبشان را برانگيزاند، نديدند.
اگر چه امروز بيشتر غربيان آن را عجيب‏ترين چيزها مى‏دانند. گفتم بيشتر غربيان، زيرا در ميان آن ها اقليت كوچكى پيدا مى‏ شود كه بتواند براحساساتش حكومت كند و زمان و مكان و محيط را در نظر بگيرد و اين گونه ازدواج‏را امر عادى بشمارد.

خردمند بانوى بنى هاشم

وقتى كه زينب به سن ازدواج رسيد، على براى او كسى را كه در شرافت‏خانوادگى ‏شايستگى همسرى او را اشت‏برگزيد، خواستگاران فراوانى از جوانان محترم وثروتمند بنى‏هاشم و قريش براى زينب مى‏آمدند، ولى براى نوگل خاندان پيغمبر وبانوى خردمند بنى‏هاشم، عبدالله‏بن جعفر از همه شايسته ‏تر بود.
پدر عبدالله، جعفربن ابى‏طالب است كه ذوالجناحين (داراى دو بال) وابوالمساكين (پدر بينوايان) لقب يافت. جعفر، برادر تنى على و محبوب پيغمبر بود،ابوهريره در باره جعفر مى‏ گويد:
پس از رسول خدا(ص)، بهتر از جعفربن ابى ‏طالب كسى نبود.
جعفر هنگام ستمگرى و سختگيرى قريش، براى حفظ دينش به حبشه ‏هجرت كرد، و وقتى كه از حبشه با عده‏اى از مسلمانان به مدينه بازگشت، رسيدن اوبه مدينه با فتح خيبر مصادف شد، رسول خدا، جعفر را در بغل گرفت و ببوسيد وچنين گفت:
«نمى‏دانم از آمدن جعفر دل‏شادترم و يا از فتح خيبر».
و نيز از رسول خدا شنيده شد كه مى ‏فرمود:
«مردم از ريشه ‏هاى گوناگون هستند، و من و جعفر از يك ريشه هستيم‏».
جعفر با سپاهى كه در سال هشتم هجرت به سوى روم مى ‏رفت، عازم جهاد باروميان شد.
رسول خدا چنين قرار داده بود كه فرماندهى سپاه با زيدبن حارثه (9) باشد و اگر اوكشته شود فرماندهى با جعفربن ابى‏طالب خواهد بود. (10) .
سپاهيان اسلام رفتند، تا به‏حدود بلقاء رسيدند، در آن جا با سپاهيان هرقل روبه‏روشدند.
مسلمانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونينى در گرفت و زيددر حالى كه پرچم رسول خدا را در دست داشت و جنگ مى ‏كرد، روميان او را بانيزه‏هاى خودشان قطعه قطعه كردند.
جعفر، پرچم را به دست گرفت و به نبرد پرداخت. تااين كه دست راستش از تن‏جدا شد. جعفر علم را به‏دست چپ گرفت و به نبرد ادامه داد، دست چپش هم جداشد. علم را در بغل گرفت و آن قدر پاى‏دارى كرد تا كشته شد. جعفر نخستين فرزندابوطالب است كه در راه اسلام كشته شده.
مادر عبدالله ‏بن جعفر، اسماء دخت عميس است، وى خواهر ميمونه ام‏المؤمنين‏و سلمى همسر حمزة‏بن عبدالمطلب و لبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است. (11) .
جعفر با اسماء ازدواج كرد و او مادر همه فرزندان جعفر است. اسماء پس ازشهادت جعفر به‏همسرى ابوبكر درآمد و براى او محمدبن ابى بكررا آورد و پس ازمرگ ابوبكر، على ‏بن ابى ‏طالب او را گرفت، اسماء براى على، يحيى و محمد اصغر راآورد.
واقدى در تاريخش مى‏گويد كه عون و يحيى را بياورد.
شوهر زينب، عبدالله‏بن جعفر، در حبشه متولد شد، عبدالله، نخستين نوزاد است‏از مسلمانان مهاجر به حبشه كه در آن ديار به دنيا آمده است.
ابن حجر در اصابه (12) نقل مى ‏كند كه رسول خدا فرمود:
«خوى و خلقت عبدالله به‏من مى‏ ماند» سپس دست راست عبدالله راگرفته وچنين فرمود:
«بارالها! خاندان جعفر را برقرار بدار و كسب وكار را براى عبدالله مبارك گردان‏».
اين جمله را سه بار مكرر مى‏كند. و سپس مى‏فرمايد: « من در دنيا و آخرت سرورآن ها هستم‏».
عبدالله مردى بود بزرگ، جوان مرد، دلير، پاك‏دامن، و مركز جود و سخا ناميده‏شد; احسان فروشى نمى‏ كرد و نيكى را نمى ‏فروخت و هيچ مستمندى را از درخانه‏اش نااميد بر نمى‏ گردانيد. محمدبن‏سيرين مى ‏گويد:
بازرگانى شكرى به مدينه آورد و به فروش نرفت. اين خبر به عبدالله بن جعفررسيد. به پيش‏كارش فرمان داد كه آن شكر را بخرد و به مردم ببخشد.
يزيدبن معاويه مال گزافى به طور هديه براى او فرستاد. موقعى كه مال به دست‏عبدالله رسيد، آن را ميان اهل مدينه قسمت كرد و از آن به منزل خود هيچ نبرد.
اين شعر عبدالله‏بن قيس رقيات است كه مى‏گويد:
من مانند فرزند نامدار و سفيد بخت جعفر هستم. او چون مى‏دانست كه مال باقى‏نخواهد ماند، به مستمندان و بى‏چارگان ببخشيد و نام خود را جاويدان كرد.
و اين سخن عبدالله‏بن ضرار است كه در ستايش عبدالله‏مى گويد:
اى فرزند جعفر، تو بهترين جوان مردان هستى و براى هر كس كه در خانه‏ات رابزند و فرود آيد بهترين ميزبانى.
ميهمانانى بسيار در نيمه شب به خانه تو آمدند، هر غذايى كه خواستند آماده بود وچه سخنان شيرينى از تو شنيدند و چه گشاده رويى‏هايى از تو بديدند.
ابن قتيبه در عيون‏الاخبار نقل مى‏كند (13) كه هنگامى‏كه معاويه از مكه باز مى‏گشت،به مدينه آمد و هدايا ومال بسيارى براى حسن و حسين و عبدالله‏بن‏جعفر و محترمان‏ديگر قريش فرستاد.
به فرستادگان سفارش كرد كه پس از رسانيدن مال، قدرى درنگ كنند و ببينندهركدام با هداياى خود چه مى‏كنند. وقتى كه فرستادگان رفتند كه هدايا را برسانند،معاويه به اطرافيان خود روى كرده، چنين گفت:
اگر بخواهيد، به‏شما مى‏گويم كه هر كس با هديه‏اش چه خواهد كرد.
اما حسن، مقدارى از عطريات هديه‏اش را به زنان خود داده و بقيه را به هر كس‏كه نزد او بود، مى‏بخشد.
اما حسين، از كسانى كه پدرانشان در صفين كشته شده و يتيم شده‏اند، شروع‏مى‏كند، اگر چيزى بماند، شترهايى قربانى كرده و تقسيم مى‏كند و شير تهيه كرده‏به مردم مى‏دهد.
اما عبدالله ‏بن جعفر، به غلام خود مى‏گويد: بديح، قرض‏هاى مرا ادا كن و اگرچيزى ماند وعده‏هايى كه به مردم داده‏ام انجام بده. و اما فلان...تا آخر.
فرستادگان كه بازگشتند و هر چه ديده بودند گزارش دادند، همان‏طور بود كه‏معاويه گفته بود.
عبدالله در بخشش‏هاى خود اسراف مى‏كرد، و از آن كه مالش از ميان برود و يابه‏دشمنانش برسد ابايى نداشت.
اگر در كفش به‏جز جانش نباشد، همان را خواهد بخشيد، حاجتمند بايد از خداى‏بپرهيزد كه آن را تقاضا نكند.
زناشويى مبارك بارور شد; زينب دختر زهرا براى عبدالله بن جعفر چهار پسرآورد: على، محمد، عون اكبر، عباس، هم چنان كه دو دختر آورد كه يكى از آن دوام‏كلثوم است كه معاويه با زيركى سياسى خود مى‏خواست او را به همسرى يزيددر آورد، تا از پشتيبانى بنى‏هاشم استفاده كند. عبدالله، اختيار دختر را به‏دست‏خالوى‏او امام حسين داد، آن حضرت هم دختر را به پسر عمويش قاسم‏بن محمدبن‏جعفربن‏ابى‏طالب تزويج كرد.
ازدواج زينب ميان او و پدر و برادرانش جدايى نينداخت، محبت امام على‏به دختر و برادر زاده‏اش به اندازه‏اى بود كه آن دو را هم‏چنان نزد خود نگاه داشت تاوقتى كه على زمام‏دار مسلمانان شد و كوفه را پايتخت قرار داد، آن دو با آن حضرت‏به كوفه آمدند و در مركز خلافت زير سايه اميرالمؤمنين مى‏زيستند.
در جنگ‏هاى آن حضرت، عبدالله در كنار عموى خود ايستاده و نبرد مى‏كردويكى از سرداران آن حضرت در صفين بود.
مردم كه مى‏دانستند عبدالله نزد دودمان پيغمبر ارزش واحترامى دارد، اوراوسيله‏اى پيش اميرالمؤمنين و دو فرزندش حسن و حسين قرار مى‏دادند; چون كه‏خواهش او رد نمى‏شد و اميدش نااميد نمى‏گرديد.
در اصابه از محمدبن سيرين نقل مى‏كند كه يكى از دهقانان اراضى سواد (14) ازعبدالله خواست كه در باره حاجتى باعلى سخن گويد، على حاجت آن مرد را برآورد.آن مرد چهل هزار براى عبدالله فرستاد، عبدالله آن را نپذيرفت و چنين‏گفت: مانيكوكارى را نمى‏فروشيم. (15) .
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين (16) نقل مى‏كند:
وقتى كه حسن‏بن على‏از دنيا رفت، اهل بيت پيغمبر بنابر وصيتى كه امام حسن‏نموده بود خواستند كه آن حضرت را در كنار رسول خدا به‏خاك سپارند،بنى‏اميه اسلحه پوشيده و مانع شدند و مروان حكم چنين مى‏گفت:
چه جنگ‏هايى كه از صلح بهتر است؟ آيا عثمان را در دورترين نقاط بقيع دفن‏كنند، ولى حسن در خانه رسول خدا (ص) دفن شود؟ تا من بتوانم شمشير بردارم،هرگز اين كار نخواهد شد.
حسين نپذيرفت و گفت: چاره‏اى نيست جز آن كه برادرش در كنار جدش‏به خاك سپرده شود. نزديك بود فتنه‏اى روى دهد، اگر عبدالله جعفر پا در ميان‏نمى‏گذاشت.
او به پسر عمويش حسين عرض كرد:
تو را به حق من كه كلمه‏اى برزبان نياورى.
عبدالله، عمو زاده خود حسن را به سوى بقيع برد و در همان جايى كه مادرش‏زهرا به‏خاك سپرده شده بود (17) دفن گرديد (18) و مروان حكم بازگشت.
 

زينب در آغاز جوانى

زينب در آغاز جوانى چگونه بوده است؟
مراجع تاريخى از وصف رخساره زينب در اين اوقات خوددارى مى‏كنند; زيراكه او در خانه و روبسته زندگى مى‏كرده و ما نمى‏توانيم مگر از پشت پرده وى رابنگريم.
اما شخصيت زينب، بهتر است كه - در اين جا نيز - منتظر شويم تا اين كه حوادث‏ از دليرى و پاى‏دارى او پرده بردارد، و او را در بهترين نمونه از دلاورى و زيربار ظلم‏نرفتن و بزرگ منشى به ما بنماياند.
به همين زودى تعجب مورخان از ايستادگى زينب واستقامت او در برابر يزيدبن‏ معاويه آشكار مى‏شود.
ابن حجر در اصابه براى ما مطلبى نقل مى‏كند كه از قدرت زينب در سخن ونيرومندى‏اش در استدلال خبر مى‏دهد. (20) .
و در آينده نزديكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استان‏دار كوفه و مجلس‏يزيدبن معاويه سخنانى از زينب مى‏شنوند كه فصاحت و بلاغتش همه را متعجب‏مى‏كند، به همان اندازه‏اى كه امروز ما را به تعجب مى‏اندازد و همگى به فوق‏العادگى‏او و سخنورى او و سحر بيانش گواهى مى‏دهند.
جاحظ در كتاب البيان والتبيين از خزيمه اسدى نقل مى‏كند:
پس از شهادت امام حسين وارد كوفه شدم و سخنان پر مغز و شيواى زينب راشنيدم، من ناطق‏تر و گوينده‏تر از او زنى را نديدم. گويا از زبان اميرالمؤمنين على‏بن‏ابى‏طالب سخن مى‏گفت.
اين شمايل زينب است‏به طورى كه او را در كربلا ديده‏ايم، و چنان كه در زمان‏جوانى‏اش نمونه‏اى از فضايل براى ما نمايان شده، زيرا مى‏شنويم كه او در مهربانى ورقت قلب به مادرش و در دانش و پرهيزگارى به پدر مانند بوده.
و چنان كه بعضى از روايات مى‏گويد: زينب داراى مجلس علمى ارجمندى بوده‏كه زنانى كه مى‏خواستند احكام دين را بياموزند، در آن مجلس حاضر مى‏شده و كسب‏دانش مى‏كرده‏اند.
صفات برجسته‏اى در زينب جمع بوده كه هيچ يك از زنان عصر او دارا نبوده‏اند،لذاست كه «بانوى خردمند بنى‏هاشم‏» گرديد. ابن‏عباس كه از او روايت مى‏كند،مى‏گويد: «بانوى خردمند ما زينب دختر على چنين گفت‏».
زينب، بدين لقب به طورى معروف شده بود كه وقتى «بانوى خردمند» مى‏گفتند،زينب فهيمده مى‏شد. فرزندان او به چنين لقبى افتخار مى‏كردند و به «زادگان بانوى‏خردمند» شناخته شده بودند.

به سوى دره مرگ


كاروان در شبى تاريك و هوايى ايستاده، از مكه بيرون شد و به سوى كوفه روان‏گرديد. (14) .
كوه‏هايى كه مشرف بر اين شهر مقدس بودند، هنگامى كه ديدند آل محمد از اين‏شهر به سفرى مى‏روند كه بازگشت ندارد، همگى در سكوتى بهت‏آميز فرو رفتند. در اوايل راه، به فرستادگان عمروبن سعيدبن عاص، امير حجاز، برخوردند، آن هامى‏خواستند كاروانيان را به مكه باز گردانند. در ميان دو دسته، تازيانه‏اى چند ردوبدل‏شد. سپس فرستادگان امير از ممانعت دست كشيدند و كاروان سير خود را از سرگرفت. 
راه پيمايى كاروان در آغاز بسيار تند و سريع بود، چيزى كه بر كاروانيان راه‏پيمايى‏شبانه را آسان مى‏كرد، اين بود كه در عراق هزارها تن منتظر مقدم پسر دختر پيغمبرهستند (15) ; چنان كه اهل مدينه در شصت‏سال پيش منتظر مقدم جدشان محمد(ص)بودند. زينب كه سرورى زنان كاروان با او بود، يكى دوبار بادلى آكنده از غم و اندوه‏برگشت و پشت‏سرخود را نگريست و آن جاى گاه پربها و مقدس را از جلو چشم‏گذرانيد.
زينب، پيش از اين نيز به عراق مهاجرت كرده بود، روزى كه پدرى داشت كه‏عظمتش جهان را پر كرده بود. و امروز همان زينب بار دگر به عراق مى‏رود، درصورتى كه بارهاى سنگينى از رنج و مصيبت در اين ساليان دراز، كه متجاوز ازبيست‏سال است، بر دوشش نهاده شده. در اين سال‏ها، زينب پدر را از دست داد و برادر را از دست داد، و باآن دو نشاطخود را از دست داد. پس از آن ها نيز جوانى را ازدست داد.
اشك ديدگان زينب را پر كرد، هنگامى كه با نگاهى سرشار از مهر و دوستى وآكنده از اندوه، كاروانى را كه با شتاب در حركت‏بود، درنظر آورد. اينان تمام كسان زينب هستند: برادر او و فرزندانش (16) ، برادرزادگان و عموزادگانش.
ايشان اهل بيت رسولند و گل‏هاى بنى‏هاشم و زيور قريشند، كه از مرز و بوم خوددست كشيده، به سوى رانجام مجهول ولى حتمى، روانه‏اند. آيا مى‏دانى آن سرانجام چيست؟ زينب چندان منتظر دانستن آن نشد; زيراكاروان هنوز دو منزل يا سه منزل بيشترنپيموده بود كه به دوتن عرب از بنى‏اسد برخوردند. حسين، به خاطرش رسيد كه ازآن دو بپرسد كه در كوفه اوضاع از چه قرار است گمان حسين اين بود (17) كه آن دو ازسپاهى انبوه سخن مى‏گويند كه آماده استقبال اوست و داستان استقبال اهل مدينه را ازرسول خدا هنگام هجرت تجديدمى‏كند، زمانى كه دوشيزگان بنى‏النجار اين سرود رااز ته دل مى‏خواندند: طلع البدر علينا من ثنيات الوداع.
وجب الشكر علينا مادعالله داع. - ماه‏شب چهارده از تپه‏هاى سلام (18) برما بتابيد. تا كه خواننده‏اى خداى را مى‏خواند مابايد سپاس‏گزارباشيم. ايها المبعوث فينا. جئت‏بالامر المطاع. - اى برگزيده در ميان ما، تو فرمانى اطاعت پذيرآورده‏اى.
ولى چه زود اين خواب وخيال برهم خورد و اين آرزو از ميان رفت. آن دوعرب‏گفتند: خداى تو را رحمت كند، ما خبرى داريم اگر بخواهيد آن خبر را آشكارا بگوييم‏وگرنه در نهان. حسين به ياران خود نظرى انداخته وگفت: «از اين ها چيزى پوشيده نيست‏». آن دو گفتند: اى زاده رسول! دل هاى مردم با تو است، ولى شمشيرهايشان برزيان‏تو، بيا و از اين سفر برگرد. سپس، كشته شدن مسلم‏بن‏عقيل و دوست او هانى‏بن عروه را خبر دادند. سكوت بهت‏آميزى بر همه مستولى شد; ولى ديرى نپاييد. آن گاه زنان شيون كردند و همه به گريه در افتادند.
نوحه‏گرى سوزانى در بيابان بر پا شد. هنگامى كه شيون نوحه گران سبك شد، حسين تصميم گرفت (19) با اهل بيت‏بازگردد. ناگه فرزندان عقيل از جاى جستند و فرياد كشيدند: به خدا، ما هرگز برنخواهيم گشت تا خون خواهى كنيم، يا آن چه برادر ما چشيده‏است‏بچشيم و همگى كشته شويم.
حسين، به آن دو عرب كه از روى خيرخواهى پيشنهاد برگشتن كرده بودند،نظرى انداخته، چنين گفت:
«بعد از اين ها، زندگانى ارزشى ندارد». سرنوشت همان بود كه فرزندان عقيل گفتند. هيچ كدام باز نگشتند، بلكه همگى كشته شدند. اين بار، كاروان در رفتن شتابى نكرد. تمام روز و بيشتر شب را ماندند. هنگامى كه سحر شد، حسين به جوانان‏وغلامانش دستور داد كه آب بسيار همراه بردارند. آنان نيز چنين كردند و آب بسياربرداشتند.
سپس، براى آن كه سفر را از سر بگيرند، عزم را جزم كردند. قسمت آخر سفر بسيار كوتاه بود.
شكى نبود كه چه سرانجام شومى در انتظار اين كاروان خواهد بود. حسين نخواست كه اين مطلب بر عرب‏هايى كه بدو پيوسته بودند پنهان بماند،شايد آن‏ها كه در پى او مى‏آيند چنين مى‏پندارند كه حسين به شهرى مى‏رود كه اهل آن‏فرمان بردار او هستند. لذا حقيقت را در ضمن خطبه‏اى براى يارانش روشن كرد وگفت:
«...اما بعد، خبر بدى به ما رسيده: مسلم‏بن عقيل‏وهانى‏بن عروه كشته‏شدند...شيعيان ما به ما خيانت كردند. اگر از شما كسى بخواهد برگردد، برگردد; ما ازحقى كه بر او داشتيم، گذشتيم‏».
عرب‏ها از چپ و راست پراكنده شدند، تا آن كه جز اهل بيتش و يارانى كه با وى‏از حجاز آمده بودند، كسى نماند. كاروان حركت‏خود را از نو آغاز كرد و با سكوتى‏اندوه‏ناك به راه افتاد، گويى نيرويى شگرف و مقاومت ناپذير، كاروان را به سوى‏پرت‏گاه مرگ و نابودى پيش مى‏برد. خبرهاى بد پى درپى مى‏رسيد.
هنوز روز به‏نيمه نرسيده بود و كاروان در بيابان به راه خود مى‏رفت كه خبرشهادت عبدالله يقطر، برادر رضاعى حسين، رسيد. امام وى را به سوى پسر عمويش،مسلم فرستاده بود. پيش از آن كه خبر كشته شدن مسلم برسد، عبدالله يقطر را گرفتندو نزد عبيدالله زياد بردند. ابن‏زياد گفت كه عبدالله را بالاى بام دارالاماره ببرند و او درحضور مردم، حسين را لعن كند، سپس به پايين آيد تا در باره وى تصميم بگيرد.
عبدالله يقطر به بالاى بام رفت و مردم را از آمدن سيدالشهدا خبر داد و ابن زياد وپدرش را لعن كرد. ابن زياد، او را از بالاى قصر پرت كرد، به طورى كه استخوان‏هايش‏بشكست و خرد شد; ولى هنوز رمقى در او مانده بود كه ظالمى بيامد و سرش راببريد، تا آسوده‏اش كند. كاروانيان در اين بار، مانند وقتى كه خبر كشته شدن مسلم را شنيدند، گريه‏نكردند، بلكه به اين خبر با تحيرى آميخته به سكوت گوش دادند، و آن گاه بدون آن كه‏ترديدى پيدا كنند، به راه خود ادامه دادند. از دور چيزى نمايان شد كه يكى پنداشت‏درخت‏خرماست، تكبير گفتند و به خود نويد دادند كه پيش از هنگامه‏اى كه در انتظارهستند، اندكى بياسايند. حسين از يارانش پرسيد: تكبير چه‏بود؟
گفتند: درخت‏خرما ديديم. كسانى كه به راه آشنايى و سابقه داشتند، بانگ برداشتند:
به خدا، در اين بيابان درخت‏خرمايى نيست، گمان ما آن است كه شما جز فرازاسبان و سرهاى نيزه‏ها چيز ديگرى نمى‏بينيد. حسين لختى بينديشيد، سپس گفت: «من هم به خدا همين را مى‏بينم‏».
سكوتى سنگين دوباره كاروانيان را فرا گرفت. بيابان به جز بانگ شتران و آه‏هاى سوزانى كه از سينه زنان بيرون مى‏آمد، چيزى‏نمى‏شنيد. گويا شبح‏مرگ بر اين دسته از مردم غمگينى كه با كندى پيش مى‏روند،سايه افكنده بود; مردمى كه با عزمى راسخ و تصميمى خلل‏ناپذير به سوى سر انجام‏فجيع و دردناك خود روانه هستند، و گويا خطرات مرگ‏بار، پيوسته در كمين‏آن هاست مبادا از دسترس دور شوند.
گرماى ظهر، سخت و خسته كننده بود. حسين و يارانش به سوى كوهى كه‏پناه‏گاهى داشت متوجه شدند و در آن جا فرود آمدند و شترانشان را خوابانيدند. ابر تيره‏اى كه آسمان را فرا گرفته بود بر طرف شد. حربن يزيد با هزار سوار ازلشكريان عبيدالله زياد امير كوفه نمايان شد، حر آمده بود پيام آن ستم كار متكبر رابه حسين برساند:
من ماموريت دارم كه تو را نزد ابن زياد ببرم، يا بر تو چنان تنگ بگيرم و نگذارم ازجايت تكان بخورى.
حسين گفت: «آن وقت من با تو خواهم جنگيد، و از آن بترس كه در اثر كشتن من‏روسياه و بدبخت‏شوى، مادرت داغت را ببيند». حر خشم خود را فرو برد و سپس جواب داد: به خدا به جز تو هركس از عرب اين سخن را مى‏گفت، نام مادرش را به داغ ديدن‏مى‏بردم، ولى چه كنم كه چاره ندارم، جز آن كه نام مادرت را به خوبى و بزرگى ياد كنم. حسين به قصد ادامه سفر از جاى برخاست، حر خواست كه همراه او باشد و ازحركتش باز دارد.
حسين مقصودش را پرسيد، حر گفت: من به جنگ با تو مامور نيستم، فقط مامورم كه از تو جدا نشوم، تا تو را به كوفه‏برسانم. اگر نمى‏خواهى، راهى را در نظر بگير كه نه به كوفه برود و نه تو را به مدينه‏برساند، تا من به ابن‏زياد گزارش دهم و دستور بگيرم. و اگر ميل دارى خودت نامه‏اى‏به يزيد بنويس، شايد خداى بزرگ فرجى كند و دست من به خون تو آلوده نگردد. حسين به سوى چپ گراييد و از راهى كه به سوى قادسيه مى‏رفت، روان گرديد ونامه‏هاى اهل كوفه را بيرون آورده و به كوفيانى كه با سپاه ابن زياد آمده بودند چنين‏گفت:
«...نامه‏هاى شما و پيام‏هاى شما پى درپى به من مى‏رسيد كه با من بيعت كرده‏ايد.اكنون اگر بر بيعت‏خود پاى داريد، به حقيقت‏خواهيد رسيد، و اگر چنين نيست وعهد مرا شكسته و از بيعت من دست‏برداشته‏ايد، كار تازه شما نيست، با پدرم چنين‏كرديد و با برادرم چنين كرديد، و با پسر عمويم مسلم‏بن عقيل نيز چنين كرديد، فريب‏خورده كسى است كه به شما اعتماد كند. كسى كه عهد بشكند، به خودش زيان‏رسانيده. خداى از شما بى‏نياز است. والسلام‏».
حر گفت: تورا به خدا سوگند مى‏دهم، كه‏به‏جان خودت رحم كن; زيرا مى‏بينم‏اگر جنگ كنى كشته خواهى شد.
حسين فرمود: مرا از مرگ مى‏ترسانى؟ سامضى وما بالموت عار على الفتى. اذا ما نوى خيرا و جاهد مسلما.
فان عشت‏لم اندم وان مت لم الم. كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما. من در اين راه جان مى‏دهم و مرگ بر جوان مرد ننگ نيست; جوان مردى كه نيت‏خير داشته باشد و ازروى ايمان و درستى عقيده جهاد كند.
اگر زنده بمانم پشيمان نيستم، و اگر بميرم سرزنش نمى‏شوم، همين خوارى براى تو بس است كه زنده‏بمانى و تو سرى خور باشى.». حر كه اين سخن شنيد، سكوتى آميخته به تاثر و فروتنى بر او چيره شد و خداى‏را بخواند كه از جنگ با حسينش باز دارد. و قاصدى نزد ابن زياد فرستاده بود كه اجازه مى‏دهد حسين و اهل بيتش از همان‏راهى كه آمده‏اند باز گردند؟ حر اميدوار بود كه جواب عبيدالله مثبت‏باشد.
خبر آمدن حسين ميان اهل كوفه شايع شده بود، چهارتن، آرى‏تنها چهارتن،از اهل‏كوفه آمدند حسين را يارى كنند، حر خواست جلو آنان را بگيرد،ولى وقتى كه ديد حسين با لحنى قاطع و محكم مى گويد:
«از اين‏ها چنان دفاع خواهم كرد كه از جان خود مى‏كنم‏» دست‏برداشت.
سپس، حسين به‏آن‏ها روى كرده پرسيد: «اهل كوفه را در چه حالى گذاشتيد؟».
گفتند: اشراف و متنفذان مال بسيارى رشوه گرفتند و شكم‏هاشان پر شده، همه‏آن ها متحدا با تو دشمنند، اما بقيه مردم، دل‏هاشان با تو است ولى فردا شمشيرهايشان‏به روى تو كشيده خواهد شد.
سپس نقل كردند كه فرستاده حسين به كوفه، چه بر سرش آمد. حسين نتوانست‏از اشك خوددارى كند، و اين آيه ا تلاوت فرمود: «فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا; (20) .
از آن‏ها (مؤمنان) كسى است كه وظيفه‏اش را انجام داده، و از آن‏ها كسى است كه آماده براى اداى‏وظيفه است (همگى به عهد خود وفا كردند) و هيچ‏گونه تبديلى ندادند». «بار الها ! بهشت را براى ما و براى آن ها قرار بده، و ما و آنان را در رحمت‏جاويدانت جاى بده، و از پاداشى كه ذخيره كرده‏اى بهره‏مند گردان‏». سپس خاموش شد.
همگى شب را با حالت انتظار به روز آوردند. صبح شد، حسين نماز صبح به جا آورد و حركت كرد. حسين و يارانش به سمت‏چپ مى‏راندند، ولى حربن يزيد به‏زور آن ها را به سوى كوفه بر مى‏گردانيد. آنان‏به سمت چپ مى‏رفتند، تا به نينوا رسيدند. ناگهان ديدند كه سوارى از كوفه مى‏آيد و فرمان ابن زياد را براى حر به همراه‏دارد:
اما بعد، هر جا كه نامه من به تو رسيد، بر حسين سخت‏بگير، مبادا او را به جزدر بيابانى خشك فرود آورى، بيابانى كه نه آبى داشته باشد و نه پناهى، به‏فرستاده خود گفتم كه همراه تو باشد و از توجدا نشود، تا اجراى فرمان مرا به من‏گزارش دهد. سپاه حر، ميان حسين و آب فاصله شد، و شب را با تشنگى به روز آوردند.
صبح‏گاهان، سپاه كوفه نمايان شد. آنان چهارهزار تن بودند و فرمانده ايشان‏عمربن سعدبن ابى وقاص بود.
هنگامى كه به جاى‏گاه، حسين نزديك شدند، عمر كسى را فرستاد كه از حسين‏ بپرسد:
براى چه آمده است؟ حسين چنين‏پاسخ داد : «هم‏شهريان شما به من نوشتند و تقاضا كردند كه پيش آن ها بروم، اكنون اگر مرانمى‏خواهند باز مى‏گردم‏». عمرسعد به ابن زياد نوشت و سخن حسين را گزارش داد. ابن زياد كه از مضمون‏نامه‏آگاه شد، اين شعر را بخواند: الآن قد علقت مخالبنا به. يرجوالنجاة و لات حين مناص. اكنون كه چنگال‏هاى ما به‏او بند شده، اميد نجات دارد، ولى ديگر چاره‏اى نيست.
آن گاه به عمر سعد نوشت كه بيعت‏يزيد را به‏حسين عرضه بدارد، اگر بيعت كند،ما در باره او هر چه صلاح دانستيم انجام خواهيم داد. و آب را، آرى آب را، به روى‏حسين و همراهانش ببندد.
عمر پانصد سوار به سوى فرات فرستاد وآب را به روى حسين و يارانش بستند.
هنگامى كه تشنگى بر آن ها فشار آورد، حسين، برادرش عباس‏بن‏على را فرمودكه با بيست پياده وسى سوار، كه تقريبا دوسوم ياوران حسين مى‏شدند، به سوى آب‏فرات رفت، وجنگ كردند و مشك‏ها را پر كرده وباز گشتند.
موقعيت‏باريك‏تر و خطرناك‏تر مى‏شد. حسين نزد كوفيان فرستاد و پيغام داد كه‏يكى از سه پيشنهادش را بپذيرند:
ازهمان راهى‏كه‏آمده، به حجاز بازگردد; يا آن كه بگذارند او خودش نزد يزيدبن معاويه برود;
يا او را به يكى از مرزهاى مسلمانان كه در برابر كفار قرار داد، روانه كنند، تا درخطرات و سود و زيان با مردم آن سامان شريك باشد. عمر، پيام حسين را براى ابن زياد فرستاد.
وقت در انتظار جواب امير كوفه با كندى و ناراحتى مى‏گذشت. جوابى كه در انتظارش بودند، به وسيله شمربن ذى‏الجوشن رسيد; امابعد، من تو را به سوى حسين نفرستادم تا از او دفاع كنى و او را به آسايش‏وحيات اميدوار سازى و نزد من از او شفاعت نمايى. پس متوجه باش، اگر حسين و يارانش تسليم فرمان من شدند، آنان را با سلامتى‏نزد من بفرست، و گرنه برايشان بتاز تا همگى كشته شوند.
و پس از كشته شدن، گوش و بينى آن ها را ببر، كه سزاوارند. اگر حسين كشته شد،اسبان را بر بدنش بتاز تا پشت و سينه‏اش خرد شود، زيرا او نافرمان شده و تفرقه ايجادكرده و از مسلمانان بريده و ستم‏گرى را پيشه خود ساخته است. اگر فرمان ما را اجرا كنى، پاداشى به تو خواهيم داد كه در خور هر فرمان برسخن پذيرى است، و اگر اجراى آن بر تو ناگوار است، از فرماندهى كناره‏بگير ولشكر را به شمر واگذار. والسلام.

كاروان اسير

دسته‏اى از لشكر به سوى كوفه باز گشتند و بارى‏گران و سهم‏ناك، يعنى سرهاى‏شهدا را، همراه داشتند.
شب، همه جا را فراگرفته بود و دارالاماره ابن‏زياد بسته بود. گويند: كسى كه سرامام شهيد را با خود داشت‏به خانه‏اش رفت و سر را دركنارى نهاد و در بستر شد و به زنش گفت: ثروتى عمرانه براى تو آورده‏ام; اين، سر حسين است كه در خانه تو است. زن هراسان شد و شيونى زد و گفت: خاك بر سرت! مردم زر و سيم مى‏آورند و تو سر پسر دختررسول خدا راآورده‏اى؟ به خدا كه ديگر هيچ خانه‏اى مرا با تو جمع نخواهد كرد.
از خانه بيرون شد و سراسيمه و پريشان، دويدن گرفت. كاروان اسير به سوى كوفه كوچ كرد، و آن ، مصيبت زده‏ترين كاروانى بود كه‏تاريخ به خاطر دارد. در ميان آن ها دو كودك از حسن‏بن على بود، كه كوفيان كوچكشان شمردند و ازكشتنشان گذشتند و برادر سوم آن دو كه مجروح شده بود و با كاروان حمل مى‏شد.
و از فرزندان حسين، جوانى بيمار به نام على‏اصغر (زين‏العابدين) بود كه‏عمه‏اش زينب با جان‏فشانى از مرگ نجاتش داد. او تنها بازمانده شهيد بزرگوار ويادگار برادر زينب بود.
همراه بانوى بانوان زينب، خواهرش فاطمه و سكينه دخترحسين و بقيه بانوان‏بنى‏هاشم با حالت اسيرى روان بودند.
كاروان از كنار قتلگاه شهدا گذشت; جايى كه تكه پاره‏هاى پيكرها در ميان خاك وخون روى زمين پراكنده بود. زينب ناله‏اى كردوصدا زد: «اى فريادرس ما! اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد. اين حسين تو است‏كه آغشته به خون و با پيكر قطعه‏قطعه در ميان بيابان افتاده است. اى دادرس ما ! اى‏محمد! اينان دختران تواند كه به اسيرى مى‏روند. اينان فرزندان تواند كه كشته شده‏اندو باد صبا بر پيكرهاشان خس وخاشاك مى‏ريزد».
در پى زينب، زنان صدا به شيون و زارى بلند كردند و دوست و دشمن‏به‏گريه در آمدند.
كاروان وارد كوفه شد. مردم در حالى‏كه خاندان رسالت را به سوى عبيدالله زياد مى‏بردند، ايستاده بودندو اسيران را تماشا مى‏كردند از گوشه‏اى صداى گريه‏وزارى شنيده مى‏شد و از جايى‏بانگ شيون و ناله برمى‏خاست، و سخنانى به‏گوش مى‏رسيد كه نوحه‏گرى مى‏كرد وعزادارى مى‏نمود. زنان كوفه، نوحه‏گر و گريبان چاك ديده مى‏شدند. گريه كنندگان براى بانوان ارجمندى كه به خوارى مى‏بردندشان، مى‏گريستند.
زينب، اين منظره را كه ديد، نتوانست تاب بياورد.
زينب تاب نياورد كه ببيند اهل كوفه گريه مى‏كنند، وهم آن ها بودند كه به‏پدرش‏على و به برادرش حسن خيانت كردند و پسر عمويش مسلم‏بن عقيل را به‏دست‏دشمن دادند و برادرش حسين را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند. ولى‏وقتى كه به سويشان آمد، شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند.
زينب نتوانست‏ببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مى‏گريند، باآن كه همگى‏به‏دست آن ها قربانى شدند; آنان براى اسيرى دختران‏رسول، زارى مى‏كنند وكسى‏جز خود كوفيان، هتك حرمت آن خاندان را نكرده است.
سخنان پدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مى‏كرد و از آنان‏شكايت داشت. زينب، ديدگان خود را به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد.
جايى كه پيكرهاى پاره‏پاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند. سپس، چشمانش‏به سوى گريه كنندگان بازگشت و اشارت كرد كه خاموش شويد.
همه، سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مى‏گفت‏چنين بودند.
«امابعد، اى اهل كوفه! گريه مى‏كنيد؟! هرگز اشك‏هاى شما نايستد و شيونتان آرام‏نگيرد. مثل شما مثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند. شما ايمان‏خود را بازيچه فساد قرار داديد، و بدانيد كه بارى‏شوم بر دوش كشيديد.
آرى، به خدا چنين است، بايد بيشتر بگرييد وكمتر بخنديد. شما چنان خود راننگين كرديد كه شستن نتوانيد، و ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان‏را چگونه مى‏توانيد بشوييد، كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و سرورجوانان اهل بهشت‏بود. بدانيد كه به نادانى و پليدى، جنايتى عظيم مرتكب شديد. آياتعجب مى‏كنيد اگر آسمان خون ببارد؟
نفس پليد شما، جنايت‏كارى را نزد شما خوب جلوه داد، تا خشم خداى را براى‏شما بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد.
آيا مى‏دانيد چه جگرى را پاره پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پرده نشينى‏را پرده دريديد؟! جنايتى بزرگ مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است آسمان‏هابشكافد و زمين از هم بپاشد و كوه‏ها خرد شود».
كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مى‏گويد:
به خدا، من بانويى سخنورتر از او نديدم; گويى از زبان اميرالمؤمنين على‏بن‏ابى‏طالب سخن مى‏گفت.
زينب، گفتارش را هنوز تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى ازهراس اين مصيبت ‏بزرگ، مات و از خود بى‏خود شدند.
آن گاه زينب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كه‏خودش و سايراسيران آن خاندان كريم را مى‏بردند، متوجه شد.
زينب، به راه خود ادامه داد تا به دارالاماره رسيد. در اين هنگام، در گلوى خودش‏سوزشى احساس كرد.
زينب همه جاى اين خانه را مى‏شناخت. اين جا، روزى خانه زينب بود.روزگارى كه اسم پدرش على‏اميرالمؤمنين با عظمتى بى‏مانند جهان را پر ساخته بود.
اشك در ديدگانش حلقه زد، ولى خوددارى كرد; مبادا گريه خوارش كند. زينب،شجاعت‏خود را به كمك طلبيده، از ميدان بزرگى كه در جلوى دارالاماره بود،بگذشت. مى‏دانى كه بيش از بيست‏سال پيش ديده بود كه فرزندش عون در آن دوباله‏راه مى‏رفت و بازى مى‏كرد، و بزرگوارى برادرانش حسن و حسين، دل و چشم‏همگان را پر كرده بود.
زينب دست راستش را به روى باقى‏مانده قلبش گذارد، مبادا از هم بپاشد. در آن‏دم كه به اتاق بزرگى رسيد و ديد عبيدالله زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن جامى‏نشست و از ميهمانان پذيرايى مى‏كرد، و با فرستادگانش و سران سپاه و استان‏داران‏سخن مى‏گفت. به جاى مه نشيند كژدم كور!
امروز، دگرباره زينب به درون اين خانه پا مى‏گذارد; در صورتى كه اسير شده ويتيم گرديده و داغ‏ديده و پدر و فرزند و دو برادر و بقيه خويشانش را از دست داده‏است. خواست در اين هنگام قطره اشكى بفشاند و يا ناله‏اى كند، شايد اندكى از آلام‏خود بكاهد، ولى خوش نداشت كه گريان و ذليل با ابن زياد روبه‏رو شود.
هيچ وقت زينب مانند امروز احتياج نداشت كه به عظمت روحى و نيروى‏معنوى‏اش اعتماد كند و به ارجمندى خاندان و شرافت تبار و اصالت نژادش پناه برد،تاآن طورى كه شايسته نواده رسول خدا و بانوى خردمند بنى‏هاشم است، در برابرابن‏زياد بايستد. ولى امروز بزرگ‏ترين احتياج را به آن دارد، تا بتواند آن چه را كه از اوشايسته است، انجام دهد، پس از آن كه روزگار همه مردانش را از كفش ربوده است.
زينب، كه پست‏ترين لباس‏هايش را بر تن داشت و كنيزانش دورش را گرفته‏بودند، با ابهت وجلالى هرچه تمام‏تر قدم پيش نهاد و بدون آن كه به امير سركش‏خون‏خوار اعتنايى كند، رفت و به گوشه‏اى بنشست.
ابن زياد كه زينب را مى‏نگريست كه اين‏گونه با جلال و عظمت نشست، بدون‏آن كه اجازه نشستن بگيرد، پرسيد:
توكيستى؟
زينب جواب نداد.
پرسش را دوبار يا سه بار تكرار كرد. ولى زينب براى آن كه خردش كند وكوچكش سازد، جوابش را نداد.
يكى از كنيزان زينب جواب داد: اين زينب دخت فاطمه است.
ابن زياد كه از رفتار زينب به خشم آمده بود، چنين گفت: حمد خداى را كه شما را رسوا كرد و بكشت و دروغتان را روشن ساخت.
زينب كه با نظر حقارت بدو مى‏نگريست، گفت: «حمد خداى را كه به واسطه پيغمبرش، ما را عزيز و محترم قرار داد و از پليدى‏پاك گردانيد. فقط گناه‏كار رسوا مى‏شود و تنها فاجر دروغ مى‏گويد. و او بحمدالله غيراز ماست‏».
ابن زياد پرسيد: كار خدا را باخويشانت چطور ديدى؟ زينب كه هم چنان عظمتش استوار بود، گفت:
«سرنوشت آن ها كشته شدن و فداكارى بود. همه رفتند و در بسترهاى خودآرميدند و به همين زودى خداى آن ها را با تو جمع خواهد كرد و در پيش او محاكمه‏خواهيد شد».
در اين‏جا ابن زياد سركش و پليد كوچك شد و براى آن كه درد خويش را شفابخشد، گفت:
خداى مرا از شورش تو و ياغيان سركش خويشان تو آسوده گردانيد و رنج‏درونى مرا شفا داد.
زينب، اشك‏هاى خود را پس زد وگفت:
«تو پشت وپناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخه‏هاى مرا بريدى وريشه مرا كندى. اگر اين جنايت‏ها، درد تو را شفا مى‏بخشد، به يقين بدان كه آسوده‏گشتى و شفا يافتى!».
ابن زياد خشمگين شد وگفت: اين زن سخن پردازى مى‏كند; پدرش نيز سخن پرداز و شاعر بود.
زينب نيز با لحنى قاطع و محكم گفت: «زن را با سخن پردازى چه كار؟ من با درد خود سروكار دارم‏».
ابن زياد، چشم خود را از سوى زينب برگردانيد و چهره‏هاى اسيران را يكايك‏نگريستن گرفت تا چشمان پليدش در برابر على‏اصغر (10) فرزند حسين بايستاد.زنده‏ماندن وى را غريب شمرد و پرسيد: نام تو چيست؟
جوان پاسخ‏داد: «على‏بن حسين‏». ابن‏زياد در عجب شد و پرسيد: آيا على بن حسين را خدا نكشت؟ جوان چيزى گفت.
ابن‏زياد كه مى‏خواست‏به سخن گفتنش وادارد، گفت: چرا سخن نمى‏گويى؟
جوان گفت:
«برادرى داشتم كه نام او نيز على بود; مردم او را كشتند».
ابن زياد گفت:
خدا او را كشت.
جوان خوددارى كرد و چيزى نگفت. ولى پس از آن كه ابن‏زياد دوباره به سخن‏گفتن وادارش كرد، اين آيه را تلاوت كرد:
«الله يتوفى الانفس حين موتها (11) ، و ماكان لنفس ان تموت الا باذن الله; (12) .
خداى در وقت مرگ همه را مى‏ميراند. و هيچ كس نمى تواند بميرد مگر به اذن خدا».
آن خود خواه سركش فرياد زد:
به خدا، تو از همان‏ها هستى. واى بر تو!
سپس به اطرافيانش نظرى انداخت و گفت:
ببينيد به سن رشد رسيده؟ من او را مرد مى‏شمارم.
آن گاه فرمان كشتن او را صادر كرد. در اين هنگام، عمه‏اش زينب دست در گردن‏جوان انداخت و در آغوشش كشيد و گفت:
«اى ابن زياد! هرچه از ما كشتى بس است. هنوز از خون‏هاى ما سيراب نشدى؟آيا از ما كسى را باقى گذاردى؟».
سپس او را سوگند داد كه از ريختن خون جوان درگذرد يا آن كه خودش را نيز بااو بكشد.
ابن زياد، مدتى به زينب نگريست. سپس، به سوى اطرافيانش روى كرده گفت:
خويشاوندى چيز عجيبى است. گمانم آن است كه دوست مى‏دارد وى را نيز بااو بكشم، جوان را آزاد بگذاريد تا با اهل بيتش برود.
ابن زياد، فرمان داد كه سر حسين را بر سر چوبى نهادند و در كوفه بگردانيدند.
سپس گردن و دست‏هاى على زين‏العابدين را در غل و زنجير كردند.
كاروان بار دگر به سوى شام به راه افتاد.
كاروان عبارت بود از: سر حسين و سر هفتادتن از خويشان و يارانش وكودكانى كه اسير بند و زنجير بودند و بانوان اسير آن خاندان كريم كه به روى بارهاجايشان داده بودند. آن گاه زيرنظر گماشتگان سنگ‏دل ابن زياد، سفر شام آغاز گرديد.
على‏بن حسين در طول راه سخنى نگفت.
و عمه‏اش نيز سخن نگفت.
مصيبت ناگوار، زبان هر دو را بسته بود. پسر حسين برخود مى‏پيچيد وبا خاموشى به بندهاى گران‏بار مى‏نگريست. زينب با سكوتى بهت‏آميز به سرهاى‏شهيدان نگاه مى‏كرد!
وقتى كه به شام رسيدند، آنان را يك‏سره به بارگاه يزيدبن معاويه بردند، ولى ناله وشيون زنان از خانه‏هايش بلند بود و فضا را پركرده بود.
يزيد، بزرگان اهل شام را دعوت كرده و آن را به دور خود نشانيده بود و سرحسين را در پيشش نهاده بودند. يزيد به اطرافيان خود روى كرده چنين گفت:
داستان اين سر با ما، مانند گفته حسين‏بن حمام است:
ابى قومنا ان ينصفو نا فانصفت.
قواضب فى ايماننا تقطر الدما.
يفلقن‏هاما من رجال اعزة.
علينا وهم كانوا اعق واظلما.
- خويشان ما با ما انصاف ندادند، پس شمشيرهايى كه در دست راست ما بود و از آن خون مى‏چكيد،انصاف داد.
- و فرق‏هاى مردانى‏كه نزد ما ارجمند بودند، بشكافت، ولى آنان نا مهربان‏تر و ستم‏كارتربودند.
سپس، در حالى‏كه اشاره‏اى به سر شهيد مى‏كرد، به سخن خود ادامه داده، گفت:
آيا مى‏دانيد كه اين سر از كجا آمد؟ او مى‏گفت: پدرم على از پدر او بهتر است.مادرم فاطمه از مادر او بهتر است. جدم رسول خدا از جد او بهتر است. و من خودم ازاو بهترم و براى خلافت‏شايسته‏ترم.
اما اين كه مى‏گفت: پدرش از پدر من بهتر است، پدرش و پدرم نزد خدا محاكمه‏كردند و مردم مى‏دانند كه حكم به سود كدام يك بود، و اما سخن او كه مادرم از مادر اوبهتر است، آرى چنين است، فاطمه دختر رسول خدا از مادر من بهتر است، و اما اين‏كه گفته بود، جدم رسول خدا از جد او بهتر است، آرى چنين است، كسى كه ايمان‏به خدا و روز واپسين داشته باشد، نمى‏تواند در ميان مسلمانان هم‏دوش و مانندى‏براى رسول خدا بيابد، ولى او - يعنى حسين - از ناحيه فهمش آمد، ولى نخوانده‏بود،
«قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك من تشاء; (13) .
بگو خداى داراى شهريارى است و به هر كه خواهد پادشاهى دهد و از هر كه خواهد بستاند».
سپس، يزيد فرمان داد كه اسيران را وارد كنند.
مجلسيان به دختران دودمان هاشم نگاه مى‏كردند; كسانى كه تا ديروز در پس پرده‏عزت و احترام قرار داشتند و بيگانه‏اى رخساره آنان را نديده بود.
هنگامى‏كه بزرگوارى و ارجمندى اين دودمان‏را به خاطر آوردند، همگى از شرم‏چشم برهم نهادند، مگر يك مرد تنومند شامى سرخ‏روى كه به فاطمه دختر على (14) مى‏نگريست و با نگاه‏هاى آزمندانه مى‏خواست او را ببلعد. فاطمه هراسان و لرزان راه‏گريز مى‏جست.
مرد شامى برخاست و به يزيد گفت:
يا اميرالمؤمنين! اين دوشيزه را به من ببخش!
فاطمه در حالتى كه از وحشت مى‏لرزيد، دامن خواهرش زينب را گرفت.
زينب خواهر را در آغوش گرفت و گفت:
«گمان دروغ بردى و فرومايگى كردى، نه تو چنين حقى دارى و نه يزيد».
يزيد خشمگين شد و گفت:
تو دروغ گفتى، من اين حق را دارم و اگر بخواهم اين كار را خواهم كرد.
زينب گفت:
«هرگز چنين حقى را خدا براى تو قرار نداده، مگر آن كه از دين ما خارج شوى وبه كيش ديگر بگرايى‏».
سخن زينب، آتش خشم يزيد را برافروخت و با حالت انكار پرسيد: با من چنين‏سخنى مى‏گويى؟ پدر و برادرت از دين خارج شدند.
زينب با لحنى محكم جواب داد:
«به دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدم، تو و پدرت و جدت هدايت‏شديد».
يزيد با خشم گفت:
دروغ گفتى اى دشمن خداى.
زينب سرش را به طور استخفاف تكان داد و گفت:
«تو فرمانروايى هستى مسلط و ظالمانه دشنام مى‏دهى و به قدرت خود مى‏نازى‏».
يزيد جوابى نگفت.
مجلس را خاموشى بهت‏آميز و سنگينى فرا گرفت. مرد شامى كه فاطمه چشمش‏را پر كرده بود، دوباره به سخن آمد:
يا اميرالمؤمنين! اين كنيزك را به من ببخش.
اميرش بانگ زد:
خفه شو! خداى به تو مرگ حتمى دهد.
سپس مصيبتى ناگوار روى داد:
يزيد از سرهاى شهدا سرپوش برداشت و خم شد و با خيزرانى كه در دست‏داشت، بر دندان‏هاى امام نواختن آغاز كرد و اين اشعار را مى‏خواند:
ليت اشياخى ببدر شهدوا.
جزع الخزرج من وقع الاسل.
لاهلوا و استهلوا فرحا.
ثم قالوا يا يزيد لاتشل.
- اى كاش پدران من در جنگ بدر مى‏ديدند كه ايل خزرج از زخم نيزه‏هاى ما به آه و فغان آمده است. (15) .
- تا شادى از سر و رويشان مى‏ريخت، آن وقت مى‏گفتند: يزيد ديگر بس است.
بانوان بنى‏هاشم به گريه درآمدند، جز زينب كه به خودش جنبشى داد و به آن مردسركش نهيبى زد و گفت:
«خداى در قرآن به راستى گفت:
«ثم كان عاقبة الذين اساؤالسواى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤن; (16) .
سرانجام كسانى كه كار زشت كردند اين است كه آيات خدا را دروغ شمارند و مسخره كنند».
اى يزيد! اكنون كه سر تا سر زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفته‏اى و ما را ماننداسيران به هرسو مى‏كشانى، به گمانت كه پيش خداى براى ما پستى و براى تو شرف ومنزلت است؟ و حالا كه مى‏بينى كه جهان، سر به فرمان تو نهاده و حوادث طبق‏دل‏خواه تو روى مى‏دهد، برخود مى‏بالى و بر خويشتن همى نازى، اگر خداى به توچنين مهلتى داده، بدان كه در قرآنش گفته:
«ولايحسبن‏الذين‏كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما ولهم‏عذاب مهين; (17) .
كسانى كه كافر شدند، گمان نكنند كه مهلت ما به سود آن‏هاست ما به آن ها مهلت مى‏دهيم تا برگناه بيفزايند، و عذاب خوار كننده‏اى در انتظار دارند».
اى زاده بردگان! آيا اين از عدالت است كه تو دختران و كنيزكان خود را درپس پرده بنشانى و دختران رسول خدا(ص) را مانند اسيران بگردانى وپرده حجابشان را بدرانى، تا از ناله و آه، سينه تنگشان بگيرد و آوازشان بر نيايد;افسرده و غمگين بر شتران بار شوند، و دشمنان، آن ها را از اين شهر به آن شهر ببرند.نه يارى، تا غم خوارشان باشد، و نه جايى تا آسايش گاهشان گردد، و هر دور ونزديكى بر ايشان بنگرد، وقتى كه مردانشان در كنارشان نباشند.
يزيدا! آيا مى‏گويى، اى كاش بزرگان خاندان من كه در بدر كشته شدند، مى‏بودندو مى‏ديدند، و خود را گناه‏كار نمى‏شمارى؟ و اين را گناه بزرگ نمى‏دانى؟ و بى شرمانه‏باچوب خيزران بر دندان‏هاى ابوعبدالله مى‏نوازى؟
چرا نكنى؟ باآن كه با ريختن خون‏هايى پاك، خون‏هاى ستارگان زمين از دودمان‏عبدالمطلب، زخم‏ها را خنجر زده‏اى و ريشه پاكى و بزرگوارى را از بن بركنده‏اى.
به‏زودى در دادگاه عدل الهى احضار خواهى شد، آن وقت است كه آرزو مى‏كنى:اى كاش لال و كور بودى.
يزيدا !به خدا سوگند، هر چه كردى به خود كردى، جز پوست تن خود رانخراشيدى و جز گوشت‏خويش را نبريدى، به همين نزديكى برخلاف ميل به سوى‏رسول خدا برده خواهى شد، و خواهى ديد كه فرزندان و بستگانش در قرق گاه قدس‏الهى نزد آن حضرت جمعند، روزى كه خداى آنان را از جدايى و پراكندگى آسوده‏سازد.
پسر معاويه! به همين زودى تو و آن كسى كه تورا برگردن مسلمانان سوار كرد،خواهيد دانست كه كدام يك از ما بدبخت‏تر و بى‏كس‏تريم، روزى كه دادگاهى آماده‏شود و خداى، قاضى آن باشد و جد ما خصم تو گردد و همه اعضا و جوارح تو گواهان‏جنايات تو باشند.
اگر ستم بر ما را در اين جهان غنيمت‏شمردى، بدان كه در آن جهان بايد غرامت‏بپردازى، آن دم كه جز نتيجه كارهايت چيزى به درد تو نخورد، آن وقت است كه تو به‏ابن مرجانه پناه برى، و او به تو پناه برد، تو از او كمك بخواهى و او از تو كمك‏بخواهد، تو و همكارانت پاى ترازوى عدل الهى زوزه بكشيد و بهترين توشه‏اى كه‏همراهتان باشد، كشتار فرزندان محمد (ص) بود. به خدا سوگند، كه من تا كنون به‏جزاز خداى نترسيده‏ام وجز پيش او شكايت نبرده‏ام. پس هر حيله‏اى دارى به كار بر وهر چه مى‏خواهى بكوش و آن چه نيرو دارى مصرف كن. به خدا كه ننگ اين‏ستم‏كارى را نتوانى شست‏».
زينب آرام گرفت، يزيد سر به زير افكند و هر كس در آن‏جا بود، چنان سر به زير وخاموش شد كه گويى مرغ مرگ بر سر همه سايه افكنده است.
نقل مى‏كنند كه هند دختر عبدالله عامر زن يزيد، آن چه در مجلس شوهرش رخ‏داد، شنيد، پيراهن را نقاب كرده و به درون مجلس‏آمد و گفت:
يا اميرالمؤمنين! اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خداست؟
يزيد گفت:
آرى، بر او شيون كن و سياه بپوش.
يكى از اصحاب پيغمبر، هنگامى كه ديد يزيد با خيزران بر دندان‏هاى حسين‏مى‏نوازد، با تعجب گفت:
آيا با اين چوب بر دندان‏هاى حسين مى‏نوازى؟ چوب تو به جايى مى‏خورد كه‏من ديدم رسول خدا(ص) آن‏جا را مى‏بوسيد. ولى اى يزيد! تو روز قيامت‏خواهى‏آمد و ابن زياد شفيع تو است و اين سر خواهد آمد و رسول خدا شفيع اوست.
يزيد از ديدار زينب ناراحت‏شد و گفتار او تكانش داد، روى از زينب بگردانيد وبه سوى زينب و بانوان ديگر اشاره كرد كه به خانه او روند.
سپس فرمان داد، تا على‏بن حسين را با غل و زنجير وارد مجلس كردند. على‏گفت:
«اگر رسول خدا ما را در زنجير مى‏ديد، باز مى‏كرد».
يزيد كه هنوز طنين سخنان زينب در گوشش بود گفت:
راست گفتى.
و امر كرد زنجير را باز كردند و سپس او را نزديك خود خواند، و مانند كسى كه‏معذرت خواسته باشد، گفت:
اى على‏بن حسين! ديدى پدرت خويشاوندى را با من بريد و حق مرا نشناخت وبا حكومت من به ستيزه جويى برخاست; خدا با او چنان كرد كه ديدى.
جواب على تلاوت اين آيات شريفه بود:
«ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك‏على الله يسير لكيلا تاسوا على مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم والله لايحب كل مختال‏فخور; (18) .
هر مصيبتى كه در زمين رخ مى‏دهد و بر شما روى مى‏آورد، در دفتر، پيش از آن كه آن رابيافرينيم، نوشته شده، كه اين براى خدا آسان است، تا برآن چه از دستتان برفت، افسرده‏نشويد،و به‏آن چه كه به‏دستتان آمد دل‏خوش نگرديد، و خداى هيچ متكبر برخود بالنده‏اى رادوست نمى‏دارد».
يزيد خواست كه اين آيه را بخواند:
«و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم; (19) .
هرچه به شما مى‏رسد، آثار عمل خودتان است‏».
ولى به زودى خاموش گرديد; زيرا ضجه زنان، كه بسيار دردناك و جان‏گداز بود،از دور شنيده مى‏شد.
نه تنها بانوان بنى‏هاشم گريه مى‏كردند، بلكه زنان بنى‏اميه با اشك‏هاى خود باايشان هم دردى مى‏كردند.
از دودمان معاويه زنى نماند كه مصيبت زدگان را با گريه وزارى براى حسين‏ استقبال نكند.
سه روز سوگوارى و نوحه‏گرى بر پا شد. سپس، يزيد امر كرد كه مصيبت زدگان‏ به همراهى نگهبانى درست‏كار كه سواران و خدمتگزارانى تحت فرمانش بودند،آماده سفر به سوى مدينه شوند.
نقل مى‏كنند: يزيد در هنگام وداع با على‏بن حسين چنين گفت:
خداى لعنت كند پسر مرجانه را، به خدا، اگر من با پدرت روبه‏رو مى‏شدم، هر چه‏از من مى‏خواست، به او مى‏دادم و با تمام قوا مرگ را از او دور مى‏كردم، هر چندبه هلاكت‏بعضى از فرزندانم تمام مى‏شد، ولى آن چه راكه ديدى خواست‏خدا بود.
سپس، تقاضا كرد كه هر حاجتى براى او پيدا مى‏شود بنويسد، و آن گاه به سوى‏خواب‏گاه خود رفت. ولى هنوز طنين صداى زينب در گوشش بود، كه با شدتى‏هر چه تمام‏تر تكانش مى‏داد.
نگهبان، زنان و كودكان حسين را از شام بيرون آورد و آن ها را با آرامش و مهربانى‏در شب راه مى‏برد; همه در پيشاپيش او حركت مى‏كردند و هيچ يك از نظرش دورنمى‏شدند. هنگام پياده شدن، از ايشان كناره مى‏گرفت و خودش و كسانش هم چون‏پاسبان در اطراف پراكنده مى‏شدند، و آنان را آزاد مى‏گذاردند كه اگر كسى بخواهدوضويى بگيرد، يا قضاى حاجتى كند، آسوده باشد و شرم نكند، و با آن ها در راه‏همراهى مى‏كرد و گاه‏گاهى مى‏پرسيد:
آيا احتياجى داريد؟
در يك‏بار زينب گفت:
« اگر مى‏شد، ما را از راه كربلا مى‏بردى.».
نگهبان غم‏گينانه جواب داد:
اطاعت مى‏كنم.
بردشان تا به زمين شوم كربلا رسيدند.
چهل روز بر آن كشتار گذشته بود و هنوز قسمت‏هايى از زمين به خون شهيدان‏رنگين بود و قطعات گنديده از پيكرهاى آن ها كه وحشيان بيابان از خوردن آن هاسرباز زده بودند، موجود بود. (20) .
نوحه‏گران به نوحه‏گرى برخاستند، سه روز در آن‏جا بماندند و آنى سوزش‏دلشان آرام نگرفت و اشكشان نايستاد. سپس، كاروان مصيبت‏زده، راه مدينه را پيش‏گرفت.
هنگامى كه نزديك مدينه رسيدند، فاطمه دختر على به خواهر خود بانوى بانوان ‏زينب گفت:
«خواهر عزيزم، اين مرد كه به همراه ما آمد، به ما نيكى كرد، آيا صلاح مى‏دانى به اوچيزى بدهيم؟».
بانوى خردمند جواب داد:
«به خدا چيزى همراه ما نيست كه به او بدهيم به جز زيورمان‏».
آن گاه النگو و دستبندهايشان را درآورده، پيش آن مرد فرستادند و از اين كه هديه‏ بسيار ناچيز است معذرت خواستند كه اكنون دست تنگيم و چيزى نداريم.
ولى آن مرد زيورها را پس فرستاد و گفت:
اگر آن چه من كردم براى دنيا بود، زيورهاى شما آن‏قدر مى‏ارزيد كه مرا خشنودسازد، ولى به خدا كه جز براى خدا و براى بستگى شما با رسول خدا، كارى نكردم.

آخرين سفر

بانوى بانوان آرزو داشت كه چند روزه آخر عمر را در كنار جدش رسول‏خدا بگذراند، ولى بنى اميه از اين هم جلوگيرى كردند.
زينب و كسانى كه همراهش بودند مصيبت هايى را كه سبط رسول خدا از لشكريزيد ديده بود، مى‏گفتند و آن قربان گاه خونين را كه امام حسين و شيعيانش را در آن‏سر بريده بودند، توصيف مى‏كردند.
وجود بانوى بانوان زينب در مدينه كافى بود كه آتش حزن بر شهيدان را شعله ‏وركند و مردم را بر ضد ستم‏كاران بشوراند، تا كار به جايى رسيد كه نزديك شد شورش‏برضد بنى‏اميه پيدا شود فرماندار مدينه به يزيد گزارش داد:
بودن زينب در ميان اهل مدينه، احساسات را بر مى‏انگيزاند، او زنى است فصيح،خردمند، دانا، او و كسانى كه با او هستند تصميم گرفته‏اند براى خون‏خواهى قيام كنند.
يزيد امر داد كه باقى‏مانده اهل بيت را به شهرها و نقاط مختلف تبعيد كرده وپراكنده‏شان سازد.
فرماندار، از بانوى بانوان خواست كه از مدينه بيرون رود و هر جايى كه خواهداقامت كند.
زينب كه از اين‏سخن خشمگين شده و به هيجان آمده بود، گفت:
«خداى مى داند كه چه‏ها بر سر ما آمده است، بهترين كس ما كشته شده، وباقى مانده ما را از اين شهر به آن شهر چنان كه چارپايان را مى‏رانند براندند و ما را بربارها سوار كردند، به خدا، هرگز بيرون نخواهم رفت هر چند خونمان ريخته شود».
ولى زنان بنى‏هاشم از خشم آن ستمگر بر زينب بيمناك شدند، دور بانو را گرفتندو با ملايمت و مهربانى با وى سخن گفتند و هم دردى كردند و به خارج شدن از مدينه‏متمايلش ساختند.
زينب دختر عقيل‏بن ابى‏طالب گفت:
دختر عموى عزيزم! خداى در وعده ‏اى‏كه به ما داده است، راست گفته، زمين راتحت اختيار ما خواهد گذارد، كه از هر جايش بخواهيم بهره برگيريم و به همين‏زودى خداى كيفر ستم‏كاران را خواهد داد. سفرى كن به شهرى كه در آسايش و امان‏باشى.
زينب به قصد مصر آماده سفر شد و مدينه را ترك گفت.
وه كه زينب چه بسيار سفر كرده!
آيا بايد تمام عمر را در خانه به دوشى از شهرى به شهرى به سربرد و روى زمين‏يك جا پيدا نكند كه در آن بياسايد؟
بانوان بنى ‏هاشم كه به همراه زينب بودند، احساس كردند كه بانوى خردمندشان ‏نيرويش را از دست داده و تا كنون اين سان ناتوان نبوده. او مات و حيرت زده مى‏نگردو ديدگانش خشك گرديده و اشكى نمى‏فشاند، گويا هستى او درهم شكسته شده و برباد رفته است.
مى‏خواهند مانوسش كنند و آشفتگى‏اش را بر طرف سازند، ولى جز بر بهت وپريشانى‏اش افزوده نمى‏شود. در آخر كار، به خاطرشان رسيد كارى كنند شايد بارغمش سبك شود; از مصايب كربلا سخن گفتند، تا عقده دلش بتركد و بگريد.
ولى اشك در حلقه‏هاى چشمش سنگ شده بود و زخم قلبش چنان عميق گشته‏بود كه شكافى كشنده ايجاد كرده بود.
گرفتگى و اندوه بانوى بانوان در شب‏هاى اخير مسافرت، از همه منزل‏ها بيشتربود.
كاروان شب‏رو از خاك حجاز بگذشت; جايى كه چمن زار كودكى و اقامت گاه‏پدران و نياكان زينب بود.
و به خاك نيل نزديك شد، جايى كه زينب غريب است; نه كسى دارد و نه منزلى.
ابرهاى تيره جهان را فرا گرفته بود و ماه در آسمان يافت نمى‏شد.
بر بيابان شرقى مصر هوا ايستاده، سنگينى مى‏كرد.
گويا درنگ كرده تا كاروان شب پيما را ببيند.
وحشت و هراس آن فضاى پهناور را پر كرده بود.
سپس وضع عوض شد.
در همان دمى كه بانوى بانوان به خاك نيل قدم گذارد، هلال شعبان سال 61هجرت در افق نمايان شد، گروه‏هايى از مردم براى استقبال بانوى بانوان جمع‏شده بودند.
كاروان به سير خود ادامه داد، تا به دهكده‏اى نزديك به‏بلبيس رسيد، در آن جاگروه‏هاى ديگرى از پايتخت دره نيل به استقبال آمده بودند.
اينان مسلمة‏بن مخلد انصارى فرمانفرماى مصر با عده‏اى از اشراف و علماى آن‏ديار كه براى استقبال دختر زهرا و خواهر امام شهيد آمده بودند.
هنگامى كه طلعت درخشان زينب كه به نور شهادت تابش مى‏كرد نمايان شد،به يك باره همه به گريه درافتادند.
گرداگرد كاروان را گرفتند و به راه ادامه دادند. هنگامى كه به پايتخت رسيدند،مسلمه ميهمان گرامى را به خانه برد، بانوى ما در آن جا نزديك به يك سال اقامت كرد.در آن مدت جز در حال عبادت و گوشه‏گيرى ديده نشد.
سپس، پايان دوره گردى فرا رسيد.
بنا بر ارجح اقوال، بانوى بانوان زينب در شب يك شنبه چهاردهم رجب سال 62هجرت از دنيا رفت و دوچشمى كه قربان گاه كربلا را ديده بود، برهم نهاده شد.
وقت آن رسيد كه اين پيكر ستم كشيده و لاغر بياسايد.
سرزمين پاك مصر براى زينب بسترى نرم در اتاق خودش در خانه مسلمه فراهم‏كرد، همان جايى كه زينب هنگام آمدن وارد شده بود و همان جايى كه خودش‏خواسته بود كه آخرين خواب‏گاهش باشد. (1) .
قبرش زيارت گاهى شد كه مسلمانان تا به امروز از هر شهرى و ديارى به زيارتش‏مى آيند.
و داستان دردهاى شورانگيزش در زبان نسل ها و سال ها باقى بماند.

در پی خونخواهی

بانوى بانوان، پس از برادر شهيدش، بيش از يك سال و نيم زنده نماند. ليكن دراين مدت كوتاه توانست جريان تاريخ را عوض كند.
بنى‏اميه گمان بردند كه كشته شدن حسين و همه كسان او، آخرين قسمت ازداستان تشيع خواهد بود.
در اين گمان هم، چندان غافل و خطاكار نبودند; زيرا ديگر اميدى به دودمان على نبود، كه از ميان آن ها كسى قيام كند. پس از آن كه همه مردانشان كشته شدند و جزكودكانى يتيم و بيوه‏زنانى داغ ديده باقى نمانده بود.
نخست على كشته شد و روزگار بدون درنگ و انحراف مى‏گذشت و موقعيت‏معاويه مستحكم گرديد; مخصوصا وقتى كه در ميان مردم شايع شد كه به تحريك اوهمسر حسن‏بن على سرور دودمان على را زهر خورانيد.
روزگار هم چنان به سير خويش ادامه مى‏داد، بدون آن كه توجه كند كه چه شد وچه از دست رفت.
سپس، در پيش چشم و گوش شيعيانش، حسين كشته شد و زمينه چنين بودكه اهل كوفه بار ديگر خيانت‏خود را تكرار كرده، پسر حسين، زين‏العابدين را براى‏بيعت دعوت كنند. سپس، به وى خيانت نموده، تسليم دشمنانش كنند چنان كه با پدرو عمويش چنين كردند; در اين صحنه پيش از آن كه پرده بيفتد، زينب ظاهر شد، تااهل كوفه و ستم‏كاران بنى‏اميه را لعنت كند و سرزنش نمايد.
البته اين پرده هرگز نيفتاد و گمان ندارم كه روزى برسد كه اين پرده افتاده شود،مگر آن كه زمين و ساكنانش عوض شوند.
زينب از اين دنيا نرفت مگر وقتى كه لذت پيروزى را دركام ابن‏زياد و يزيد وبنى‏اميه از ميان برد و قطراتى از زهرى كشنده در جام‏هاى پيروزمندان فرو ريخت.
دل خوشى و سرورى بود، ولى طولى نكشيد.
پيروزى موقتى بود و ديرى نپاييد كه منتهى به چنان شكستى شد كه در آخر،حكومت‏بنى‏اميه را بر باد داد.
هنوز زينب از مجلس يزيد قدم بيرون ننهاده بود كه يزيد احساس كرد در فرحى‏كه از كشتن حسين به او دست داده، خللى راه يافت و روزبه‏روز در افزايش بودتا كم‏كم به صورت يك پشيمانى گزنده درآمد، و سه سال آخر عمر يزيد را تيره و تاركرد و از ناحيه او به ابن زياد شر بسيارى رسيد.
طبرى وابن اثير نقل مى‏كنند:
«موقعى كه عبيدالله زياد، حسين‏بن على (ع) و برادرانش را بكشت و سرهاى‏آن ها را نزد يزيد فرستاد، در ابتدا يزيد خشنود گرديد و عبيدالله پيش او مقام عالى‏يافت. ولى چيزى نگذشت كه پشيمان شد و مى‏گفت:
چه مى‏شد كه من قدرى تحمل مى‏كردم و به حسين آن چه مى‏خواست مى‏دادم؟
خداى پسر مرجانه را لعنت كند كه حسين را وادار به خروج كرد و ناچار نمودو سپس او را بكشت و در اثر كشتن او مرا نزد مسلمانان مبغوض نمود و دشمنى مرادر دل‏هاى آن ها جاى داد; زيرا كشتن حسين نزد آن ها بزرگ بود.
مرا با پسر مرجانه چه كار، خدا لعنتش كند.
و بر ابن زياد خشمگين گرديد.
و شنيد كه يحيى‏بن حكم اموى مى‏گويد:
سمية امسى نسلها عدد الحصى.
و ليس لآل المصطفى اليوم من نسل (2) .
- شماره زادگان سميه (مادر زياد) به اندازه ريگ‏هاى بيابان رسيده، ولى از دودمان پاك مصطفى كسى‏نمانده!
پس از وفات بانوى بانوان زينب، مردم از مستجاب شدن دعاى اين زن پاك سخن‏مى‏گفتند و شب‏ها و جلسات شبانه خود را به گفت و گو از خشم آسمان بر ريختن اين‏خون پاك و بى‏احترامى به اين دودمان بزرگ مى‏گذرانيدند.
تاريخ نويسان آمدند و نتوانستند از اين داستان‏ها بگذرند، واين گفت و گوهاى‏شبانه را براى ما نقل نكنند، و هركس كه در فاجعه كربلا شركت كرده بود، نشد مگرآن كه از او داستانى بگويند كه خشم آسمان با او چه كرد، و انتقام خداى از چه بود.گاهى در چيزهايى كه كتاب‏هاى گزافه گويان شيعه در باره سرانجام اين جنايت كاران‏نوشته‏اند ترديد مى‏كنيم، ولى هنگامى كه به سخنان تاريخ نويسانى كه به درستى وميانه‏روى شناخته شده‏اند، گوش مى‏دهيم، عجايبى شگفت‏انگيز مى‏شنويم:
مردى است از قبيله «دارم‏» كه نگذارد حسين آب بنوشد.
سيدالشهدا او را نفرين كرد كه هميشه تشنه بماند. كسى كه بعد از اين او را ديده‏بود، مى‏گويد:
به خدا، چيزى نگذشت كه تشنگى بر او چيره شد و ديگر سيراب نگرديد.
ديدمش كه كوزه‏هاى آب و كاسه‏هاى شير پيش رويش نهاده بودند; او مى‏گفت:
واى برشما، آب به من دهيد، تشنگى مرا كشت، كوزه يا كاسه را به او مى‏دادند، اومى‏آشاميد، پس از اندى دوباره مى‏گفت: واى بر شما آب به من بدهيد، تشنگى مراكشت، تا شكمش پاره شد.
يكى ديگر از آن ها را حسين نفرين كرد:
«پروردگار! او را از تشنگى بكش‏».
كسى كه در بيمارى‏اش عيادتش كرده، مى‏گويد:
به خدايى كه جز او خدايى نيست، ديدمش كه آب مى‏آشاميد و سپس قى مى‏كرد ودوباره مى‏آشاميد و ...و سيراب نشد تا بمرد.
سومى از ايل كنده بود، شب كلاه امام شهيد را ربوده به خانه آورده خونش رامى‏شست، زنش به او گفت:
آيا چيزى كه از پسر رسول خدا ربوده شده، به خانه من مى‏آورى؟ از پيش من‏ببرش.
مى‏گويند: آن مرد آن قدر در بى‏چارگى و بدبختى به سر برد تا بمرد.
چهارمى زير جامه امام را برده بود وآن پيكر نازنين را برهنه گذارده بود.
مى‏گويند: در زمستان دست‏هايش خون پس مى‏داد و در تابستان مانند چوب‏خشك مى‏شد.
شايد اين سخنان بيشترش از ساخته‏ هاى شب قصه ‏گوها باشد، ولى چيزى كه نزدتاريخ‏نويسان در آن ترديدى نيست، آن است كه خون حسين كه زينب‏خون‏خواهى‏اش كرد، به‏هدر نرفت.
هنوز سه سال نگذشته بود كه آتش غضب پنهانى كه باكندى پخته شده بود،شعله‏ور گرديد و زبانه كشيدن آغاز كرد و اخگرهاى سوزنده‏اش را به هر سو پراكند.
شهر كوفه فرياد كشيد:
خون خواهان حسين كجايند؟
سال 66 شاهد قتل گاه ديگرى در عراق بود كه براى خون خواهى از قتل گاه كربلاپديد آمده‏ بود.
از كسانى كه در كشتن حسين شركت كرده بودند، 240 تن در يك واقعه كشته‏شدند.
فراريان را سخت دنبال مى‏كردند، وقتى كه دست‏گير مى‏شدند از آنان‏مى‏پرسيدند:
حسين‏بن على كجاست؟ كسى را كه امر داشتيد بر او صلوات بفرستيد، كشتيد؟
آن گاه براى هر كدام يك جور كشتن در نظر مى‏گرفتند، كه مناسب با جنايتى بودكه در كربلا مرتكب شده بودند.
اين، بايد به آتش سوخته شود.
آن، بايد دست و پايش جدا گردد و بماند تا بميرد.
سومى هم چون گوسفند، بايد سربريده شود.
چهارمى گفته بود: تيرى به سوى جوانى از خاندان حسين رها كردم، دستش را برپيشانى‏اش نهاد كه از تير جلوگيرى كند، تير، دستش را شكافت.
گويند، دستش بر پيشانى‏اش گذارده و به تير زده شد. عبيدالله زياد از كسانى‏بودكه در اين وقت كشته شد.
و نيز عمر سعد و فرزندش حفص كشته شدند.
اشعث‏ بن قيس (3) بگريخت، خانه‏اش را ويران كردند و از مصالح آن، خانه حجربن‏ عدى را ساختند; همان خانه‏ اى را كه زياد پسر سميه، ويران كرده بود.
تاهمه را نابود و سر به نيست كردند.
در اين بار، سرها به مدينه فرستاده شد نه به شام. (4) .
ولى داستان به اين خون خواهى پايان نيافت. و دنباله داشت و هنوز دنباله دارد.دنباله‏هايى كه عبارت بود از فصولى بسيار .از آن فصول، شورش عبدالله زبير درحجاز، و خروج برادرش مصعب در عراق بود.
پس از آن سقوط حكومت‏بنى‏اميه و قيام دولت عباسى بود كه شيعيان پنداشته‏بودند كه براى آل على دعوت مى‏كنند. سپس پيدايش سلطنت فاطميان در مغرب بود،و هر چه كه با اين جريانات رخ مى‏داد، و آن چه كه در پى داشت كه آن ها عبارتند ازجنگ‏ها و حوادثى كه در تواريخ ما نوشته شده و از روز شهادت حسين آغاز گرديده‏است.
بلكه اثرى از همه آن ها پراهميت‏تر به جاى گذاشت، و آن پا برجا شدن‏و استحكام مذهب شيعه بود، كه آثارى پر مغز در زندگى سياسى و دينى براى شرق واسلام داشته است. (5) .
زينب، برانگيزاننده تمام اين وقايع و شوراننده همه اين حوادث بود.
من اين سخن را از پيش خود نمى‏گويم، بلكه سخن تاريخ است.

ندای جاوید

زينب در فرداى شهادت امام، به اهل كوفه نمونه مهيجى از جناياتى كه نسبت‏به‏شهداى اهل بيت مرتكب شده‏بودند، نشان داد.
و چنان سخن گفت كه احساساتى گزنده و سوزاننده، همراه با حسرت و رسوايى‏و پشيمانى، در آن ها ايجاد شد.
سپس از كوفه بيرون رفت.
ولى فرياد زينب هم چنان در گوش اهل كوفه طنين مى‏انداخت و فضاى آن شهررا پر مى‏كرد، و آنان را به گناه زشتشان يادآور مى‏شد.
اين طنين باقى ماند، و با حوادث گوناگونى كه در اثر كشتار كربلا پديد آمد، از ميان‏نرفت.
در جنايات كربلا در عده چهارهزار نفرى كه در كشتن هفتادنفر شركت كرده‏بودند، سهم اهل كوفه كه شيعيان و دوستان و ياران حسين بودند، زشت‏تر و شوم‏تربود.
آيا مى‏شود، رفتارى كه دوستان يزيد با حسين كردند، با رفتارى كه از دوستان‏حسين و شيعيانش نسبت‏به او سرزد، مقايسه نمود؟
اينان امام خود را دعوت كردند و از پناهگاهش بيرون آوردند، سپس او را تسليم‏نيزه و شمشير كرده، خود تماشاچى شدند.
ولى آنان قشون دولتى بودند كه به امر امير خود به جنگ آمده بودند.
دشمنان حسين و كشندگانش، همگى كشته شدند.
ولى دوستان دغل بازش باقى ماندند.
اين ها كسانى بودند كه پس از اين رفتار شوم مى‏رفتند، و با آسودگى و لاابالى‏گرى‏زندگى از سر مى‏گرفتند، و توجهى به گناه بزرگ خود و خيانت زشتشان نداشتند.
مگر از رفتارى كه قبلا با امام على (ع) و سپس با فرزندش حسن كردند، پشيمان‏شدند؟
هرگز!
على از دنيا رفت و حسن جهان را بدرود گفت، چنان كه ديديم. رفتار اهل كوفه باحسين نيز از ميان مى‏رفت و جز چند سطرى در تاريخ و حكايتى چند بر زبان‏شب‏قصه‏گويان باقى نمى‏ماند.
ولى بانوى بانوان زينب، بر پيكرهاى شهيدان ايستاد، و هنگامى كه اهل كوفه ازديدن دسته اسيران دختران رسول به گريه درآمده بودند، فرياد زد:
«آياگريه مى‏كنيد؟ اشكتان هرگز بند نيايد!».
اين نفرين در آسمان اثر كرد و اهل كوفه هرگز اشكشان بند نيامد. و از همان‏دمى كه بانوى كربلا بايستاد وآن سخنان شورانگيز دردناك را بگفت، احساس‏پشيمانى كردند.
طبرى و ابن‏اثير مى‏گويند:
تا دو ماه يا سه ماه پس از شهادت حسين، از وقتى كه خورشيد طلوع مى‏كرد،تا هنگامى كه بالا مى‏آمد، اهل كوفه ديوارها را خون آلود مى‏ديدند. (6) .
و آن دو مى‏گويند:
وقتى كه حسين كشته شد، ابن زياد از لشكرگاهش نخيله به كوفه بازگشت تا براى‏استقبال سرهاى كشته ‏ها و اسراى دودمان رسول، آماده شود. شيعيان كوفه يك ديگررا ملامت مى‏كردند و پشيمان بودند و آن را خطاى بزرگ مى‏دانستند كه حسين‏را براى يارى دعوت كردند، پس او را نديده گرفته، يارى‏اش ننمودند.
ديوارهاى كوفه سخنان زينب را منعكس مى‏كرد:
«آرى، به خدا بيشتر بگرييد و كمتر بخنديد، شما ننگ و رسوايى را به منتهارسانيديد، و اين ننگ از دامان شما شسته نخواهد شد. چگونه مى‏شود كه ازننگ‏كشتن جگر گوشه خاتم پيغمبران و سرور جوانان اهل بهشت پاك شويد».
همگى تصديق كردند.
و سخن گفتند. گويى از زبان زينب سخن مى‏گويند.
سخنگوى آن ها چنين گفت:
پسر دختر پيغمبرمان را دعوت كرديم و از جان بازى در راه او دريغ كرديم، تا دركنار ما كشته شد; نه با ست‏يارى‏اش كرديم و نه با زبان از او به دفاع پرداختيم و نه باثروتمان او را نيرومند ساختيم.
هنگامى كه در پيشگاه پروردگار به ديدار پيغمبر خود نايل شويم، عذر ما چه ‏خواهد بود، در صورتى كه فرزند او، و نور ديده او، ذريه او و يادگار او در ميان ماكشته‏شد؟ به خدا سوگند، كه عذرى نداريم جز آن كه كشندگان او و هم دستانشان رابكشيم و يا آن كه در اين راه كشته شويم. شايد پروردگارمان را خشنود سازيم، ولى درعين حال ، پس از ديدار خداى، از كيفر او ايمن نيستيم.
ديگرى دنبال سخنش راگرفت و گفت:
ماكسانى بوديم كه آماده شديم كه آل پيغمبرمان كه نزد ماآمدند، يارى كنيم و آن هارا به آمدن، تحريص و ترغيب كرديم. هنگامى كه آمدند، سستى كرديم و بى عرضگى‏نشان داديم، منتظر شديم ببينيم چه مى‏شود، تا فرزند پيغمبر ما و نور چشم او، و شيره‏جان او و قطعه‏اى از گوشت و خون او، در ميان ما، در برابر ما كشته شد.
خيزيد، كه خدايتان خشمگين است. سوى زنان و فرزندان خود نرويد تا وقتى كه‏خداى از شما خشنود گردد، به خدا سوگند، كه گمان ندارم كه از شما خشنود شود،مگر با كشنده او بجنگيد و يا خود نابود شويد. آن گاه اين آيه را تلاوت كرد:
«فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم; (7) .
خودتان را بكشيد، اين كارتان نزد آفريدگارتان براى شما بهتر است‏».
آرى، به خدا، گويى همه از زبان زينب سخن مى‏گفتند.
اهل كوفه از سال 61، سالى كه حسين كشته شد، خود را سرزنش كرده و هم ديگررا براى قيام مى‏خواندند و ابزار جنگ را آماده مى‏ساختند، تا سپاهى فراهم شد كه درتاريخ به سپاه توابين ناميده شد. شعار آن ها اين بود:
كجايند خون خواهان حسين؟
اين بار در نهان دست‏به‏كار نشدند و فعاليت‏ها را پنهانى انجام ندادند، بلكه تاريخ‏مى‏گويد:
توابين علانيه بيرون آمده و آشكارا اسلحه مى‏خريدند و مجهز مى‏شدند و به‏همه‏كس مى‏گفتند:
ما دنيا را نمى‏خواهيم و براى دنيا قيام نمى‏كنيم، ما براى توبه كردن و خون خواهى‏پسر دختر رسول خدا ، پيغمبر خودمان، قيام كرده‏ايم.
هنوز سال 65 هجرى نيامده بود كه فرياد آن‏ها: «كجايند خونخواهان حسين؟»زمين را زير پاى بنى‏اميه مى‏لرزانيد و شهر كوفه ناظر بود كه همگى لباس رزم بر تن‏كرده، به سوى آرام گاه حسين مى‏روند و اين آيه را تلاوت مى‏كنند:
«فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم; (8) .
به‏سوى آفريدگار خود بازگرديد وتوبه كنيد، و سراسر همه تن به‏كشتن دهيد تا نزد خداى‏سعادت‏مند شويد».
هنگامى كه به قبر حسين رسيدند، همگى به يك بار ناله برآورده گريه و زارى‏آغاز كردند، كه بيشتر از آن روز مردمى گريان و ديدگانى اشك‏ريزان ديده نشد، يك‏روز و يك شب نزد قبر مبارك بماندند، مى‏گريستند و مى‏ناليدند و مى‏گفتند:
بارالها ! بر حسين شهيد فرزند شهيد، رحمت فرست.
بارالها ! تو را گواه مى‏گيريم كه مابه‏دين آن هاييم و به راه آن ها قدم مى‏گذاريم ودشمن كشندگان آن ها هستيم و دوست دوست دارانشان مى‏باشيم.
بارالها ! ما به پسر دختر پيغمبرمان ناروا زديم.
بار پروردگارا! ما را بيامرز و از آن چه از ما سرزد، بگذر و توبه ما را بپذير.
بار پروردگارا ! اگر ما را نيامرزى و بر ما رحم نكنى، از زمره سياه‏روزان و بدبختان‏خواهيم بود.
پيوسته پشيمانى و جوش وخروش آن ها در افزايش بود، از قبر دور شدند،و دليرانه مانند موج به سوى هزاران سربازى كه از سپاه بنى‏اميه آماده جنگ باآن هابود، روانه شدند، و بالاترين آرزوشان اين بود كه در راه خون خواهى حسين كشته‏شوند، شايد سنگينى گناهشان سبك گردد و از كيفرشان كاسته شود.
از جانب بنى‏اميه امان داده شد، نپذيرفتند و فرياد زدند:
ما در اين دنيا در خانه‏هاى خود در امان بوديم، خروج مابراى آن است كه‏در آخرت امان يابيم.
آن قدر كوشيدند، تا آخرين فردشان كشته شدند و يك تن از آن ها باقى نماند.
اعشى همدانى در باره هريك از آن ها مى‏گويد:
دست از دنيا برداشت و گفت: آن را به دور انداختم و تا زنده هستم به سوى‏دنيا بر نخواهم گشت.
من به دنيايى كه مردم از نبودنش ناراحتند و براى رسيدن به آن مى‏كوشند، رغبتى‏ندارم.
آن گاه در باره همه گويد:
همگى روان شدند، دسته‏اى به دنبال تقوا و پرهيزكارى مى‏گشتند و دسته‏اى‏توبه كرده، پشيمان بودند.
لشكر شام گروه گروه هم چون امواج دريا رسيدند و از هر سو به آن هاحمله كردند.
آنان با شاميان دليرانه جنگيدند و آن قدر استقامت كردند تا همه كشته شدند و ازآن ها جز دستارهايى باقى نماند.
پيكرهاى پاره‏پاره اين مردم با استقامت روى زمين افتاده بود و باد جنوب و شمال‏بر آن ها ازاين سو و آن سو مى‏وزيد.
آنان كسانى بودند كه جز با ضربات شمشيرى كه فرق‏ها را دو نيمه كند وسرنيزه‏هايى كه تن‏ها را بشكافد، با دشمن روبه‏رو نشدند و چيزى نخواستند.
اى بهترين سپاه عراق و اهل عراق، از ابرهاى باران ريز رحمت‏خداى، سيراب‏شويد.
توابين رفتند، ولى پشيمانى و توبه را براى فرزندان و نوادگان خود، ارثى بزرگ وسهمگين گذاردند.
زينب كسى بود كه از شهادت حسين ماتمى جاودانى بر جاى گذارد كه تا كنون ماچيزى مؤثرتر از آن در تطور عقيده شيعه نشناخته‏ايم. زينب كسى بود كه از شب دهم‏محرم، مجلس عزاى ساليانه براى تذكر مصايب تاسيس كرد تا نوادگان توابين به‏شهادت‏گاه مقدس كربلا حج كرده و مصيبت را تجديد كنند و بر تن خود شديدترين‏شكنجه‏ها را روا دارند، بلكه گناهان نياكانشان را روپوشى كنند.
زينب بود كه چنان از خودشان بر خودشان عذابى دردناك مسلط كرد كه با مرگ‏هم خاتمه نيافت وآن آتش فروزنده و سركش پشيمانى‏بود، كه هر نسلى پس از نسل‏ديگر از آن آتش بچشد و بسوزد.
سال‏ها مى‏آيد و مى رود و قرن‏ها مى‏گذرد، و آن ها اصرار دارند كه آن آتش براى‏هميشه افروخته بماند، و زير خاكستر نرود و خاموش‏نشود. گويا توبه و كفاره ازگناهشان را در اين عذاب مى‏بينند.
آرى، سال‏ها مى‏رود و قرن‏ها مى‏گذرد و عراقيان با رنج و اندوه همنشينند، و طعم‏آن را خوش دارند و مزه آن را گوارا يافته‏اند و خود را به رنج‏وسختى مى‏اندازند، كه‏گناهى كه در كشتن امام شهيد مرتكب شده‏اند زنده بماند و فراموش نشود.
گمان ندارم تاريخ چنين غمى سراغ داشته باشد كه اين اندازه طول كشيده باشد وبيش از ده قرن ادامه پيدا كند، بدون آن كه در آن اندك سستى رخ دهد. مرثيه‏هاى‏شهداى كربلا همان سرودهايى است كه عراقى‏ها در مجالس حزن خود ساليانه درروز عاشورا مى‏خوانند و شاعر سخن سنجشان همان كسى است كه حزنشان را برمى‏انگيزاند، و آتش افروخته در دل‏هاشان را نيرويى تازه مى‏بخشد:
- اى كسى‏كه خبر كشته شدگان طف را مى‏دهى، اين خبر را هميشه بده، تا درشب‏هاى دراز، آتش دل گريه كنندگان را بيفروزى، ذكر آن هارا در كربلا از سر بگير كه‏دلم از شدت سوزش و غم هم چون طومار درهم مى‏پيچد.
- بگذار ديدگانم پس از اشك خون ببارد; زيرا شمردن اين مصايب، اشك را خون‏مى‏كند.
شاعر تواناى آن ها كسى است كه براى شنيدنشان مصيبت را با سوزشى سخت‏تراز سر مى‏گيرد، و داستان دسته كوچك با ايمانى كه مرگ را بر كناره‏گيرى از حق‏و حقيقت مقدم داشتند، بيان مى‏كند.
- با دل‏هايى كه از تشنگى مى‏سوخت‏به خاك رفتند و جز با تير مرگ لب‏ترنكردند.
- و مؤثرترين سرودشان ياد شهدا و گريه بر كودكان يتيم آن ها باشد.
- چه كودكانى كه ازآنان كشته شدند و چه مادرانى كه بيوه شده و داغ ديدند.
- از آغوش كشتار بپرس كه چه شيرخوارى را شير داد؟ ولى پستانى كه در دهان‏شيرخوار گذارد، پيكان تير بود.
آرى او زينب بود، كه از كشته شدن برادر شهيدش سرگذشتى جاويدان بر پا كرد واز روز شهادتش ماتمى ساليانه از رنج و درد تشكيل داد.
زينب، بانوى خردمند بنى‏هاشم در تاريخ اسلام و انسانيت چنين بود.
قهرمانى بود كه توانست از برادر شهيد بزرگوارش خون خواهى كند و تيشه‏هايى‏بسيار مؤثر بر ريشه لطنت‏بنى‏اميه مسلط سازد و جريان تاريخ را عوض كند.
در شنبه نوزدهم صفر 1370 ق برابر هفدهم آبان ماه 1331 در منزل حجة‏الاسلام‏آقاى شيخ محمد نقى صادق دام ظله اين ترجمه پايان افتاد.
شهر نبطيه، كشور لبنان، سيد رضا صدر.

شمّهاى از فضايل زينب(عليها السلام)

عبادت

بى شك بزرگترين وسيله براى تقرّب بهدرگاه پروردگار متعال و وصول بهمقام قرب و كمال، عبادت و بندگى در

پيشگاه مقدس اوست و هركس به هر مرتبه ومقامى كه رسيد از راه عبادت رسيده است. قرآن كريم نيز در سوره زمر هدف خلقت را عبادت ذكر كرده و مىفرمايد: {وَما خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُون};(1) [نيافريدم جن و انس را جز براى آنكه مرا بپرستند!]]

البته عبادت خدا صرفاً به خواندن چند ركعت نماز و يا انجام برخى عبادتهاى بدنى و مالى محدود نمىشود، بلكه معناى عبادت چنانكه علماى لغت ذكر كردهاند غايت خضوع و تسليم و اظهار ذلّت(2) در پيشگاه خداى تعالى است كه نماز و روزه و ساير اعمال مصاديقى از آن مفهوم كلى و راهى براى رسيدن بهآن مقام عالى است كه بهدستور شرع مقدس و رهبران اسلام بايد انجام داد.

همچنين بايد دانست كه عبادت دو جنبه دارد: جنبه فعل و جنبه ترك، و همانگونه كه در مداواى يك بيمار پرهيز از برخى غذاها، مهمتر از انجام كارهاى لازم و خوردن دارو است، در باب عبادت و رسيدن به كمال انسانيت و هدف خلقت نيز ترك گناه مهمتر از بجاآوردن و انجام عبادتهاى بدنى و مالى است. از همين رو در روايات آمده است: «اِنَّ اَشَدَّالعِبادَةِ اَلوَرَع»(3) يعنى سختترين عبادتها ورع و خوددارى از گناه است، يا فرمودهاند: «اَفْضَلُ العِبادَةِ العَفاف»(1) يعنى بهترين عبادتها پاكدامنى و پارسايى است.

«نيشابورى» يكى از مورخان نقل كرده است كه: «زينب در فصاحت، بلاغت، پارسايى و عبادت همانند پدرش على(عليه السلام)و مادرش فاطمه(عليها السلام) بود»(2).

از برخى مورخان ديگر نيز نقل شده است كه: «تهجد و شب زندهدارى زينب(عليها السلام) در تمام مدت عمرش ترك نشد از حضرت سجاد(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: در شب يازدهم محرّم عمهام زينب را ديدم كه در جامه نماز نشسته و مشغول عبادت است»..

مرحوم «بيرجندى» در «كبريت احمر» مىنويسد: از برخى مقاتل معتبره از امام سجاد(عليه السلام) نقل شده است كه فرمود: عمهام زينب با تمام مصيبتهايى كه بر او وارد شده بود از كربلا تا شام هيچگاه نوافل خود را ترك نكرد.

همچنين روايت كرده است كه چون امام حسين(عليه السلام)براى وداع زينب آمد از جمله سخنانى كه به او گفت اين بود كه فرمود: «يا اُخْتاه! لا تَنْسِني في نافلةِ اللَّيْل»; [خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش نكن.]

درباره شب عاشوراى زينب(عليها السلام) در كتاب مثيرالاحزان از فاطمه دختر امام حسين(عليه السلام) نقل شده است:

«وَ اَمّا عَمَّتي زَيْنَب فَاِنَّها لَمْ تَزَلْ قائِمَةً في تِلْكَ اللَّيلَةِأي عاشِرَة مِنَ المُحَرّم ـ في مِحْرابِها تَسْتَغيثُ اِلى رَبِّها، وَ ما هَدَأَت لَنا عَيْنٌ وَ لاسَكَنَتْ لَنا زَفْرَة».

[و اما عمهام زينب، پس وى همچنان در آن شب در جايگاه عبادت خود ايستاده بود و بهدرگاه خداى تعالى استغاثه مىكرد و در آن شب چشم هيچيك از ما به خواب نرفت و صداى ناله ما قطع نشد.]

حضرت سجاد(عليه السلام) فرمود:

«اِنَّ عَمَّتي زَيْنَب كانَتْ تُؤَدّي صَلَواتِها مِنْ قِيام، اَلفَرائِضَ وَ النَّوافِلَ، عِنْدَ مَسيرِنا مِنَ الكُوفَةِ اِلَى الشّامِ، وَ في بَعْضِ المَنازِل تُصَلّي مِنْ جُلُوس لِشِدَّةِ الجُوعِ وَ الضَّعْفِ مُنْذُ ثَلاثِ لَيال; لاَنَّها كانَتْ تَقْسِمُ ما يُصيبُها مِنَ الطَّعامِ عَلَى الاَطْفالِ، لاَِنَّ القَوْمَ كانُوا يَدْفَعُونَ لِكُلِّ واحِد مِنّارغيفاً واحِداً مِنَ الخُبْزِ فِي اليَوْمِ وَ اللَّيلَة»

[همانا عمهام زينب همه نمازهاى واجب و مستحب خود را در طول مسيرما از كوفه به شام ايستاده مىخواند و در بعضى از منزلها نشسته نماز خواند و اين هم بهجهت گرسنگى و ضعف او بود، زيرا سه شب بود كه غذايى را كه به او مىدادند ميان اطفال تقسيم مىكرد، چون كه آن مردمان (سنگدل) در هر شبانه روز به ما يك قرص نان بيشتر نمىدادند.]]

* * *

آنچه آمد نمونه و گوشهاى از عبادتهاى بدنى و انجام نمازهاى واجب و نافله زينب بود. ضمناً بزرگترين خصلت نيك يك انسان ايثار و مقدم داشتن ديگران برخود است كه از اين حديث، مقام ايثار زينب(عليها السلام) نيز معلوم مىشود كه چگونه سه شبانهروز بهگرسنگى صبر مىكند و سهم غذاى خود را به اطفال خردسال و امام معصوم(عليه السلام) مىدهد!

از اين جنبه كه بگذريم، خود همين مسافرت تاريخى و تحمل آن همه مرارتها و مصيبتهايى كه در طول تاريخ بشريت كمنظير و يا بىنظير است،

ـ و قيام در برابر طاغوتها و ستمگران زمان و رسوا ساختن و محكوم كردن آنها، با آن سخنان نافذ و خطبههاى آتشين كه اظهار هر جملهاش احتمال خطرهايى جانى براى خود او و ديگران داشت،،

ـ و درك و رشد دادن به مردم جاهل و نادان و يا بزدل و ترسويى كه يكسره خود را در برابر ياغى زمان باخته و يا با مشتى درهم و دينار، سعادت ابدى و آخرت خود را به دنياى ناپايدار و لذت زودگذر جهان فانى فروخته بودند،

ـ و بيدار كردن مردم بىدركى كه گول تبليغات دستگاه ديكتاتورى بنىاميه را خورده و امام حسين(عليه السلام) را به عنوان اخلالگر، لازم القتل مىدانستند،

و رساندن پيام مقدّس حجت زمان و سرور آزادگان حضرت اباعبداللهالحسين(عليه السلام) كه جنايتكاران كوفه و شام خيال كردند آن نداى مقدس را در ميان شنهاى تفتيده نينوا خاموش كردند، به اقصا نقاط جهان، حتى بهگوش يهوديان و مسيحيان و بيگانگانى كه در مجلس يزيد براى تماشا يا تبريك آمده و اجتماع كرده بودند،

ـ و خلاصه انجام يك سلسله رسالتهاى الهى و تاريخى كه پشت مردان جهان در انجام آن خم مىشد و از عهدهشانخارج بود، هركدام از آنها عبادت بزرگى بود كه اين بانوى بزرگوار و تربيت شده مكتب على و زهرا(عليهما السلام) انجام آنرا به عهده گرفت و غايت خضوع و تسليم خود را بدينوسيله به پيشگاه مقدس پروردگار خويش اظهار داشت.

شب عاشورا

بنابر روايت ارشاد حضرت على بن الحسين (ع ) فرمود: در شب عاشورا من نشسته بودم و عمه ام زينب مرا پرستارى مى كرد كه پدرم در خيمه جداگانه كناره كرد و در نزد او ((جون )) مولاى ابوذر غفارى ايستاده بود و آن حضرت شمشير خود را صف مى كرد و مى فرمود:
يا دهر اف لك من خليل
كم لك بالا شراق و الاصيل
من صاحب و طالب قتيل
و الدهر لا يقنع بالبديل
و كل حى سالك سبيل
و منتهى الامر الى الجليل
اى روزگار اف بر دوستى تو باد؛ چه بسيار براى تو بود در صبح و عصر؛ از رفيقان و طالب تو كه كشته شده اند؛ و روزگار به بدل قناعت نمى كند؛ هر زنده اى رونده راه است ؛ و منتهاى امر به سوى خداوند بزرگ است .
اين اشعار را دو يا سه دفعه خواند تا اينكه من فهميدم كه آن جناب چه اراده كرده است پس گريه مرا گلوگير شد و خوددارى كردم و سكوت نمودم . دانستم كه بلا نازل شده است . اما عمه ام زينب آن اشعار را شنيد و نتوانست خوددارى كند برخاست و به نزد آن حضرت رفت و گفت : واثكلاه ! اى كاش مرگ مرا دريافته بود، مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن امروز مردند.اى خليفه گذشتگان و فريادرس باقى ماندگان .
پس حسين سوى او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! شيطان حلم تو را نبرد چشمهايش پر از اشك شد و فرمود: اگر آن مرغ سنگ خواره را مى گذاشتند هر آينه مى خوابيد.
زينب گفت : اى واى بر من ! تو در ميان اين اشرار گير افتاده اى ، اين دل مرا بيشتر مجروح داشته و بر من سخت تر است . پس بر صورت خود سيلى زد و گريبان خود را دريد و افتاد و غش نمود.
پس حسين برخاست و بر روى او آب ريخت و گفت : خواهر جان صبر كن و بدان كه اهل زمين و آسمان مى ميرند و جز خدا كسى باقى نمى ماند. آن خدايى كه خلق را خلق كرد به قدرت خود و بر مى انگيزاند خلق را و زنده مى كند ايشان را، و او، فرد و تنهاست . جد من ، پدر و برادر من بهتر از من بودند. و براى هر مسلمان اقتدا به پيغمبر لازم است .
و امثال اين سخنان در تعزيت او گفت و فرمود: اى خواهر! من تو را قسم مى دهم كه بر من گريبان پاره مكن و روى نخراش و وايلاه واثبورا، مگو وقتى من هلاك شدم . پس او را به خيمه آورد و در نزد من نشانيد

مصايب زينب (س ) در روز عاشورا

در خواست آب از زينب (س )

از شيخ بزرگوار ((جعفر بن محمد نما)) در كتاب ((مثيرالاحزان )) و او از سكينه روايت كرده كه مى فرمود:
در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود. آب از ظرفها و مشكها خشك شده بود. چون من و بعضى از اطفال ما، تشنه شديم ، من به سوى عمه ام زينب رفتم تا او را از تشنگى خود خبر دهم كه شايد آبى ذخيره شده باشد براى ما. پس ديدم كه عمه ام در خيمه نشسته است و برادر شير خوارم بر دامن او است . و آن كودك گاهى مى نشيند و گاهى بر مى خيزد، و مانند ماهى در آب ، در حركت و اضطراب است و فرياد مى كند و عمه ام مى گويد: صبر كن . اى پسر برادر! و كجاست براى تو صبر و حال آنكه بر اين حالت مى باشى . گران است براى عمه تو كه صداى تو را بشنود و نفعى به حال تو نبخشد. چون من اين را شنيدم ، صدا به گريه بلند كردم . زينب گفت ، سكينه ؟ گفتم : بلى .
گفت : چرا گريه مى كنى ؟ گفتم : براى عطش برادرم (و احوال خودم را به عمه ام نگفتم كه مبادا اندوه او زياد شود). پس گفتم : اى عمه ! چه مى شود كه به سوى بعضى از عيالات انصار بفرستى ، شايد آنها آبى داشته باشند؟! عمه ام برخاست و آن كودك را گرفت و به خيمه عموهايم رفت و ديد كه آبى ندارند، و بعضى از كودكان ما به دنبال او روانه شدند براى طمع آب . پس در خيمه پسر عموهايم (اولاد امام حسن ) نشست و فرستاد به سوى خيمه اصحاب كه شايد آبى بيابد. پس نيافت . چون از يافتن آب ماءيوس شد، به خيمه خود برگشت ، در حالى كه همراه او قريب به بيست كودك از پسر و دختر بودند.

 پس شروع كرد به فرياد نمودن . ما هم همه فرياد كرديم . مردى از اصحاب پدرم كه او را ((برير)) مى گفتند (و او را سيد قراء مى گفتند) چون صداى گريه ما را شنيد، خود را بر زمين انداخت و خاك بر سر خود ريخت و به اصحاب خود خطاب كرد: آيا شما را خوش آيند است كه دختران فاطمه بميرند و حال اينكه قائمه شمشيرها در دستهاى ما باشد؟! نه ، قسم به خدا كه بعد از ايشان در زندگى خير نيست ، بلكه بايد پيش از ايشان در حوضهاى مرگ وارد شويم . اى اصحاب من ! هر يك دست يكى از اين كودكان را بگيريم و بر آب هجوم آوريم پيش از اينكه ايشان از تشنگى بميرند و اگر اين قوم با ما مقاتله كنند ما هم با ايشان مقاتله مى كنيم . يحيى بن مازنى گفت : موكلين آب فرات بر قتال ما اصرار خواهند داشت ، اگر اين كودكان را به همراه بريم شايد به ايشان تيرى يا نيزه اى خورد و ما سبب آن شده باشيم . ليكن راءى آن است كه مشكى با خود بر داريم و آن را پر آب كنيم .

 آن وقت اگر با ما مقاتله كردند ما هم مقاتله كنيم . و اگر كسى از ما كشته شد، فداء دختران فاطمه باشد. برير گفت : اين فكر خوبى است . پس مشكى گرفتند و به جانب آب رفتند و ايشان چهار نفر بودند. چون موكلين آب فرات مشاهده نمودند گفتند كه شما باشيد تا ما رئيس خود را خبر دهيم ميان برير و رئيس ايشان قرابتى بود. پس چون او را خبر دادند گفت : ايشان را راه دهيد تا آب بياشامند چون داخل آب شدند و سردى آب را احساس كردند صدا به گريه بلند نموده گفتند: خدا لعنت كند ابن سعد را كه از اين آب جارى به جگر آل پيغمبر قطره اى نمى رسد. برير گفت : پشت سر خود را نگاه كنيد و تعجيل كنيد و آب برداريد كه دلهاى اطفال حسين از تشنگى گداخته است و شما نياشاميد تا جگر اولاد فاطمه سيراب شود. ايشان گفتند: قسم به خدا برير! ما آب نمى آشاميم تا دلهاى اطفال حسين سيراب شود.

 شخصى از موكلين فرات اين حرف را شنيد و گفت : شما خود داخل آب شديد، اين برايتان كافى نيست كه براى اين خارجى آب مى بريد؟ قسم به خدا كه اسحاق را از اين كار باخبر مى كنم برير گفت : اى مرد كتمان كن امر ما را. پس برير به نزديك او رفت تا او را گرفته باشد كه خبر به اسحاق نرسد. آن مرد فرار كرد و اسحاق را خبر كرد. او گفت : سر راه را برايشان بگيريد و ايشان را بياوريد به نزد من ، و اگر ابا كردند با ايشان مقاتله كنيد. پس سر راه را بر برير و اصحاب او گرفتند. مقاتله اى بين ايشان در گرفت و برير شروع به موعظه نمود. صداى او به گوش امام حسين (ع ) رسيد. چند نفر فرستاد كه او را يارى كنند. پس ايشان رفتند و موكلين فرار كردند و آب را آوردند. اطفال به يك دفعه بر سر آب جمع شدند و شكمها و سينه ها را بر مشك گذاشتند، كه ناگاه بند مشك باز شد و آب بر زمين ريخت كودكان به يك دفعه به فرياد آمدند برير به صورت خود زد و گفت : والهفاه بر جگر دختران فاطمه

وداع امام حسين (ع ) با زينب

امام حسين (ع ) بانوان را دلدارى داد و امر به صبر و فرمود: خداوند شما را از دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نيكو گرداند، و دشمنان شما را به انواع عذاب مبتلا خواهد كرد، و در عوض اين مصايبى كه به شما رسيده ، خداوند چندين برابر از مواهب خود را به شما عنايت مى فرمايد، به زبان چيزى نگوييد كه موجب كاهش مقام ارجمند شما گردد...
زينب گريه مى كرد، امام به او فرمود: آرام باش اى دختر مرتضى ، وقت گريه طولانى است .
همين كه خواست به عزم ميدان ، از خيمه بيرون آيد، زينب (س ) دامن امام را گرفت و صدا زد:
((مهلا يا اخى ، توقف حتى اتزود منك و اودعك وداع مفارق لا تلاقى بعده ))؛ برادرم ! آهسته باش ، توقف كن تا تو را سير ببينم و با تو وداع كنم ، آن وداع جدا كننده اى كه بعد از آن ديگر ملاقاتى با تو نخواهد بود.
بگذار تا بگيرم چون ابر نو بهارانن
كز سنگ ناله خيزد، روز وداع ياران
فمهلا اخى قبل الممات هنيئة
لتبرد منى لوعة و غليل
يعنى : برادرم ! آهسته برو و قبل از مرگ ، اندكى با ما باش ، تا با ديدار تو، درون سوزان ، و سوز قلب پريشان و بى قرارم خنك گردد)) اى جان ما جانان ما آهسته رو آهسته رو
مشكن دل سوزان ما آهسته رو آهسته رو
بر خواهر زارت نگر، بر طفل بيمارت نگر
آهسته رو، آهسته رو، آهسته رو
كرده وصيت مادرم تا من ببوسم حنجرت
آهسته رو، آهسته رو، آهسته رو

دلدارى امام بر زينب (س )

حضرت زينب (س ) از برادر دل نمى كند، به دست و پاى برادر افتاد و بوسيد، ساير بانوان حرم ، آن حضرت را محاصره كرده و دست و پاى او را مى بوسيدند و گريه مى كردند، امام آنها را آرام كرد و به خيمه برگردانيد، سپس خواهرش را به تنهايى طلبيد و او را دلدارى داد.
((و امر يده على صدرها وسكنها من الجزع ))؛ سرانجام ، امام حسين (ع ) دستش را بر سينه خواهرش زينب كشيد، زينب آرام گرفت و ديگر بى قرارى نكرد.
امام به او فرمود: افرادى كه صبر مى كنند، پاداش بسيار در پيشگاه خدا دارند، صبر كن تا به پاداشهاى الهى برسى ...
آن گاه زينب (س ) خشنود شد و اظهار سرور كرد و عرض كرد: ((يا ابن امى طب نفسا و قرعينا فانك تجدنى كما تحب و ترضى ))؛ اى پسر مادرم . خاطرت شاد و چشمت روشن باد، چرا كه مرا آن گونه كه دوست دارى و خشنود هستى ، خواهى يافت .
زبان حال زينب (س ) در اين وقت اين بود:
صبرت على شى ء امر من اصبر
ساءصبر حتى يعجز الصبر عن صبرى
يعنى : بر چيزى كه تلخ ‌تر از تلخى گياه صبر است ، صبر مى كنم ، و به زودى چنان صبر مى كنم ، كه نيروى صبر از قدرت صبر من ، درمانده گردد. آرى ، به گونه اى صبر كنم ، كه صبر از من خسته شود.
هان برو زينب كه درد است بى دوا
دردمند حق طبيب دردها است
تند رو زينب كه خواهى شد اسير
زين اسيرى هست جانت ناگزير
رو يتيمان مرا غمخوار باش
در غريبى بى كس اند، تو يار باش
گر خورد سيلى سكينه دم مزن
عالمى زين دم زدن بر هم مزن

درخواست پيراهن كهنه

امام حسين (ع ) به خواهرش زينب فرمود: اى خواهر! جامه كهنه اى كه كسى از مردم در آن رغبت ننموده و خواهانش نباشد براى من بياور كه آن را زير لباسها و جامه هايم قرار دهم (بپوشم ) تا پس از كشته شدنم (آن را نبرده ) برهنه ام نكنند، پس فريادهاى زنان به گريه شيون بلند شد.
سپس جامه كهنه اى آوردند و امام حسين (ع ) آن را چاك زده و اطراف و كنارهايش را پاره كرد، و زير جامه هايش قرار داد و آن حضرت را شلوار تازه اى بود كه آن را نيز پاره كرد تا از آن بزرگوار ربوده نشود (دشمن غارت ننموده به يغما و چپاول نبرد) و چون كشته شد مردى قصد و آهنگ آن حضرت را نموده آن جامه و شلوار را از او ربود و در بيابان روى زمين گرم عريان و برهنه اش ‍ گذاشت و در همان حال دو دستش شل و خشك شده از كار افتاد و عذاب و كيفر و رسوايى به او روى آورد، و هنگامى كه امام حسين (ع ) آن جامه پاره شده را پوشيد اهل و كسان و فرزندانش را وداع كرده و بدرود گفت وداع و بدرود مفارق و جدا شونده اى كه هرگز باز نمى گردد. ((صلى الله عليك يا ابا عبدالله الحسين )).

وقتى امام از روى اسب افتاد

وقتى كه امام حسين (ع ) از اسب به روى زمين افتاد، زينب دختر على (ع ) از خيمه بيرون آمد در حالى كه دو گوشواره اش (از بسيارى اضطراب و نگرانى ) ميان دو گوشش جولان داشته و مى گرديد، و مى فرمود: كاش آسمان بر زمين مى چسبيد، اى عمر پسر سعد! آيا ابوعبدالله امام حسين (ع ) را مى كشند و تو به سوى آن حضرت مى نگرى ؟ و اشكهاى (چشم ) عمر بر دو گونه اش ‍ جارى و روان بود، در حالى كه روى خود را از آن مخدره بر مى گرداند، و امام حسين (ع ) نشسته و در برش جبه و جامه گشاده اى از خز (كه روى جامه ها به تن مى كنند) بود، و مردم از (كشتن ) آن بزرگوار پرهيز مى كردند، پس شمر فرياد زد، واى بر شما! چه انتظار داريد و چشم به راه چه هستيد درباره آن حضرت ؟ او را بكشيد، مادرهايتان شما را گم كنند و از دست بدهند (بميريد تا مادرهايتان بى فرزند باشند)

كنار بدن برادر

در كتاب ((دمعة الساكبة )) آمده است : از ابن رياح رسيده كه او گفته : من در جنگ و كارزار كربلا حاضر بوده و به چشم ديدم ، چون امام حسين (ع ) كشته شد. زنى آمد در حالى كه به وسيله دامنهايش مى لغزيد تا اينكه بر زمين افتاد، سپس به پا خاسته فرياد مى زد: اى حسينم ، اى امام و پيشوايم ، اى كشته شده ام ، اى برادرم ! آن گاه آمد به سوى جسد و تن آن حضرت در حالى كه آن بزرگوار جثه و تنى بى سر بود. چون او را ديد، دست در گردنش انداخته و پى در پى نعره و فرياد مى زد، تا اينكه هر كس را (در آنجا) حاضر بود به گريه در آورد. سپس پرسيدم : او كيست ؟ گفتند او زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) است

عمل به وصيت مادر

نقل كرده اند: چون حضرت امام حسين (ع ) چند قدمى از خيمه ها دور شد، حضرت زينب (س ) از خيمه بيرون آمد و صدا زد:
((برادرم لحظه اى درنگ كن تا وصيت مادرم فاطمه (س ) را نسبت به تو جا آوردم )).
زينب (س ) عرض كرد: مادرم به من وصيت فرمود، هنگامى كه نور چشمم حسين (ع ) را روانه ميدان براى جنگ با دشمن كردى ، عوض من گلوى او را ببوس ، آن گاه زينب (س ) گلوى برادرش را بوسيد و به خيمه بازگشت .

دعوت به استقامت

حجت خدا در مقابل اجساد مطهر شهدا ايستاده و لب به سخن مى گشايد: ((هل من ناصر ينصرنى ! هل من معين يعينى !)) تك تك شهدا را صدا مى زند: ((عباس كجايى ؟ مسلم كجايى ؟ برير كجايى ؟ چرا جواب حسين را نمى دهيد؟ دلخوش بوديد كه من شما را صدا بزنم ، اما اينك چه شده كه جواب نمى دهيد؟))
به سوى خيمه روانه مى گردد. اهل خيام را صدا مى زند و همه را بر صبر و بردبارى و تحمل سفارش مى نمايد: ((مبادا در مقابل دشمن بلند گريه نماييد تا دشمن شاد گردد...))
در ميان اهل بيت ، متوجه عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى مى شود كه مى لرزد. حسين بر سينه خواهر خويش دست ولايت مى نهد و او را به طماءنينه و استقامت بشارت مى دهد: ((خواهرم ! پس از من ، در قبال تمام مشكلات صابر باش . پس از من ، مصايب زيادى بر تو وارد خواهد گشت .))
دختر حضرت على (ع ) و يادگار فاطمه مى فرمايد: ((برادر! فرمانت را تحمل مى كنم ، ولى اگر اين اطفال سراغ تو را بگيرند، چه جوابى بدهم ؟))
حسين نگاهى محبت آميز به خواهرش مى نمايد: ((زينبم ! مرا در نماز شب خودت فراموش نكن .))

آخرين لحظات در كنار برادر

در آخرين لحظه اى كه امام (ع ) در قيد حيات بود، با زينب گفتگويى دارد و باز هم وصايايى با اين مخدره نموده و او را نايب خود قرار مى دهد كه بعد از وى كارها را دنبال كند. و آن وقتى بود كه امام از اسب به زمين افتاد، زينب بلافاصله خود را به ميدان بر بالين برادرش مى رساند و مى بيند كه زخم و جراحت زيادى به آن حضرت وارد شده و خون بسيارى از وى جارى است ، پس خود را بر روى جسد برادر انداخت و گفت : ((انت احسين اخى ، انت ابن امى ، انت نور بصرى ، انت مهجة قلبى ، انت حمانا، انت كهفنا، انت عمادنا، انت ابن محمد المصطفى ، انت ابن على المرتضى ، انت ابن فاطمه الزهراء)).
امام در حالى كه بيهوش بود، با گريه و زارى زينب به هوش آمد.
زينب گفت : برادرم ! به حق جدم رسول خدا (ص ) تو را قسم مى دهم با من سخن بگو.
امام (ع ) فرمود: ((يا اختاه هذا يوم التناد، و هذا يوم الذى و عدنى به جدى و هو الى مشتاق )).
سپس فرمود:اى خواهرم ! قلبم شكست و سختى و كرب من زياد شد. به خدا قسمت مى دهم كه ساكت شوى و صبر پيشه كنى ، زينب فرياد زد: واويلا! برادرم ! فرزند مادرم ! چگونه ساكت باشم در حالى كه تو چنين حالتى دارى ... الخ ))
بنابراين ، آخرين كسى كه توانست در آن لحظات آخر سخن برادر خود را بشنود و از وصايا و سفارشات آن حضرت آگاه گردد، زينب بود. اين مهمترين ويژگى زينب بود كه ديگران از آن بهره اى نداشتند.

زينب (س ) بر فراز تل زينبيه

حضرت حجت بن الحسن (عج ) در زيارت ناحيه مقدسه ، اين صحنه را متذكر مى گردد و مى فرمايد: اى جد بزرگوار! اين منظره را چگونه به ياد بياورم ، آن گاه كه بانوان حرم اسب تو را سرافكنده و مصيبت زده ديدند و زينش را واژگون يافته و از خيمه ها بيرون آمده و با ديدن آن منظره موها را پريشان نمودند و سيلى به صورت خود مى زدند و چهره هايشان آشكار شده و فريادشان بلند بود؛ زيرا عزت خود را از دست رفته مى ديدند: با اين حال به سوى قتلگاه شتافتند و ديدند شمر روى سينه ات نشسته و خنجرش را بر گلويت نهاده تا سرت را از بدن جدا نمايد!
زينب بر فراز تل زينبيه شاهد اين ظلم آشكار است و صحنه را با چشم سر و دل مشاهده مى كند. از دل سوخته خويش فرياد برآورد: ((يابن محمد المصطفى ! جواب خواهرت را بده ))
بار دوم فرمود: ((برادر! جواب مرا بده .))
بار سوم فرمود: ((الان تو را به كسى قسم مى دهم كه حتما جواب مرا بدهى . حسينم تو را به جان مادرمان زهرا جوابم را بده .))
امام در لحظات مرگ و زندگى سر خويش را بلند نمود و امر فرمود: ((از اين صحنه ، دور شويد.))
امر امام واجب است . زينب بچه ها را به سوى خيمه ها روانه نمود؛ اما مقاتل نويسان مى نويسند: زينب پشت به حسين ننمود؛ بلكه عقب عقب به طرف خيام مى رفت و چشم از چهره حسين بر نمى داشت .

آيا در ميان شما مسلمانى نيست

حميد بن مسلم مى گويد: سوگند به خدا، هيچ مغلوبى را مانند حسين كه فرزندان و ياران و اهل بيتش را شهيد كرده باشند، پابر جاتر و قوى دل تر نديده بودم زيرا آن حضرت با اين همه گرفتارى كه ديده بود، باز هم هر گاه رجاله پسر سعد به وى حمله مى آوردند شمشير مى كشيد و آنها را مانند روباهان كه شير شرزه در ميانشان افتاده باشد از راست و چپ متفرق مى ساخت .
شمر كه ديد به سادگى نمى تواند بر حسين (ع ) دست پيدا كند سواره ها را به كمك خوانده و آنها را پشت سر پياده ها قرار داده و به تير اندازان دستور داد تا بدن شريف او را هدف تيرها ساختند و بالاخره آن قدر تير بر بدن آن حضرت وارد شد كه گويى از تير پر برآورده بود.
حسين (ع ) از زيادى خستگى و نوك پيكانهاى بيداد از كار ماند و دست از نبرد برداشت . لشكر هم در برابر او ايستادند. زينب كه برادر را از هر جهت بى يار و ياور ديد، پيش خيمه ها آمده عمر سعد را مخاطب ساخته و فرمود: اى پسر سعد! مى بينى زاده زهرا را مى كشند و تو همچنان ايستاده و تماشا مى كنى . پسر سعد پاسخى نداد و رو از آن جناب برگردانيد. زينب (س ) به لشكر توجه كرده گفت : آيا در ميان شما مسلمانى نيست ، باز هم پاسخى نشنيد. در اين وقت شمر سواره و پياده را مخاطب ساخته و گفت : واى بر شما! در انتظار چه هستيد؟ مادرتان به عزايتان بنشيند، چرا كار او را به پايان نمى رسانيد؟
لشكر كه خود را جيره خوار پسر زياد مى دانستند، ديدند از ادب دور است پاسخ او را هم ندهند، به همين مناسبت از هر طرف به او حمله آوردند

زينب از خيمه بيرون آمد

راوى مى گويد: چون بر اثر كثرت زخمها، ضعف بر حسين (ع ) غلبه كرد و تيرهاى دشمن در بدنش مانند خارهاى بدن خارپشت نمايان گرديد، صالح بن وهب مزنى ، نيزه اى بر پهلوى او زد كه از اسب بر زمين افتاد و نيمه طرف راست صورتش روى زمين قرار گرفت . در آن حال مى گفت ، ((بسم الله و بالله و على ملة رسول الله )). پس از آن از روى زمين برخاست .
در اين موقع حضرت زينب كبرى (س ) از در خيمه بيرون آمد و با صداى بلند فرياد مى زد: ((برادرم ! سرورم ! سرپرست خانواده ام !))
و مى گفت : ((اى كاش آسمان بر سر زمين خراب مى شد واى كاش ‍ كوها از هم مى پاشيد و بر روى زمين مى ريخت .))

وفات حضرت زينب كبرى

لحظات آخر عمر زينب (س )

ماجراى كربلا پايان پذيرفته ، ولى غمهاى زينب فراموش شدنى نيست . هر لحظه او كربلا و عاشورا و اسارت و درد رنج است . هر لحظه ، مدينه يادآور حديث كساء اهل بيت و دوران هجرت زينب و حسين ، از سخت ترين دوران عمر اوست .
در مدينه قحطى سختى رخ داده است . عبدالله بن جعفر كه بحر جود و كرم است و عادت بر بذل و عطا دارد، به دليل اينكه دستش ‍ از سرمايه دنيا تهيه گشته راهى شام مى گردد و به كار زراعت مشغول مى شود؛ ولى زينب ، هر روز او گريه و داغ دل است . مدتى مى گذرد كه زينب گرفتار تب وصل خانواده اش مى گردد و هر لحظه مريضى او شدت پيدا مى كند، تا اينكه نيمه ظهر به همسر خويش عبدالله مى گويد: ((بستر مرا در حياط به زير آفتاب قرار بده .))
عبدالله مى فرمايد: ((او را در حياط جاى دادم كه متوجه شدم چيزى را روى سينه خويش نهاده و مدام زير لب حرفى مى زند. به او نزديك شدم ديدم پيراهنى را كه يادگار از كربلاست ؛ يعنى پيراهن حسين را، كه خونين و پاره پاره است ، بر روى سينه نهاده و مدام مى گويد: ((حسين ، حسين ، حسين !...))
لحظاتى بعد او وارد بر حريم اهل بيت النبوة گشت و كارنامه عمرش به به خير و سعادت ختم گرديد.

وفات عليا مخدره زينب (س )

در بحر المصائب گويد: حضرت زينب (س ) بعد از واقعه كربلا و رنج و شام و محنت ايام ، چندان بگريست كه قدش خميده و گيسوانش سفيد گرديد؛ دائم الحزن بزيست تا رخت به ديگر سراى كشيد.
نيز گويد: عليا مخدره ام كلثوم ، بعد از چهار ماه از ورود اهل بيت به مدينه طيبه ، از اين سراى پرملال به رحمت خداوند لايزال پيوست . وقتى هشتاد روز از وفات ام كلثوم بگذشت ، شبى عليا مخدره زينب مادرش را در خواب ديد و چون بيدار شد بسيار بگريست و بر سر و صورت خويش بزد تا از هوش برفت . زمانى كه آمدند و آن مخدره را حركت دادند، ديدند روح مقدس او به شاخسار جنان پرواز كرده است .
در اين وقت آل رسول و ذريه بتول ، در ماتم آن مخدره به زارى در آمدند چندان كه گويى اندوه عاشورا و آشوب قيامت بر پا شد. و اين واقعه جانگداز، در دهم رمضان يا چهاردهم رجب بنابر قول عبيدلى نسابه ، متوفى در سنه 277 در كتاب زينبيات )) از سال 62 هجرى روى داد.
وفات اين مخدره در سنه 62 مورد اتفاق همگان است ، ولى در تاريخ روز وفات وى بين مورخان اختلاف وجود دارد، و گذشته بر دو قولى كه ذكر شد، بعضى نيز وفات او را در شب يكشنبه پنجم ماه رجب دانسته اند.

محل دفن

راجع به محل دفن حضرت زينب (س ) سه نظر وجود دارد:
1- مدينه منوره ، كنار قبور خاندان اهل بيت عصمت و طهارت يعنى بقيع ؛
2- قاهر مصر؛
3- مقام معروف و مشهور در قريه ((راويه )) واقع در منطقه غوطه دمشق .
قول اول : ظاهرا هيچ مدركى به جز حدس و تخمين ندارد، و مبتنى بر اين نظريه احتمالى است كه چون حضرت زينب (س ) پس از حادثه كربلا به مدينه مراجعت كرده است . چنانچه رويداد تازه اى پيش نيامده باشد، به طور طبيعى در مدينه از دنيا رحلت كرده و نيز به طور طبيعى در بقيع آرامگاه خاندان پيغمبر (ص ) دفن شده است !
در مورد قول دوم نيز، كه مصر باشد، مدرك درستى در دست نيست .
با تضعيف اقوال فوق ، اعتبار قول سوم ثابت مى شود كه قبر حضرت زينب (س ) را در قريه راويه از منطقه غوطه شام ، واقع در هفت كيلومترى جنوب شرقى دمشق ، مى داند. در آن جا بارگاه و مرقد بسيار باشكوهى به نام حضرت زينب (س ) دختر اميرالمؤ منين (ع ) وجود دارد كه همواره مزار دوستان اهل بيت و شيعيان و حتى غير شيعيان بوده است . آنچه از تاريخ به دست مى آيد، قدمت بسيار بناى اين مزار است كه حتى در قرن دوم نيز موجود بوده است ،
زيرا بانوى بزرگوار: سيده نفيسه ، همسر اسحاق مؤ تمن فرزند امام جعفر صادق (ع ) به زيارت اين مرقد مطهر آمده است .

گريه امام زمان (ع ) در وفات زينب (س )

مرحوم آيت الله سيد نورالدين جزايرى (متوفى 1348 ه‍ ق ) در كتاب ((الخصائص الزينبيه )) آورده است كه عالم دانشمند و محدث خبير شيخ محمد باقر قاينى ، صاحب كتاب كبريت الاحمر در كتاب كشكول خود به نام ((سفينة القماش )) مى نويسد:
در عصرى كه در نجف اشرف به تحصيل علوم حوزوى اشتغال داشتم در آنجا سيدى زاهد و پرهيز كار بود كه سواد نداشت ، روزى در حرم حضرت على (ع ) به زيارت مرقد حضرت مشغول بود، ديد يكى از زايران ترك زبان ، گوشه اى از حرم نشست و مشغول تلاوت قران شد، اين سيد جليل احساساتى شد و به خود گفت : ((آيا سزاوار است كه ترك و ديلم قران ، كتاب جدت را بخوانند و تو بى سواد باشى و از خواند آيات قرآن محروم بمانى ؟!)) او از روى غيرت و همت قسمتى زا اوقاتش را در سقايى (آبرسانى ) صرف كرد تا مخارج زندگى اش را تاءمين كند، و قسمت ديگر را به تحصيل علوم پرداخت و كم كم ترقى كرد تا به حدى كه در درس ‍ خارج آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى (ميرزاى بزرگ ، متوفى 1312 ه‍ ق ) شركت مى كرد و به درجه اى رسيد كه احتمال مى دادند به حد اجتهاد رسيده است . اين سيد جليل و پارسا براى من چنين نقل كرد:
در عالم خواب امام زمان حضرت ولى عصر (عج ) را ديدم ، بسيار غمگين و آشفته حال بود، به محضرش رفتم و سلام كردم ، سپس ‍ عرض كردم : ((چرا اين گونه ناراحت و گريان هستى ؟)) فرمود: ((امروز روز وفات عمه ام حضرت زينب (س ) است . از آن روزى كه عمه ام زينب (س ) وفات كرده ، تاكنون ، هر سال در روز وفات او، فرشتگان در آسمانها مجلس عزا به پا مى كنند، آن چنان مى گريند كه من بايد بروم و آنها را ساكت كنم ، آنها خطبه حضرت زينب (س ) را كه در بازار كوفه خواند، مى خوانند و مى گريند، من هم اكنون از آن مجلس فرشتگان مراجعت نموده ام .))

امام زمان (ع ) روضه وداع مى خواند!

جناب آقاى كافى به نقل از مقدس اردبيلى مى فرمود:
((با طلاب پياده به كربلا مى رفتيم . در بين راه يك آقاى طلبه اى بود كه گاهى براى ما روضه مى خواند و امام حسين (ع ) يك نمكى در حنجره اش گذاشته بود. آمدم كربلا. زيارت اربعين بود. از بس ‍ كه ديدم زاير آمده و شلوغ است ، گفتم : داخل حرم نروم و مزاحم زايران نشوم . طلبه ها را دور خود جمع كردم و گوشه صحن آماده خواندن زيارت شديم ، يك وقت گفتم : آن طلبه اى كه در راه براى ما روضه يم خواند كجاست ؟ گفتند: نمى دانيم بين اين جمعيت كجا رفت . ناگهان ديدم كه يك مرد عربى مردم را كنار مى زند و به طرف من مى آيد. صدا زد: ملا محمد مقدس اردبيلى ! مى خواهى چه بكنى ؟ گفتم : مى خواهم زيارت اربعين بخوانم . فرمود: بلندتر بخوان تا من هم گوش كنم زيارت را بلندتر خواندم ، يكى دو جا توجه ام را به نكاتى ادبى دادم . وقتى زيارت تمام شد، به طلبه ها گفتم : آن طلبه پيدا نشد؟ گفتند نمى دانيم كجا رفته است . يك وقت آن مرد عرب به من فرمود: مقدس اردبيلى ! چه مى خواهى ؟ گفتم : يكى از طلبه ها در راه براى ما گاهى روضه مى خواند، نمى دانم كجا رفته ؟ خواستم بيايد و براى ما روضه بخواند. آن عرب به من فرمود: مقدس اردبيلى ! مى خواهى من برايت روضه بخوانم ؟ گفتم : آرى ، آيا به روضه خواندن واردى ؟ فرمود: آرى . ناگاه آن شخص رويش ‍ را به طرف ضريح امام حسين (ع ) كرد و از همان طرز نگاه كردن ، ما را منقلب كرد، يك وقت صدا زد: ابا عبدالله ! نه من و نه اين مقدس اردبيلى و نه اين طلبه ها هيچ كدام يادمان نمى رود، آن ساعتى را كه مى خواستى از خواهرت زينب (س ) جدا شوى ! ناگاه ديدم كسى نيست ، و فهميدم آن عرب ، مهدى زهرا (س ) بوده است .

امام زمان (ع ) كنار قبر عمه اش در شام

 در مقدمه كتاب ((خصايص الزينبيه )) داستانى آمده است كه نشان مى دهد قبر زينب (س ) در شام است و آن اينكه :
مرحوم حاج محمد رضا سقازاده ، كه يكى از وعاظ توانمند بود، نقل مى كند: روزى به محضر يكى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس ‍ و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زينب جويا شدم ، او در جوابم فرمود:
((روزى مرحوم حضرت آيت الله الغظمى آقا ضياء عراقى (كه از محققين و مراجع تقليد بود) فرمودند: شخصى شيعه مذهب از شيعيان قطيف عربستان به قصد زيارت حضرت امام رضا (ع ) عازم ايران مى گردد. او در طول راه پول خود را گم مى كند. حيران و سرگردان مى ماند و براى رفع مشكل متوسل به حضرت بقية الله امام زمان (عج ) مى گردد. در همان حال سيد نورانى را مى بيند كه به او مبلغى مرحمت كرده و مى گويد: اين مبلغ تو را به ((سامره )) مى رساند.
چون به آن شهر رسيدى ، پيش وكيل ما ((حاج ميزا حسن شيرازى )) مى روى و به او مى گويى : سيد مهدى مى گويد آن قدر پول از طرف من به تو بدهد كه تو را به مشهد برساند و مشكل مالى ات را برطرف سازد. اگر او نشانه خواست ، به او بگو: امسال در فصل تابستان ، شما با حاج ملاعلى كنى طهرانى ، در شام در حرم عمه ام مشرف بوديد، ازدحام جمعيت باعث شده بود كه حرم عمه ام كثيف گردد و آشغال ريخته شود. شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب كردى ! و حاج ملاعلى كنى نيز آن آشغال ها را بيرون مى ريخت ... و من در كنار شما بودم !!)).
شيعه قطيفى مى گويد: چون به سامرا رسيدم و به خدمت مرحوم شيرازى شرفياب شدم جريان را به عرض او رساندم . بى اختيار در حالى كه اشك شوق مى ريخت ، دست در گردنم افكند و چشمهايم را بوسيد و تبريك گفت و مبالغى را برايم مرحمت كرد.
چون به تهران آمدم ، خدمت حاج آقاى كنى رسيدم و آن جريان را براى او نيز تعريف نمودم . او تصديق كرد، ولى بسيار متاءثر گشت كه اى كاش اين نمايندگى و افتخار نصيب او مى شد.

كرامات حضرت زينب (س )  :

شفاى يكى از بزرگان دين

فيض الاسلام مى فرمايد:
بيش از دوازده سال پيش به درد شكم گرفتار شدم و معالجه اطباء سودى نبخشيد. براى استشفاء به اتفاق و همراهى اهل بيت و خانواده به كربلاى معلى مشرف شديم . در آن جا هم سخت مبتلا گشتم . روزى دوستى از زايرين در نجف اشرف ، من و گروهى را به منزلش دعوت نموده ، با اينكه رنجور بودم ، رفتم . در بين گفت و گوهاى گوناگون ، يكى از علماء (ره ) كه در آن مجلس حضور داشت ، فرمود:
((پدرم مى گفت : هر گاه حاجت و خواسته اس دارى ، خداى تعالى را سه بار به نام عليا حضرت زينب كبرى (س ) بخوان ، بى شك و دودلى ، خداى عزوجل خواسته است را روا مى سازد. از اين رو من چنين كرده ، شفا و بهبودى بيمارى خود را از خداى تعالى خواستم ، و علاوه بر آن نذر نموده و با پروردگارم عهد و پسمان بستم كه اگر از اين بيمارى بهبودى يافت ، كتاب در احوال سيده معظمه (س ) بنويسم تا همگان از آن بهره مند گردند.
حمد سپاس خداى جل و شاءنه را كه پس از زمان كوتاهى شفا يافتم . اما از بسيارى اشغال و كارها و نوشتن و چاپ و نشر كتاب و ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم به نذر خويش وفا ننمودم ، تا اينكه چند روز پيش يكى از دخترانم مرا آگاه ساخت كه به نذرم وفا ننموده ، من هم از خداى عز اسمه توفيق و كمك خواسته ، به نوشتن آن شروع نمودم و آن را كتاب ترجمه خاتون دوسرا سيدتنا المعصومة ، زينب الكبرى - ارواحنا لتراب اقدامهاالفداه - ناميدم .

نابودى سرمايه افراد سنگدل

هنگامى كه اسيران آل محمد (ص ) را از سوى كوفه به شام مى بردند، در مسير راه به كوه جوشن (نزديك شهر حلب ) رسيدند، بچه يكى از بانوان حرم كه در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، بر اثر سختى راه و تشنگى اش سقط شد، كه هم اكنون در آن جا زيارتگاهى به نام ((مشهد السقط)) موجود است كه يادآور همان صحنه دلخراش مى باشد.
روايت شده است كه حضرت زينب (س ) ديد در نزديك آن كوه ، معدن مس قرار دارد و عده اى در آن جا مشغول كار هستند، براى گرفتن آب و غذا نزد آنها رفت ، آنها كه از دشمنان بودند، با كمال سنگدلى از دادن آب و غذا امتناع نمودند، بلكه به ناسزاگويى به اهل بيت (ع ) پرداختند.
دل حضرت زينب (س ) بسيار سوخت ، در مورد آنها نفرين كرد، همين نفرين باعث شد كه آن معدن به كلى نابود گرديد و سرمايه آنها كه سالها، ثروت كلانى از آن معدن به دست آورده بودند، بر باد رفت .
و در روايت ديگر، نظير اين مطلب به كوهى به نام كوه حران ، نسبت داده شده كه كارگران مس در آن جا حتى از آب دادن به اهل بيت (ع ) خوددارى كردند و با برخوردى بى رحمانه اهل بيت (ع ) را از خود راندند، بر اثر نفرين زينب (س ) صاعقه اى بر آنها فرود آمد، و تمامى آن سنگدلان تيره بخت را سوزانيد و نابود ساخت .

نابودى زن بى رحم

در مسير راه كوفه و شام ، اسيران آل محمد (ص ) به منزلگاهى رسيدند كه نام آن ((قصر عجوز)) بود، منظور از عجوزه زنى به نام ((ام الحجام )) بود، اين زن كه سرشتى ناپاك داشت و از دشمنان كوردل بود، گستاخى و بى شرمى را به جايى رسانيد كه كنار سر مقدس امام حسين (ع ) آمد و بر سنگى چهره سرى را كشيد و آن را خراشيد به طورى كه از آن سر مقدس خون ريخت .
زينب (س ) با ديدن اين صحنه دلخراش پرسيد: اين زن چه نام دارد؟
گفتند: نام او ((ام الحجام )) است .
حضرت زينب (س ) با آه و ناله جانسوز آن زن پليد چنين نفرين كرد:
((اللهم خرب عليها قصرها، واحرقها بنار الدنيا قبل نار الاخرة ))؛ خدايا، خانه اين زن را ويران فرما، و او را با آتش دنيا قبل از آتش ‍ آخرت ، بسوزان .))
روايت كننده مى گويد: سوگند به خدا هنوز دعاى زينب (س ) به آخر نرسيده بود كه ديدم قصر ويران شده ، و آتشى در آن قصر ويران شده روى آورد و همه آنچه را در آنجا بود با آن زن سوزانيد و به خاكستر تبديل كرد و سپس باد تندى وزيد و همه آن خاكسترها را پراكنده ساخت و ديگر نشانه و اثرى از آن قصر باقى نماند.

اثر دعاى زينب (س )

اهل بيت (ع ) از آن جا (قصر عجوزه ) گذشتند. هنگامى كه به منزلگاهى به نام ((قصر حفوظ)) سپس به سيبور رسيدند مردم آن جا با اسيران آل محمد (ص ) خوشرفتارى كردند. حضرت زينب (س ) از آنها تشكر كرد، و براى آنها دعا كرد، بر اثر دعاى آن حضرت ، مردم آنجا از گزند ظالمان محفوظ ماندند و آبشان شيرين و گوارا شد، و رزق و روزى شان پر بركت و ارزان گرديد.

شفاى درد چشم

علامه حاج ميرزا حسين نورى ، صاحب مستدرك ، از سيد محمد باقر سلطان آبادى ، كه از بزرگان و شخصيتهاى با كمال بود، نقل مى كند كه گفت : من در بروجرد به بيمارى شديد درد چشم مبتلا شدم ، چشم راستم ورم كرد و به طورى ورم بزرگ شد كه سياهى چشمم پيدا نبود، و از شدت درد، خواب و آرامش نداشتم ، نزد همه پزشكان رفتم ، و مداواى آنها بى نتيجه ماند، و آنها از درمان آن ، اظهار ناتوانى كردند. بعضى مى گفتند تا شش ماه بايد تحت درمان باشى ، و بعضى مى گفتند تا چهل روز نياز به درمان است . بسيار محزون و غمگين بودم ، تا اينكه يكى از دوستان به من گفت : بهتر است كه به زيارت قبر منور ابا عبدالله الحسين (ع ) بروى ، و از آن حضرت شفا بگيرى ، من عازم هستم ، بيا با من با هم به كربلا برويم . گفتم با اين حال چگونه سفر كنم ، مگر طبيب اجازه بدهد. به طبيب مراجعه كردم ، گفت : براى تو سفر روا نيست ، اگر مسافرت كنى ، به منزل دوم نمى رسى ، مگر اينكه به طور كلى نابينا مى شوى . به خانه بازگشتم ، يكى از دوستانم به عيادت آمده ، و گفت : بيمارى چشم تو را جز خاك كربلا و تربت شهدا و مريضخانه اولياى خدا شفا نبخشد، در ضمن شرح حالش را گفت كه نه سال قبل مبتلا به تپش قلب بود، و از درمان همه پزشكان ماءيوس شد، و تنها از تربت امام حسين (ع ) شفا يافت . من با توكل به خدا با كاروان كربلا به سوى كربلا حركت كردم ، در منزلگاه دوم درد چشمم شدت يافت ، بر اثر فشار درد، چشم چپم نيز درد گرفت ، همسفران مرا سرزنش ‍ كردند كه سفر براى تو خوب نيست ، بهتر است مراجعت كنى . همچنان در ناراحتى و حيرت به سر مى بردم هنگام سحر درد چشمم آرام گرفت و اندكى خوابيدم . در عالم خواب حضرت زينب (س ) را ديدم به محضرش رفتم و گوشه مقنعه او را گرفتم و بر چشمم ماليدم ، سپس از خواب بيدار شدم ، از آن پس هيچ گونه درد و رنجى در چشمم احساس نكردم ، و چشم راستم همچون چشم چپم خوب شد. ماجرا را به همراهان و دوستان گفتم ، آنها چشمان مرا نگاه كردند، ديدند هيچ فرقى بين دو چشم من نيست ، و هيچ اثرى از ورم و زخم ديده نمى شود. اين كرامت حضرت زينب (س ) را براى همه نقل نمودم .
محدث نورى نظير اين مطلب را در مورد شفاى ملافتحعلى سلطان آبادى كه از اوتاد پارسايان بزرگ بود، نقل نموده است

شفاى نابينا

مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك ، كه در توسل به اهل بيت (ع ) و علاقه به حضرت سيدالشهداء (ع ) كم نظير بود و از اين باب رحمت و بركات صورى و معنوى نصيبش شده و در ماه رمضان 1378 به رحمت حق واصل شد، نقل نمود كه در شش سالگى به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم نابينا گرديدم .
در ماه محرم ايام عاشورا در منزل دايى بزرگوارم مرحوم حاج محمد تقى اسماعيل بيك روضه خوانى بود، هوا گرم و شربت سرد به مستمعين مى دادند. من از دايى ام خواهش كردم كه اجازه دهد من به مردم شربت بدهم ؟! دايى ام فرمود: تو چشم ندارى و نمى توانى ! گفتم : يك نفر بينا همراهم بيايد! قبول كرد، و من با كمك خودش قدرى شربت به شنوندگان دادم .
مرحوم معين الشريعه اصطهباناتى سخنرانى مى كرد. در ذكر مصيبت خود روضه حضرت زينب (س ) خواند و من تحت تاءثير قرار گرفتم . آن قدر گريه كردم تا از حال رفتم در آن حال بانوى مجلله اى دست مباركشان را بر چشمان من كشيده و فرمودند: ((خوب شدى و ديگر به چشم درد مبتلا نخواهى شد)).
ناگاه چشم باز كردم . اهل مجلس را ديدم ، شاد و فرح ناك . به طرف دايى ام دويدم ، تمام اهل مجلس منقلب شده و اطراف مرا گرفتند، به دستور دايى ام مرا به اتاقى بردند و جمعيت را متفرق نمودند. اين از بركت و توسلات به حضرت ابا عبدالله الحسين (ع ) بود كه در يك آن چشمم را شفا داده و مرا از نابينايى نجات دادند ((باءبى انت و اءمى اءبا عبدالله الحسين )).

مسلمان شدن طبيب يهودى

يزيد پس از شهادت امام حسين (ع ) پيش از آنكه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنيا به درد بى درمانى معذب گرديد. يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد. طبيب نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه اى چند عقرب از گلوى او بيرون كشيد و گفت : ما در كتب آسمانى ديده ايم و از علما شنيده ايم كه هيچ كس به اين بيمارى مبتلا نمى شود مگر آنكه قاتل پسر پيغمبر باشد، بگو چه گناهى را كرده اى كه به اين بيمارى گرفتار شده اى ؟!
يزيد از خجالت سر را به زير افكند و پس از لحظاتى گفت : من حسين بن على را كشته ام يهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله )).
طبيب مسلمان شد و از جاى برخاست و به منزل خود رفت برادر خود را به دين اسلام دعوت كرد، قبول نكرد، ولى همسر او و خويشانش پذيرفتند. همسر برادرش نيز اسلام را قبول كرد و اسلامش را از شوهر مخفى داشت .
در همسايگى آنها، يكى از شيعيان خالص بود كه اكثر روزها مجلس تعزيه دارى حضرت سيدالشهداء (ع ) بر پا مى كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى نمود و بر مصايب اهل بيت عصمت و طهارت مى گريست . بعضى از يهوديان جريان زن را به شوهرش اطلاع دادند، يهودى گفت : امروز او را امتحان مى كنم ، لذا به خانه رفت و به همسرش گفت : امشب هفتاد نفر يهودى مهمان ما خواهند بود، شرايط ميزبانى را آماده و انواع خوردنى ها را جهت پذيرايى مهيا كن !
بانوى تازه مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء (ع ) را شنيد، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گريه زيادى كرد. وقتى به خود آمد، سخن شوهر به يادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه (س ) شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسيد ديد بانوانى سياه پوش جمع شده و هر يك با چشم گريان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند!
در ميان بانوان خانم بلند بالايى را ديد در مطبخ مشغول پختن غذاست و بانوى مجلله اى را ديد كه پيراهن خون آلودى در كنارش ‍ گذاشته است ! زن تازه مسلمان عرض كرد: اى بانوى گرامى ! شما كيستيد كه با قدوم خود اين كاشانه را مزين فرموده و لوازم مهيمانى را مهيا كرده ايد؟
آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غريب و شهيدم را بر كار خانه ات مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد كه تو را يارى كند، تا با نكوهش شوهر خود رو به رو نگردى و پس از اين بيشتر به عزا خانه فرزندم بروى .
بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بينم كه مشغول غذا پختن و بيش از همه بى قرار است ، او كيست ؟
فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس . بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سؤ ال كرد؟
فرمود: من زينب خواهر امام حسينم .
در همين زمان زنان يهودى با هفتاد مهمان وارد شدند. وقتى كه يهوديها خانه را در كمال آراستگى و نورافشانى ديدند و بى خوش ‍ غذاها به مشام شان رسيد و در جريان واقعه قرار گرفتند همه مسلمان شدند.

پيام خون حضرت زينب (س )

وقتى به دل داغ برادر ماند و زينب
يك كربلا غم در برابر ماند و زينب
وقتى شهادت حرف آخر را رقم زد
غمنامه تنهاى بى سر ماند و زينب
وقتى خزان بر سرخى آلاله ها زد
صحرايى از گل هاى پرپر ماند و زينب
وقتى كه آتش با قساوت همزبان شد
در خيمه ها توفان آذر ماند و زينب
وقتى غزالان حرم هر سو رميدند
موى پريشان ، ديده تر ماند و زينب
وقتى فضا خالى شد از پرواز ياران
يك آسمان بى كبوتر ماند و زينب
تا كربلا در كربلا مدفون نگردد
در نينوا فرياد آخر ماند و زينب
ديديم جاى گريه ، جاى ناله كردن
((قد قامت )) غوغاى ديگر ماند و زينب
دست على از آستينش شد نمايان
روح شجاعت هاى حيدر ماند و زينب
هنگامه اى ديگر به پا شد كربلا را
اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زينب
تكميل نهضت در بيانش جلوه گر شد
وقتى پيام خون رهبر ماند و زينب