|
زينب از پنجسالگى پا بيرون نگذاشته بود كه جد بزرگوارش از دنيا رفت و
جسدپاكش) به خاك سپرده شد; ولى پس از آن كه مكه را فتح كرد و خانهخدا را از
بتها پاك نمود، و به چشم خود ديد كه قومش با او بيعت كردند، ودسته دسته داخل
دين خدا شدند.
و شايد زينب خردسال در اين مصيبت ناگوار حاضر بوده، و جد بزرگوارش رامىديده،
كه بر تخت چوبينى مىبرند تا در خاكش پنهان سازند.
ما با نويسندگان فضايل و مناقب هم قدم نمىشويم، و نمىگوييم كه زينب در
اينحادثه شوم به حقيقت اين سفر حتمى دردناك پى برده، و يا آن كه اساس نزاع
ميانآن دو دوست همراه - عمر و ابىبكر - را مىدانسته كه اولى فرياد مىزد:
محمد نمردهاست، به خدا او بر مىگردد هم چنان كه موسى باز گشت.
رفيقش پاسخش مىدهد:
«و ما محمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علىاعقابكم
ومن ينقلب على عقبيه فلن يضرالله شيئا، و سيجزى الله الشاكرين; (2) .
محمد نيست مگر پيامبرى كه پيش از او پيامبران بوده و درگذشتهاند آيا اگر او
بميرد و ياكشتهشود، شما به عقايد فاسد نياكانتان خواهيد برگشت؟ و كسى كه به
عقيده فاسد پدر و مادريشبرگردد به خداى زيانى نخواهد رسانيد، وخداى پاداش
سپاسگزاران را خواهد داد».
سپس وقتى مىبيند كه رفيقش بهسخن خود اصرار دارد، در ميان انبوه مردم
فريادمىزند: كسى كه محمد را مىپرستيد، بداند كه محمد مرد، و كسى كه خداى
رامىپرستيد، بىگمان خداى زنده است و نخواهد مرد.
آرى نمىگويم دختر پنجساله به حقيقت اين نزاع و يا راز آن مرگ پى برد،
ولىبدون ترديد اين دختر، مناظر حزن و اندوه را به چشم خود ديده و
فريادهاىگريه كنندگان و نالههاى مصيبت زدگان را با گوشش شنيده است.
كى مىداند، در درون اين كودك خردسال تيزهوش چه گذشته، وقتى كه در آنپيشآمد
جانگداز، خاموش و افسرده بر جد بزرگوارش مىنگريسته، مىديده كهآن حضرت
آرميدهاست، ولى جهان گرداگرد او ناله مىكند و آه مىكشد، و از سوز وگداز در
هيجان آمده و موج مىزند و زبانه مىكشد و مىگدازد; گويا فشارهايىنيرومند و
شديد آن را درهم مىپيچاند!
چه ترس سهمگينى بر قلب خالى اين كودك چيره شده بود، و روان آرام وبىآلايش او
را در هراس انداخته بود؟
چه حزن و اندوهى بر اين كودك در پنجسالگى روى آورد، كه صداى مرگ را به
اوشنوانيد و كاروان سفر آخرت را به وى نشان داد؟
زينب را مى بينيم كه مىنگرد، عدهاى مشغول كندن گودال عميقى درحجره زوجه
اثيره پيغمبر هستند، سپس سه تن از ياران جدش مىآيند كه زينب درميان آن ها پدرش
على رامىشناسد و با آرامى جسد را در گودال قبر سرازير مىكنند وخشتهايى بر
روى آن مىگذارند آنگاهشن و خاك بر آن ريخته مىشود.
زينب را مىنگرم و به سوى او ادامه نظر مىدهم كه خود را در آغوش مادرشزهرا
مىاندازد و از هراس و پريشانى پناهگاهى مىجويد، ولى از شدت اندوه،مادرش از
خود بيخود شده و صبرش به پايان رسيده و هستىاش برهم خورده است. كودك به سوى
پدر رو مىآورد. مىبيند غم واندوه از او مىبارد و ازحقى كه ازاهل بيت غصب شده
و مقام و منزلتى كه مورد انكار قرار گرفته وخويشاوندى با رسول خدا (ص) كه زير
پا نهاده شده، شكايت مىكند. و باپريشانحالى و بىتابى بر همسر نازنين خود
مىنگرد. مىبيند غصه مرگ پدر لاغرشكرده، و پايمال كردن مردم حقش را، دردمندش
نموده. شبها از خانه بيرون مىآيد،بر چارپايى كه زمامش به دست على استسوار
شده به مجالس انصار مىرود و براىشوهر خود يارى و كمك مىطلبد. ولى همگى در
جواب مىگويند: اى دختررسولخدا! ما با اين مرد (ابوبكر) بيعت كرديم و اگر على
زودتر از او نزد ما مىآمد ازبيعت او ستبرنمىداشتيم.
پسر عموى رسول خدا در جواب مىگويد: آيا سزاوار است كه من پيكررسولخدا را در
خانهاش بگذارم و به خاك نسپارم، و بيرون آمده بر سر قدرتى كهآن حضرت ايجاد
كرده با مردم ستيزهكنم؟! و زهرا از پى او مىگويد:
«ابوالحسن جز آن چه شايسته بود، انجام نداده است. ولى آن ها كارى كردند كهخداى
از آن ها حساب خواهد كشيد و بازخواستخواهد كرد».
اين پيشآمدها در برابر چشم و نزديك گوش اين كودك رخ مىداده و من گماننمىكنم
كه زينب فراموش كرده باشد حادثه دردناكى كه در اين موقع در دورانكودكى ديده
است.
روزى كه عمربن خطاب خواستبه زور داخل خانه زهرا بشود، تا على را واداركند كه
با ابوبكر بيعت نمايد، مبادا ميان مسلمانان اختلاف افتد و رشته اتحادشانگسيخته
شود، همين كه فاطمه صداهاى مردم را شنيد كه به خانه نزديك مىشوند، باصداى بلند
فرياد زد: «اى پدر! اى رسول خدا، چقدر پس از تو اذيت و آزار از پسرخطاب و پسر
ابوقحافه ببينم؟».
مردم به گريه افتاده و باز گشتند، و عمر اندوهگين شده، نزد ابوبكر مىرود و از
اومىخواهد كه با هم نزدفاطمه رفته رضايتبخواهند. آمدند و اجازه خواستند كه
نزدفاطمه شرفياب شوند، ولى فاطمه رخصتشان نداد. نزد على آمدند از او اين تقاضا
راكردند. على آن دو را پيش فاطمه آورد، هنگامى كه بر جاى خود بنشستند، فاطمه
بهسلام آنان جواب نگفت و از آن ها روى بگردانيد و روى خود را به ديوار كرد.
ابوبكر آغاز سخن كرده چنين گفت:
اى حبيبه رسول خدا! به خدا كه خويشاوندى رسول خدا نزد من محبوبتر ازخويشاوندى
خودم است، و تو نزد من از دخترم عايشه عزيزتر هستى. دوستمىداشتم روزى كه پدرت
از دنيا رفت من مرده بودم و پس از او نمىماندم. آيا گماندارى كه من با آن كه
تو را مىشناسم و فضيلت و شرافت تو را مىدانم، مانع مىشوم كهبه حق خودت
برسى، و ارث خودت را از رسول خدا ببرى؟ من از آنحضرت شنيدمكه فرمود:
ما پيغمبران ارث نمىگذاريم، آن چه از ما بماند صدقه خواهد بود.
فاطمه روى افسرده و غمگين خود را به آن ها كرده و پرسيد:
«آيا اگر براى شما دوتن حديثى از رسول خدانقل كنم، آن را مىپذيريد و به آنعمل
مىكنيد؟».
هر دو گفتند: آرى.
فاطمه گفت:
«شما را به خدا سوگند مىدهم كه آيا از رسول خدا نشنيديد كه مىفرمود:"خشنودى
فاطمه از خشنودى من است، و خشم فاطمه از خشم من. هر كه فاطمهدختر مرا
دوستبدارد مرا دوست داشته، و كسى كه فاطمه را خشنود بگرداند مراخشنود گردانيده
است، و هركس فاطمه را به خشم آورد مرا خشمگين كرده"؟».
هر دو گفتند: آرى اين حديث را از رسول خدا (ص) شنيدهايم.
فاطمه گفت:
«من خداى و ملائكهاش را گواه مىگيرم، كه شما دوتن مرا به خشم آورديد وخشنودم
نگردانيديد، و هنگامى كه پدرم را ملاقات كنم، شكايتشما دوتن را نزد اوخواهم
نمود».
پس روى افسرده خود را برگردانيد.
آن دو با گريه خارج شدند!
روزهاى اندوهگين پس از وفات رسول خدا با سنگينى كه از بار غم پيدا كرده
بودمىگذشت، و زينب در كنار بستر بيمارى مادرش نشسته آه مىكشيد و هراسان
ونگران بهسر مىبرد.
آن خانه را ابرهايى از خاموشى آميخته به اندوه وگرفتگى پوشانيده بود. تاريخ
يادندارد كه فاطمه تا وقتى كه پيش پدر رفت، خنديده باشد، و تاريخ نمىداند كه
فاطمهوقتى از بستر پاى بيرون نهاده باشد، مگر آن كه بر سر قبر پيغمبر
رفتهگريه و زارىكند، و مشتى از خاك قبر را برداشته بر چشم بنهد و بر چهره
نازنينش بگذارد و از گريهگلويش بگيرد و بگويد:
چه مىشود بركسى كه بوينده خاك قبر احمد است كه تا آخر عمر مشك نبويد؟سيل
مصايبى هولناك بر سر من فرو ريخت كه اگر به روزها بريزد، از تيرگى و سياهىچون
شبها گردد.
مردم در اثر گريه فاطمه به گريه مىافتادند.
انس بن مالك جرات كرده و از فاطمه اجازه گرفته به حضورش شرفياب مىشود،و از
فاطمه تقاضا مىكند كه به خودش رحم كرده صبر و شكيبايى را در اين مصيبتبزرگ
پيشه سازد. فاطمه با پرسشى پاسخش رامىگويد:
چگونه دلت راضى شد كه پيكر رسول خدا را بهخاك تسليمكنى؟
انس با شدت به گريه مىافتد و سوزان و گدازان از پيش فاطمه بيرون مىآيد.
فاطمه در غم و اندوه، مثل گرديد و او را از پنج تن يا ششتن گريه كنندگان
تاريخشمردهاند: آدم از پشيمانى گريست. نوح براى گمراهى قومش گريست. يعقوب
درفراق فرزندش يوسف گريست. يحيى از ترس آتش دوزخ گريست. و فاطمه براىمرگ پدر
گريست. (6) .
و به همين زودى پس از فاطمه، نوهاش مىآيد و براى خويش در كنار فاطمهجايى باز
مىكند و در اين سلسله دردناك گريه كنندگان داخل مىشود، ونامش به نامهاى
ايشان افزوده مىگردد، پس مىگويند:
على زينالعابدين براى كشته شدن پدرش حسين گريست.
رحمت خداى فاطمه را در برگرفت، پس از مدت كوتاهى نزد پدر رفت.مىگويند ششماه
و گفته شده سه ماه و از اين كمتر نيز گفته شدهاست.
مصيبت پيش چشم زينب تكرار شد.
ولى زينب در اين بار پخته تر شده و تيزهوشتر گرديده بود، مرگ مادر سزاواراست
كه ادراك را پختهتر كند وتلخى جام مرگ را به كودك بچشاند.
اين بار هراس زينب پيچيده و اندوهش ناپيدا نبود. او مىدانست كه مادرش سفرى
مىكند كه باز نمىگردد! و بهراهى مىرود كه برگشتن ندارد. او دخترى بودگريان
كه با ديده اشكبار مىديد پيكر مادرش زهرا را در خاك بقيع (7) پنهان مىكنند
وشن و خاك بر آن مىريزند، هم چنان كه پيش از اين با جدش چنين كردند.
زينب به سخن پدر گوش مىدهد، هنگامى كه نزد قبر زهرا ايستاده و با گريه
وداعمىكند و مىگويد:
«سلام بر تو اى رسول خدا! از جانب من و دخترت، دخترى كه در همسايگى تومنزل
كرده، و هر چه زودتر به تو پيوسته است، يا رسولالله! صبر من بر فراق
دخترپسنديده تو كم است و بردبارى من ناچيز، جز آن كه به پايدارى خود در فراق
ناگوارتو و مصيبتبزرگ تو جاى اميد شكيبايى است.
ما از آن خداييم و به سوى او باز مىگرديم، امانتبه جاى اصلى خود بازگشت، وآن
چه در گرو بود پس داده شد، ولى اندوه من هميشگىاست و پايان ندارد، و شب منبه
بيدارى مىگذرد تا وقتى كه خداى براى من خانهاى كه تو در آن جاىدارى بخواهد.
سلام بر شما دوتن باد، سلام آتشين وداع نه سلام دلسردى و نه از روى خستگى،اگر
از اين جا بروم از خسته شدن نيست، و اگر در اين جا بمانم از بدگمانى بدان
چهخداى به شكيبايان مژده داده است نخواهد بود».
زينب به خانه بر مىگردد و آن را از مادر خالى مىبيند. در تاريكى شب وروشنايى
روز مادر را مىجويد، ولى جز وحشت و جاى خالىمادر چيزى نمىيابد.
دل زينب مىگويد: عزيزترين و زيباترين چيز زندگى را ازدست دادى. در اثر
اينخطاب، سوزشى ناگوار در خود حس مىكند كه پدرش بامهر و لطف
مىخواهداندكىآنراسبككند.
پس از فاطمه، زنان ديگرى به خانه علىبن ابىطالب قدم نهادند. امالبنين
دختحزام كه براى على، عباس و جعفر عبدالله و عثمان را بياورد. ليلا دخت
مسعودبن خالد نهشلى تميمى كه براى على، عبيدالله و ابوبكر رابياورد.
و اسماء دخت عميس كه براى على، محمداصغر و يحيى را بياورد. و صهباء دخت ربيعه
تغلبى كه براى او عمر و رقيه را بياورد. و امامه دخت ابىالعاص بن ربيع كه
مادرش زينب دختر رسول (ص) است. اينبانو براى على، محمد اوسط را بياورد. و خوله
دخت جعفر حنفى كه براى او محمد اكبر معروف بهابن حنفيه را بياورد.
و ام سعيد دخت عروةبن مسعود ثقفى كه براى على، امالحسن و رمله كبرى رابياورد.
فحباه (8) دخت امرا القيس بن عدى كلبى كه براى او دخترى آورد كه در همانكودكى
بمرد.
اين زنان و غير ايشان از كنيزكان، به خانه على آمدند، ولى هنوز جاى زهرا درخانه
على خالى بود. ليكن در دل فرزندانش حسن و حسين و زينب وام كلثوم كهبراى هميشه
خالى ماند.
تاريخ مىخواهد زينب را از ساير مصيبتزدگان، به سبب وصيتى كه مادرشفاطمه در
بستر مرگ به او كرده، جدا كند، وصيت اين بود كه، «زينب از دو برادرشجدا نشود،
و پيوسته با آن ها باشد و ازآن ها نگهدارى كند و براى آن اپس از مادر،مادر
باشد». زينب اين وصيت را هيچگاه فراموش نكرد.
اگر بتوانيم خود را تا مدتى بهفراموشى بزنيم و غمهايى كه بر اين كودك وارد
شدهو پنجمين سال عمر او را پريشان كرده، ناديده بگيريم، زيرا كه دوبار در اين
سال،مصيبت مرگ عزيزترين كسان و محبوبترين نزديكانش را به چشم ديده، و
اگربتوانيم دمى از نگريستن بهسايههايى كه گهواره اين كودك را فرا گرفته بود
وكودكىاش را به شكنجه انداخت دستبرداريم و به قسمت ديگر از زندگانىدرخشان او
نظر اندازيم، مىبينيم كه زينب در خانه پدر موقعيتى را كه بزرگتر از سناوست
داراست. حوادث ناگوار، او را پخته كرده و آمادهاش نموده كه جاى مادر
سفركردهاش را بگيرد و براى حسن و حسين وام كلثوم مادر باشد و مهر مادرى را
كهبه وسيله مداراى با كودك و از خود گذشتگى در برابر تمايلات او آشكار
مىگردد،دارا بشود; هرچند در تجربه و زيركى به مادر نرسيده باشد.
غريب نيست كه زينب جاى مادر را بگيرد، در صورتى كه هنوز به ده سالگىنرسيده
است، غريب آن است كه زمان او را به زمان خودمان و محيط او رامحيط خودمان مقايسه
كنيم و چنين پنداريم كه اين سن، دوره بازى و بىخودىاست، زندگانى اين خاندان
در آن موقع خصوصيتى داشت كه روز اين دختر را ماه وماه او را سال قرار مىداده
است، زندگى ساده و بىآلايشى كه خورشيد بيابان با گرماىسوزانش آن را پخته
مىكرد، و تيزهوشى و دور انديشى و دقت نظر و سرعت ادراكرا به اين دختر
مىبخشيد، چيزى استكه براى هيچ دوشيزهاى در زمان ما زمانآسايش و خوشگذرانى
فراهم نخواهد شد. چرا دور برويم، كسانى از مادران ما و مادر بزرگهاى ما بودند
كه بار همسرى ومادرى را به دوش كشيدند و هنوز در دهسالگى يا كمى بيشتر قرار
داشتند. درصورتى كه ما كه دختران آن ها هستيم چنين مىپنداريم كه 25 سالگى براى
كشيدناين بار شايستگى دارد.
آرى، غريب نيست كه زينب در كودكى براى دو برادر و خواهرش مادر شود;زيرا خواهر
كوچكترش امكلثوم، در آغاز جوانى با امين مسلمانان خليفه پيرمرد،عمربن خطاب
ازدواج كرد، و عايشه دختر ابوبكر پيش از دهسالگى ازدواج كرد،ومردم آن زمان
چيزى كه در اين كار تحير وتعجبشان را برانگيزاند، نديدند.
اگر چه امروز بيشتر غربيان آن را عجيبترين چيزها مىدانند. گفتم بيشتر غربيان،
زيرا در ميان آن ها اقليت كوچكى پيدا مى شود كه بتواند براحساساتش حكومت كند و
زمان و مكان و محيط را در نظر بگيرد و اين گونه ازدواجرا امر عادى بشمارد.
وقتى كه زينب به سن ازدواج رسيد، على براى او كسى را كه در شرافتخانوادگى
شايستگى همسرى او را اشتبرگزيد، خواستگاران فراوانى از جوانان محترم وثروتمند
بنىهاشم و قريش براى زينب مىآمدند، ولى براى نوگل خاندان پيغمبر وبانوى
خردمند بنىهاشم، عبداللهبن جعفر از همه شايسته تر بود.
پدر عبدالله، جعفربن ابىطالب است كه ذوالجناحين (داراى دو بال) وابوالمساكين
(پدر بينوايان) لقب يافت. جعفر، برادر تنى على و محبوب پيغمبر بود،ابوهريره در
باره جعفر مى گويد:
پس از رسول خدا(ص)، بهتر از جعفربن ابى طالب كسى نبود.
جعفر هنگام ستمگرى و سختگيرى قريش، براى حفظ دينش به حبشه هجرت كرد، و وقتى كه
از حبشه با عدهاى از مسلمانان به مدينه بازگشت، رسيدن اوبه مدينه با فتح خيبر
مصادف شد، رسول خدا، جعفر را در بغل گرفت و ببوسيد وچنين گفت:
«نمىدانم از آمدن جعفر دلشادترم و يا از فتح خيبر».
و نيز از رسول خدا شنيده شد كه مى فرمود:
«مردم از ريشه هاى گوناگون هستند، و من و جعفر از يك ريشه هستيم».
جعفر با سپاهى كه در سال هشتم هجرت به سوى روم مى رفت، عازم جهاد باروميان شد.
رسول خدا چنين قرار داده بود كه فرماندهى سپاه با زيدبن حارثه (9) باشد و اگر
اوكشته شود فرماندهى با جعفربن ابىطالب خواهد بود. (10) .
سپاهيان اسلام رفتند، تا بهحدود بلقاء رسيدند، در آن جا با سپاهيان هرقل
روبهروشدند.
مسلمانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونينى در گرفت و زيددر حالى كه پرچم
رسول خدا را در دست داشت و جنگ مى كرد، روميان او را بانيزههاى خودشان قطعه
قطعه كردند.
جعفر، پرچم را به دست گرفت و به نبرد پرداخت. تااين كه دست راستش از تنجدا شد.
جعفر علم را بهدست چپ گرفت و به نبرد ادامه داد، دست چپش هم جداشد. علم را در
بغل گرفت و آن قدر پاىدارى كرد تا كشته شد. جعفر نخستين فرزندابوطالب است كه
در راه اسلام كشته شده.
مادر عبدالله بن جعفر، اسماء دخت عميس است، وى خواهر ميمونه امالمؤمنينو
سلمى همسر حمزةبن عبدالمطلب و لبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است. (11) .
جعفر با اسماء ازدواج كرد و او مادر همه فرزندان جعفر است. اسماء پس ازشهادت
جعفر بههمسرى ابوبكر درآمد و براى او محمدبن ابى بكررا آورد و پس ازمرگ
ابوبكر، على بن ابى طالب او را گرفت، اسماء براى على، يحيى و محمد اصغر
راآورد.
واقدى در تاريخش مىگويد كه عون و يحيى را بياورد.
شوهر زينب، عبداللهبن جعفر، در حبشه متولد شد، عبدالله، نخستين نوزاد استاز
مسلمانان مهاجر به حبشه كه در آن ديار به دنيا آمده است.
ابن حجر در اصابه (12) نقل مى كند كه رسول خدا فرمود:
«خوى و خلقت عبدالله بهمن مى ماند» سپس دست راست عبدالله راگرفته وچنين
فرمود:
«بارالها! خاندان جعفر را برقرار بدار و كسب وكار را براى عبدالله مبارك
گردان».
اين جمله را سه بار مكرر مىكند. و سپس مىفرمايد: « من در دنيا و آخرت سرورآن
ها هستم».
عبدالله مردى بود بزرگ، جوان مرد، دلير، پاكدامن، و مركز جود و سخا ناميدهشد;
احسان فروشى نمى كرد و نيكى را نمى فروخت و هيچ مستمندى را از درخانهاش
نااميد بر نمى گردانيد. محمدبنسيرين مى گويد:
بازرگانى شكرى به مدينه آورد و به فروش نرفت. اين خبر به عبدالله بن جعفررسيد.
به پيشكارش فرمان داد كه آن شكر را بخرد و به مردم ببخشد.
يزيدبن معاويه مال گزافى به طور هديه براى او فرستاد. موقعى كه مال به
دستعبدالله رسيد، آن را ميان اهل مدينه قسمت كرد و از آن به منزل خود هيچ
نبرد.
اين شعر عبداللهبن قيس رقيات است كه مىگويد:
من مانند فرزند نامدار و سفيد بخت جعفر هستم. او چون مىدانست كه مال
باقىنخواهد ماند، به مستمندان و بىچارگان ببخشيد و نام خود را جاويدان كرد.
و اين سخن عبداللهبن ضرار است كه در ستايش عبداللهمى گويد:
اى فرزند جعفر، تو بهترين جوان مردان هستى و براى هر كس كه در خانهات رابزند و
فرود آيد بهترين ميزبانى.
ميهمانانى بسيار در نيمه شب به خانه تو آمدند، هر غذايى كه خواستند آماده بود
وچه سخنان شيرينى از تو شنيدند و چه گشاده رويىهايى از تو بديدند.
ابن قتيبه در عيونالاخبار نقل مىكند (13) كه هنگامىكه معاويه از مكه باز
مىگشت،به مدينه آمد و هدايا ومال بسيارى براى حسن و حسين و عبداللهبنجعفر و
محترمانديگر قريش فرستاد.
به فرستادگان سفارش كرد كه پس از رسانيدن مال، قدرى درنگ كنند و ببينندهركدام
با هداياى خود چه مىكنند. وقتى كه فرستادگان رفتند كه هدايا را برسانند،معاويه
به اطرافيان خود روى كرده، چنين گفت:
اگر بخواهيد، بهشما مىگويم كه هر كس با هديهاش چه خواهد كرد.
اما حسن، مقدارى از عطريات هديهاش را به زنان خود داده و بقيه را به هر كسكه
نزد او بود، مىبخشد.
اما حسين، از كسانى كه پدرانشان در صفين كشته شده و يتيم شدهاند، شروعمىكند،
اگر چيزى بماند، شترهايى قربانى كرده و تقسيم مىكند و شير تهيه كردهبه مردم
مىدهد.
اما عبدالله بن جعفر، به غلام خود مىگويد: بديح، قرضهاى مرا ادا كن و
اگرچيزى ماند وعدههايى كه به مردم دادهام انجام بده. و اما فلان...تا آخر.
فرستادگان كه بازگشتند و هر چه ديده بودند گزارش دادند، همانطور بود كهمعاويه
گفته بود.
عبدالله در بخششهاى خود اسراف مىكرد، و از آن كه مالش از ميان برود و
يابهدشمنانش برسد ابايى نداشت.
اگر در كفش بهجز جانش نباشد، همان را خواهد بخشيد، حاجتمند بايد از
خداىبپرهيزد كه آن را تقاضا نكند.
زناشويى مبارك بارور شد; زينب دختر زهرا براى عبدالله بن جعفر چهار پسرآورد:
على، محمد، عون اكبر، عباس، هم چنان كه دو دختر آورد كه يكى از آن دوامكلثوم
است كه معاويه با زيركى سياسى خود مىخواست او را به همسرى يزيددر آورد، تا از
پشتيبانى بنىهاشم استفاده كند. عبدالله، اختيار دختر را بهدستخالوىاو امام
حسين داد، آن حضرت هم دختر را به پسر عمويش قاسمبن محمدبنجعفربنابىطالب
تزويج كرد.
ازدواج زينب ميان او و پدر و برادرانش جدايى نينداخت، محبت امام علىبه دختر و
برادر زادهاش به اندازهاى بود كه آن دو را همچنان نزد خود نگاه داشت تاوقتى
كه على زمامدار مسلمانان شد و كوفه را پايتخت قرار داد، آن دو با آن حضرتبه
كوفه آمدند و در مركز خلافت زير سايه اميرالمؤمنين مىزيستند.
در جنگهاى آن حضرت، عبدالله در كنار عموى خود ايستاده و نبرد مىكردويكى از
سرداران آن حضرت در صفين بود.
مردم كه مىدانستند عبدالله نزد دودمان پيغمبر ارزش واحترامى دارد،
اوراوسيلهاى پيش اميرالمؤمنين و دو فرزندش حسن و حسين قرار مىدادند; چون
كهخواهش او رد نمىشد و اميدش نااميد نمىگرديد.
در اصابه از محمدبن سيرين نقل مىكند كه يكى از دهقانان اراضى سواد (14)
ازعبدالله خواست كه در باره حاجتى باعلى سخن گويد، على حاجت آن مرد را
برآورد.آن مرد چهل هزار براى عبدالله فرستاد، عبدالله آن را نپذيرفت و
چنينگفت: مانيكوكارى را نمىفروشيم. (15) .
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين (16) نقل مىكند:
وقتى كه حسنبن علىاز دنيا رفت، اهل بيت پيغمبر بنابر وصيتى كه امام حسننموده
بود خواستند كه آن حضرت را در كنار رسول خدا بهخاك سپارند،بنىاميه اسلحه
پوشيده و مانع شدند و مروان حكم چنين مىگفت:
چه جنگهايى كه از صلح بهتر است؟ آيا عثمان را در دورترين نقاط بقيع دفنكنند،
ولى حسن در خانه رسول خدا (ص) دفن شود؟ تا من بتوانم شمشير بردارم،هرگز اين كار
نخواهد شد.
حسين نپذيرفت و گفت: چارهاى نيست جز آن كه برادرش در كنار جدشبه خاك سپرده
شود. نزديك بود فتنهاى روى دهد، اگر عبدالله جعفر پا در مياننمىگذاشت.
او به پسر عمويش حسين عرض كرد:
تو را به حق من كه كلمهاى برزبان نياورى.
عبدالله، عمو زاده خود حسن را به سوى بقيع برد و در همان جايى كه مادرشزهرا
بهخاك سپرده شده بود (17) دفن گرديد (18) و مروان حكم بازگشت.
زينب در آغاز جوانى چگونه بوده است؟
مراجع تاريخى از وصف رخساره زينب در اين اوقات خوددارى مىكنند; زيراكه او در
خانه و روبسته زندگى مىكرده و ما نمىتوانيم مگر از پشت پرده وى رابنگريم.
اما شخصيت زينب، بهتر است كه - در اين جا نيز - منتظر شويم تا اين كه حوادث از
دليرى و پاىدارى او پرده بردارد، و او را در بهترين نمونه از دلاورى و زيربار
ظلمنرفتن و بزرگ منشى به ما بنماياند.
به همين زودى تعجب مورخان از ايستادگى زينب واستقامت او در برابر يزيدبن
معاويه آشكار مىشود.
ابن حجر در اصابه براى ما مطلبى نقل مىكند كه از قدرت زينب در سخن
ونيرومندىاش در استدلال خبر مىدهد. (20) .
و در آينده نزديكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استاندار كوفه و
مجلسيزيدبن معاويه سخنانى از زينب مىشنوند كه فصاحت و بلاغتش همه را
متعجبمىكند، به همان اندازهاى كه امروز ما را به تعجب مىاندازد و همگى به
فوقالعادگىاو و سخنورى او و سحر بيانش گواهى مىدهند.
جاحظ در كتاب البيان والتبيين از خزيمه اسدى نقل مىكند:
پس از شهادت امام حسين وارد كوفه شدم و سخنان پر مغز و شيواى زينب راشنيدم، من
ناطقتر و گويندهتر از او زنى را نديدم. گويا از زبان اميرالمؤمنين
علىبنابىطالب سخن مىگفت.
اين شمايل زينب استبه طورى كه او را در كربلا ديدهايم، و چنان كه در
زمانجوانىاش نمونهاى از فضايل براى ما نمايان شده، زيرا مىشنويم كه او در
مهربانى ورقت قلب به مادرش و در دانش و پرهيزگارى به پدر مانند بوده.
و چنان كه بعضى از روايات مىگويد: زينب داراى مجلس علمى ارجمندى بودهكه زنانى
كه مىخواستند احكام دين را بياموزند، در آن مجلس حاضر مىشده و كسبدانش
مىكردهاند.
صفات برجستهاى در زينب جمع بوده كه هيچ يك از زنان عصر او دارا
نبودهاند،لذاست كه «بانوى خردمند بنىهاشم» گرديد. ابنعباس كه از او روايت
مىكند،مىگويد: «بانوى خردمند ما زينب دختر على چنين گفت».
زينب، بدين لقب به طورى معروف شده بود كه وقتى «بانوى خردمند» مىگفتند،زينب
فهيمده مىشد. فرزندان او به چنين لقبى افتخار مىكردند و به «زادگان
بانوىخردمند» شناخته شده بودند.
كاروان در شبى تاريك و هوايى ايستاده، از مكه بيرون شد و به سوى كوفه
روانگرديد. (14) .
كوههايى كه مشرف بر اين شهر مقدس بودند، هنگامى كه ديدند آل محمد از اينشهر
به سفرى مىروند كه بازگشت ندارد، همگى در سكوتى بهتآميز فرو رفتند. در اوايل
راه، به فرستادگان عمروبن سعيدبن عاص، امير حجاز، برخوردند، آن هامىخواستند
كاروانيان را به مكه باز گردانند. در ميان دو دسته، تازيانهاى چند ردوبدلشد.
سپس فرستادگان امير از ممانعت دست كشيدند و كاروان سير خود را از سرگرفت.
راه پيمايى كاروان در آغاز بسيار تند و سريع بود، چيزى كه بر كاروانيان
راهپيمايىشبانه را آسان مىكرد، اين بود كه در عراق هزارها تن منتظر مقدم پسر
دختر پيغمبرهستند (15) ; چنان كه اهل مدينه در شصتسال پيش منتظر مقدم جدشان
محمد(ص)بودند. زينب كه سرورى زنان كاروان با او بود، يكى دوبار بادلى آكنده از
غم و اندوهبرگشت و پشتسرخود را نگريست و آن جاى گاه پربها و مقدس را از جلو
چشمگذرانيد.
زينب، پيش از اين نيز به عراق مهاجرت كرده بود، روزى كه پدرى داشت كهعظمتش
جهان را پر كرده بود. و امروز همان زينب بار دگر به عراق مىرود، درصورتى كه
بارهاى سنگينى از رنج و مصيبت در اين ساليان دراز، كه متجاوز ازبيستسال است،
بر دوشش نهاده شده. در اين سالها، زينب پدر را از دست داد و برادر را از دست
داد، و باآن دو نشاطخود را از دست داد. پس از آن ها نيز جوانى را ازدست داد.
اشك ديدگان زينب را پر كرد، هنگامى كه با نگاهى سرشار از مهر و دوستى وآكنده از
اندوه، كاروانى را كه با شتاب در حركتبود، درنظر آورد. اينان تمام كسان زينب
هستند: برادر او و فرزندانش (16) ، برادرزادگان و عموزادگانش.
ايشان اهل بيت رسولند و گلهاى بنىهاشم و زيور قريشند، كه از مرز و بوم خوددست
كشيده، به سوى رانجام مجهول ولى حتمى، روانهاند. آيا مىدانى آن سرانجام چيست؟
زينب چندان منتظر دانستن آن نشد; زيراكاروان هنوز دو منزل يا سه منزل
بيشترنپيموده بود كه به دوتن عرب از بنىاسد برخوردند. حسين، به خاطرش رسيد كه
ازآن دو بپرسد كه در كوفه اوضاع از چه قرار است گمان حسين اين بود (17) كه آن
دو ازسپاهى انبوه سخن مىگويند كه آماده استقبال اوست و داستان استقبال اهل
مدينه را ازرسول خدا هنگام هجرت تجديدمىكند، زمانى كه دوشيزگان بنىالنجار اين
سرود رااز ته دل مىخواندند: طلع البدر علينا من ثنيات الوداع.
وجب الشكر علينا مادعالله داع. - ماهشب چهارده از تپههاى سلام (18) برما
بتابيد. تا كه خوانندهاى خداى را مىخواند مابايد سپاسگزارباشيم. ايها
المبعوث فينا. جئتبالامر المطاع. - اى برگزيده در ميان ما، تو فرمانى اطاعت
پذيرآوردهاى.
ولى چه زود اين خواب وخيال برهم خورد و اين آرزو از ميان رفت. آن دوعربگفتند:
خداى تو را رحمت كند، ما خبرى داريم اگر بخواهيد آن خبر را آشكارا بگوييموگرنه
در نهان. حسين به ياران خود نظرى انداخته وگفت: «از اين ها چيزى پوشيده نيست».
آن دو گفتند: اى زاده رسول! دل هاى مردم با تو است، ولى شمشيرهايشان برزيانتو،
بيا و از اين سفر برگرد. سپس، كشته شدن مسلمبنعقيل و دوست او هانىبن عروه را
خبر دادند. سكوت بهتآميزى بر همه مستولى شد; ولى ديرى نپاييد. آن گاه زنان
شيون كردند و همه به گريه در افتادند.
نوحهگرى سوزانى در بيابان بر پا شد. هنگامى كه شيون نوحه گران سبك شد، حسين
تصميم گرفت (19) با اهل بيتبازگردد. ناگه فرزندان عقيل از جاى جستند و فرياد
كشيدند: به خدا، ما هرگز برنخواهيم گشت تا خون خواهى كنيم، يا آن چه برادر ما
چشيدهاستبچشيم و همگى كشته شويم.
حسين، به آن دو عرب كه از روى خيرخواهى پيشنهاد برگشتن كرده بودند،نظرى
انداخته، چنين گفت:
«بعد از اين ها، زندگانى ارزشى ندارد». سرنوشت همان بود كه فرزندان عقيل گفتند.
هيچ كدام باز نگشتند، بلكه همگى كشته شدند. اين بار، كاروان در رفتن شتابى
نكرد. تمام روز و بيشتر شب را ماندند. هنگامى كه سحر شد، حسين به
جوانانوغلامانش دستور داد كه آب بسيار همراه بردارند. آنان نيز چنين كردند و
آب بسياربرداشتند.
سپس، براى آن كه سفر را از سر بگيرند، عزم را جزم كردند. قسمت آخر سفر بسيار
كوتاه بود.
شكى نبود كه چه سرانجام شومى در انتظار اين كاروان خواهد بود. حسين نخواست كه
اين مطلب بر عربهايى كه بدو پيوسته بودند پنهان بماند،شايد آنها كه در پى او
مىآيند چنين مىپندارند كه حسين به شهرى مىرود كه اهل آنفرمان بردار او
هستند. لذا حقيقت را در ضمن خطبهاى براى يارانش روشن كرد وگفت:
«...اما بعد، خبر بدى به ما رسيده: مسلمبن عقيلوهانىبن عروه
كشتهشدند...شيعيان ما به ما خيانت كردند. اگر از شما كسى بخواهد برگردد،
برگردد; ما ازحقى كه بر او داشتيم، گذشتيم».
عربها از چپ و راست پراكنده شدند، تا آن كه جز اهل بيتش و يارانى كه با وىاز
حجاز آمده بودند، كسى نماند. كاروان حركتخود را از نو آغاز كرد و با
سكوتىاندوهناك به راه افتاد، گويى نيرويى شگرف و مقاومت ناپذير، كاروان را به
سوىپرتگاه مرگ و نابودى پيش مىبرد. خبرهاى بد پى درپى مىرسيد.
هنوز روز بهنيمه نرسيده بود و كاروان در بيابان به راه خود مىرفت كه خبرشهادت
عبدالله يقطر، برادر رضاعى حسين، رسيد. امام وى را به سوى پسر عمويش،مسلم
فرستاده بود. پيش از آن كه خبر كشته شدن مسلم برسد، عبدالله يقطر را گرفتندو
نزد عبيدالله زياد بردند. ابنزياد گفت كه عبدالله را بالاى بام دارالاماره
ببرند و او درحضور مردم، حسين را لعن كند، سپس به پايين آيد تا در باره وى
تصميم بگيرد.
عبدالله يقطر به بالاى بام رفت و مردم را از آمدن سيدالشهدا خبر داد و ابن زياد
وپدرش را لعن كرد. ابن زياد، او را از بالاى قصر پرت كرد، به طورى كه
استخوانهايشبشكست و خرد شد; ولى هنوز رمقى در او مانده بود كه ظالمى بيامد و
سرش راببريد، تا آسودهاش كند. كاروانيان در اين بار، مانند وقتى كه خبر كشته
شدن مسلم را شنيدند، گريهنكردند، بلكه به اين خبر با تحيرى آميخته به سكوت گوش
دادند، و آن گاه بدون آن كهترديدى پيدا كنند، به راه خود ادامه دادند. از دور
چيزى نمايان شد كه يكى پنداشتدرختخرماست، تكبير گفتند و به خود نويد دادند كه
پيش از هنگامهاى كه در انتظارهستند، اندكى بياسايند. حسين از يارانش پرسيد:
تكبير چهبود؟
گفتند: درختخرما ديديم. كسانى كه به راه آشنايى و سابقه داشتند، بانگ
برداشتند:
به خدا، در اين بيابان درختخرمايى نيست، گمان ما آن است كه شما جز فرازاسبان و
سرهاى نيزهها چيز ديگرى نمىبينيد. حسين لختى بينديشيد، سپس گفت: «من هم به
خدا همين را مىبينم».
سكوتى سنگين دوباره كاروانيان را فرا گرفت. بيابان به جز بانگ شتران و آههاى
سوزانى كه از سينه زنان بيرون مىآمد، چيزىنمىشنيد. گويا شبحمرگ بر اين دسته
از مردم غمگينى كه با كندى پيش مىروند،سايه افكنده بود; مردمى كه با عزمى راسخ
و تصميمى خللناپذير به سوى سر انجامفجيع و دردناك خود روانه هستند، و گويا
خطرات مرگبار، پيوسته در كمينآن هاست مبادا از دسترس دور شوند.
گرماى ظهر، سخت و خسته كننده بود. حسين و يارانش به سوى كوهى كهپناهگاهى داشت
متوجه شدند و در آن جا فرود آمدند و شترانشان را خوابانيدند. ابر تيرهاى كه
آسمان را فرا گرفته بود بر طرف شد. حربن يزيد با هزار سوار ازلشكريان عبيدالله
زياد امير كوفه نمايان شد، حر آمده بود پيام آن ستم كار متكبر رابه حسين
برساند:
من ماموريت دارم كه تو را نزد ابن زياد ببرم، يا بر تو چنان تنگ بگيرم و نگذارم
ازجايت تكان بخورى.
حسين گفت: «آن وقت من با تو خواهم جنگيد، و از آن بترس كه در اثر كشتن
منروسياه و بدبختشوى، مادرت داغت را ببيند». حر خشم خود را فرو برد و سپس
جواب داد: به خدا به جز تو هركس از عرب اين سخن را مىگفت، نام مادرش را به داغ
ديدنمىبردم، ولى چه كنم كه چاره ندارم، جز آن كه نام مادرت را به خوبى و
بزرگى ياد كنم. حسين به قصد ادامه سفر از جاى برخاست، حر خواست كه همراه او
باشد و ازحركتش باز دارد.
حسين مقصودش را پرسيد، حر گفت: من به جنگ با تو مامور نيستم، فقط مامورم كه از
تو جدا نشوم، تا تو را به كوفهبرسانم. اگر نمىخواهى، راهى را در نظر بگير كه
نه به كوفه برود و نه تو را به مدينهبرساند، تا من به ابنزياد گزارش دهم و
دستور بگيرم. و اگر ميل دارى خودت نامهاىبه يزيد بنويس، شايد خداى بزرگ فرجى
كند و دست من به خون تو آلوده نگردد. حسين به سوى چپ گراييد و از راهى كه به
سوى قادسيه مىرفت، روان گرديد ونامههاى اهل كوفه را بيرون آورده و به كوفيانى
كه با سپاه ابن زياد آمده بودند چنينگفت:
«...نامههاى شما و پيامهاى شما پى درپى به من مىرسيد كه با من بيعت
كردهايد.اكنون اگر بر بيعتخود پاى داريد، به حقيقتخواهيد رسيد، و اگر چنين
نيست وعهد مرا شكسته و از بيعت من دستبرداشتهايد، كار تازه شما نيست، با پدرم
چنينكرديد و با برادرم چنين كرديد، و با پسر عمويم مسلمبن عقيل نيز چنين
كرديد، فريبخورده كسى است كه به شما اعتماد كند. كسى كه عهد بشكند، به خودش
زيانرسانيده. خداى از شما بىنياز است. والسلام».
حر گفت: تورا به خدا سوگند مىدهم، كهبهجان خودت رحم كن; زيرا مىبينماگر
جنگ كنى كشته خواهى شد.
حسين فرمود: مرا از مرگ مىترسانى؟ سامضى وما بالموت عار على الفتى. اذا ما نوى
خيرا و جاهد مسلما.
فان عشتلم اندم وان مت لم الم. كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما. من در اين راه جان
مىدهم و مرگ بر جوان مرد ننگ نيست; جوان مردى كه نيتخير داشته باشد و ازروى
ايمان و درستى عقيده جهاد كند.
اگر زنده بمانم پشيمان نيستم، و اگر بميرم سرزنش نمىشوم، همين خوارى براى تو
بس است كه زندهبمانى و تو سرى خور باشى.». حر كه اين سخن شنيد، سكوتى آميخته
به تاثر و فروتنى بر او چيره شد و خداىرا بخواند كه از جنگ با حسينش باز دارد.
و قاصدى نزد ابن زياد فرستاده بود كه اجازه مىدهد حسين و اهل بيتش از
همانراهى كه آمدهاند باز گردند؟ حر اميدوار بود كه جواب عبيدالله مثبتباشد.
خبر آمدن حسين ميان اهل كوفه شايع شده بود، چهارتن، آرىتنها چهارتن،از
اهلكوفه آمدند حسين را يارى كنند، حر خواست جلو آنان را بگيرد،ولى وقتى كه ديد
حسين با لحنى قاطع و محكم مى گويد:
«از اينها چنان دفاع خواهم كرد كه از جان خود مىكنم» دستبرداشت.
سپس، حسين بهآنها روى كرده پرسيد: «اهل كوفه را در چه حالى گذاشتيد؟».
گفتند: اشراف و متنفذان مال بسيارى رشوه گرفتند و شكمهاشان پر شده، همهآن ها
متحدا با تو دشمنند، اما بقيه مردم، دلهاشان با تو است ولى فردا
شمشيرهايشانبه روى تو كشيده خواهد شد.
سپس نقل كردند كه فرستاده حسين به كوفه، چه بر سرش آمد. حسين نتوانستاز اشك
خوددارى كند، و اين آيه ا تلاوت فرمود: «فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما
بدلوا تبديلا; (20) .
از آنها (مؤمنان) كسى است كه وظيفهاش را انجام داده، و از آنها كسى است كه
آماده براى اداىوظيفه است (همگى به عهد خود وفا كردند) و هيچگونه تبديلى
ندادند». «بار الها ! بهشت را براى ما و براى آن ها قرار بده، و ما و آنان را
در رحمتجاويدانت جاى بده، و از پاداشى كه ذخيره كردهاى بهرهمند گردان». سپس
خاموش شد.
همگى شب را با حالت انتظار به روز آوردند. صبح شد، حسين نماز صبح به جا آورد و
حركت كرد. حسين و يارانش به سمتچپ مىراندند، ولى حربن يزيد بهزور آن ها را
به سوى كوفه بر مىگردانيد. آنانبه سمت چپ مىرفتند، تا به نينوا رسيدند.
ناگهان ديدند كه سوارى از كوفه مىآيد و فرمان ابن زياد را براى حر به
همراهدارد:
اما بعد، هر جا كه نامه من به تو رسيد، بر حسين سختبگير، مبادا او را به جزدر
بيابانى خشك فرود آورى، بيابانى كه نه آبى داشته باشد و نه پناهى، بهفرستاده
خود گفتم كه همراه تو باشد و از توجدا نشود، تا اجراى فرمان مرا به منگزارش
دهد. سپاه حر، ميان حسين و آب فاصله شد، و شب را با تشنگى به روز آوردند.
صبحگاهان، سپاه كوفه نمايان شد. آنان چهارهزار تن بودند و فرمانده ايشانعمربن
سعدبن ابى وقاص بود.
هنگامى كه به جاىگاه، حسين نزديك شدند، عمر كسى را فرستاد كه از حسين بپرسد:
براى چه آمده است؟ حسين چنينپاسخ داد : «همشهريان شما به من نوشتند و تقاضا
كردند كه پيش آن ها بروم، اكنون اگر مرانمىخواهند باز مىگردم». عمرسعد به
ابن زياد نوشت و سخن حسين را گزارش داد. ابن زياد كه از مضموننامهآگاه شد،
اين شعر را بخواند: الآن قد علقت مخالبنا به. يرجوالنجاة و لات حين مناص. اكنون
كه چنگالهاى ما بهاو بند شده، اميد نجات دارد، ولى ديگر چارهاى نيست.
آن گاه به عمر سعد نوشت كه بيعتيزيد را بهحسين عرضه بدارد، اگر بيعت كند،ما
در باره او هر چه صلاح دانستيم انجام خواهيم داد. و آب را، آرى آب را، به
روىحسين و همراهانش ببندد.
عمر پانصد سوار به سوى فرات فرستاد وآب را به روى حسين و يارانش بستند.
هنگامى كه تشنگى بر آن ها فشار آورد، حسين، برادرش عباسبنعلى را فرمودكه با
بيست پياده وسى سوار، كه تقريبا دوسوم ياوران حسين مىشدند، به سوى آبفرات
رفت، وجنگ كردند و مشكها را پر كرده وباز گشتند.
موقعيتباريكتر و خطرناكتر مىشد. حسين نزد كوفيان فرستاد و پيغام داد كهيكى
از سه پيشنهادش را بپذيرند:
ازهمان راهىكهآمده، به حجاز بازگردد; يا آن كه بگذارند او خودش نزد يزيدبن
معاويه برود;
يا او را به يكى از مرزهاى مسلمانان كه در برابر كفار قرار داد، روانه كنند، تا
درخطرات و سود و زيان با مردم آن سامان شريك باشد. عمر، پيام حسين را براى ابن
زياد فرستاد.
وقت در انتظار جواب امير كوفه با كندى و ناراحتى مىگذشت. جوابى كه در انتظارش
بودند، به وسيله شمربن ذىالجوشن رسيد; امابعد، من تو را به سوى حسين نفرستادم
تا از او دفاع كنى و او را به آسايشوحيات اميدوار سازى و نزد من از او شفاعت
نمايى. پس متوجه باش، اگر حسين و يارانش تسليم فرمان من شدند، آنان را با
سلامتىنزد من بفرست، و گرنه برايشان بتاز تا همگى كشته شوند.
و پس از كشته شدن، گوش و بينى آن ها را ببر، كه سزاوارند. اگر حسين كشته
شد،اسبان را بر بدنش بتاز تا پشت و سينهاش خرد شود، زيرا او نافرمان شده و
تفرقه ايجادكرده و از مسلمانان بريده و ستمگرى را پيشه خود ساخته است. اگر
فرمان ما را اجرا كنى، پاداشى به تو خواهيم داد كه در خور هر فرمان برسخن پذيرى
است، و اگر اجراى آن بر تو ناگوار است، از فرماندهى كنارهبگير ولشكر را به شمر
واگذار. والسلام.
دستهاى از لشكر به سوى كوفه باز گشتند و بارىگران و سهمناك، يعنى سرهاىشهدا
را، همراه داشتند.
شب، همه جا را فراگرفته بود و دارالاماره ابنزياد بسته بود. گويند: كسى كه
سرامام شهيد را با خود داشتبه خانهاش رفت و سر را دركنارى نهاد و در بستر شد
و به زنش گفت: ثروتى عمرانه براى تو آوردهام; اين، سر حسين است كه در خانه تو
است. زن هراسان شد و شيونى زد و گفت: خاك بر سرت! مردم زر و سيم مىآورند و تو
سر پسر دختررسول خدا راآوردهاى؟ به خدا كه ديگر هيچ خانهاى مرا با تو جمع
نخواهد كرد.
از خانه بيرون شد و سراسيمه و پريشان، دويدن گرفت. كاروان اسير به سوى كوفه كوچ
كرد، و آن ، مصيبت زدهترين كاروانى بود كهتاريخ به خاطر دارد. در ميان آن ها
دو كودك از حسنبن على بود، كه كوفيان كوچكشان شمردند و ازكشتنشان گذشتند و
برادر سوم آن دو كه مجروح شده بود و با كاروان حمل مىشد.
و از فرزندان حسين، جوانى بيمار به نام علىاصغر (زينالعابدين) بود كهعمهاش
زينب با جانفشانى از مرگ نجاتش داد. او تنها بازمانده شهيد بزرگوار ويادگار
برادر زينب بود.
همراه بانوى بانوان زينب، خواهرش فاطمه و سكينه دخترحسين و بقيه
بانوانبنىهاشم با حالت اسيرى روان بودند.
كاروان از كنار قتلگاه شهدا گذشت; جايى كه تكه پارههاى پيكرها در ميان خاك
وخون روى زمين پراكنده بود. زينب نالهاى كردوصدا زد: «اى فريادرس ما! اى محمد!
درود فرشتگان آسمان بر تو باد. اين حسين تو استكه آغشته به خون و با پيكر
قطعهقطعه در ميان بيابان افتاده است. اى دادرس ما ! اىمحمد! اينان دختران
تواند كه به اسيرى مىروند. اينان فرزندان تواند كه كشته شدهاندو باد صبا بر
پيكرهاشان خس وخاشاك مىريزد».
در پى زينب، زنان صدا به شيون و زارى بلند كردند و دوست و دشمنبهگريه در
آمدند.
كاروان وارد كوفه شد. مردم در حالىكه خاندان رسالت را به سوى عبيدالله زياد
مىبردند، ايستاده بودندو اسيران را تماشا مىكردند از گوشهاى صداى گريهوزارى
شنيده مىشد و از جايىبانگ شيون و ناله برمىخاست، و سخنانى بهگوش مىرسيد كه
نوحهگرى مىكرد وعزادارى مىنمود. زنان كوفه، نوحهگر و گريبان چاك ديده
مىشدند. گريه كنندگان براى بانوان ارجمندى كه به خوارى مىبردندشان،
مىگريستند.
زينب، اين منظره را كه ديد، نتوانست تاب بياورد.
زينب تاب نياورد كه ببيند اهل كوفه گريه مىكنند، وهم آن ها بودند كه
بهپدرشعلى و به برادرش حسن خيانت كردند و پسر عمويش مسلمبن عقيل را
بهدستدشمن دادند و برادرش حسين را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند.
ولىوقتى كه به سويشان آمد، شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند.
زينب نتوانستببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مىگريند، باآن كه همگىبهدست
آن ها قربانى شدند; آنان براى اسيرى دخترانرسول، زارى مىكنند وكسىجز خود
كوفيان، هتك حرمت آن خاندان را نكرده است.
سخنان پدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مىكرد و از آنانشكايت
داشت. زينب، ديدگان خود را به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد.
جايى كه پيكرهاى پارهپاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند. سپس، چشمانشبه سوى
گريه كنندگان بازگشت و اشارت كرد كه خاموش شويد.
همه، سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مىگفتچنين
بودند.
«امابعد، اى اهل كوفه! گريه مىكنيد؟! هرگز اشكهاى شما نايستد و شيونتان
آرامنگيرد. مثل شما مثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند. شما ايمانخود را
بازيچه فساد قرار داديد، و بدانيد كه بارىشوم بر دوش كشيديد.
آرى، به خدا چنين است، بايد بيشتر بگرييد وكمتر بخنديد. شما چنان خود راننگين
كرديد كه شستن نتوانيد، و ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگانرا
چگونه مىتوانيد بشوييد، كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و
سرورجوانان اهل بهشتبود. بدانيد كه به نادانى و پليدى، جنايتى عظيم مرتكب
شديد. آياتعجب مىكنيد اگر آسمان خون ببارد؟
نفس پليد شما، جنايتكارى را نزد شما خوب جلوه داد، تا خشم خداى را براىشما
بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد.
آيا مىدانيد چه جگرى را پاره پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پرده
نشينىرا پرده دريديد؟! جنايتى بزرگ مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است
آسمانهابشكافد و زمين از هم بپاشد و كوهها خرد شود».
كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مىگويد:
به خدا، من بانويى سخنورتر از او نديدم; گويى از زبان اميرالمؤمنين
علىبنابىطالب سخن مىگفت.
زينب، گفتارش را هنوز تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى ازهراس
اين مصيبت بزرگ، مات و از خود بىخود شدند.
آن گاه زينب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كهخودش و سايراسيران آن
خاندان كريم را مىبردند، متوجه شد.
زينب، به راه خود ادامه داد تا به دارالاماره رسيد. در اين هنگام، در گلوى
خودشسوزشى احساس كرد.
زينب همه جاى اين خانه را مىشناخت. اين جا، روزى خانه زينب بود.روزگارى كه اسم
پدرش علىاميرالمؤمنين با عظمتى بىمانند جهان را پر ساخته بود.
اشك در ديدگانش حلقه زد، ولى خوددارى كرد; مبادا گريه خوارش كند.
زينب،شجاعتخود را به كمك طلبيده، از ميدان بزرگى كه در جلوى دارالاماره
بود،بگذشت. مىدانى كه بيش از بيستسال پيش ديده بود كه فرزندش عون در آن
دوبالهراه مىرفت و بازى مىكرد، و بزرگوارى برادرانش حسن و حسين، دل و
چشمهمگان را پر كرده بود.
زينب دست راستش را به روى باقىمانده قلبش گذارد، مبادا از هم بپاشد. در آندم
كه به اتاق بزرگى رسيد و ديد عبيدالله زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن
جامىنشست و از ميهمانان پذيرايى مىكرد، و با فرستادگانش و سران سپاه و
استاندارانسخن مىگفت. به جاى مه نشيند كژدم كور!
امروز، دگرباره زينب به درون اين خانه پا مىگذارد; در صورتى كه اسير شده ويتيم
گرديده و داغديده و پدر و فرزند و دو برادر و بقيه خويشانش را از دست
دادهاست. خواست در اين هنگام قطره اشكى بفشاند و يا نالهاى كند، شايد اندكى
از آلامخود بكاهد، ولى خوش نداشت كه گريان و ذليل با ابن زياد روبهرو شود.
هيچ وقت زينب مانند امروز احتياج نداشت كه به عظمت روحى و نيروىمعنوىاش
اعتماد كند و به ارجمندى خاندان و شرافت تبار و اصالت نژادش پناه برد،تاآن طورى
كه شايسته نواده رسول خدا و بانوى خردمند بنىهاشم است، در برابرابنزياد
بايستد. ولى امروز بزرگترين احتياج را به آن دارد، تا بتواند آن چه را كه از
اوشايسته است، انجام دهد، پس از آن كه روزگار همه مردانش را از كفش ربوده است.
زينب، كه پستترين لباسهايش را بر تن داشت و كنيزانش دورش را گرفتهبودند، با
ابهت وجلالى هرچه تمامتر قدم پيش نهاد و بدون آن كه به امير سركشخونخوار
اعتنايى كند، رفت و به گوشهاى بنشست.
ابن زياد كه زينب را مىنگريست كه اينگونه با جلال و عظمت نشست، بدونآن كه
اجازه نشستن بگيرد، پرسيد:
توكيستى؟
زينب جواب نداد.
پرسش را دوبار يا سه بار تكرار كرد. ولى زينب براى آن كه خردش كند وكوچكش سازد،
جوابش را نداد.
يكى از كنيزان زينب جواب داد: اين زينب دخت فاطمه است.
ابن زياد كه از رفتار زينب به خشم آمده بود، چنين گفت: حمد خداى را كه شما را
رسوا كرد و بكشت و دروغتان را روشن ساخت.
زينب كه با نظر حقارت بدو مىنگريست، گفت: «حمد خداى را كه به واسطه پيغمبرش،
ما را عزيز و محترم قرار داد و از پليدىپاك گردانيد. فقط گناهكار رسوا مىشود
و تنها فاجر دروغ مىگويد. و او بحمدالله غيراز ماست».
ابن زياد پرسيد: كار خدا را باخويشانت چطور ديدى؟ زينب كه هم چنان عظمتش استوار
بود، گفت:
«سرنوشت آن ها كشته شدن و فداكارى بود. همه رفتند و در بسترهاى خودآرميدند و به
همين زودى خداى آن ها را با تو جمع خواهد كرد و در پيش او محاكمهخواهيد شد».
در اينجا ابن زياد سركش و پليد كوچك شد و براى آن كه درد خويش را شفابخشد،
گفت:
خداى مرا از شورش تو و ياغيان سركش خويشان تو آسوده گردانيد و رنجدرونى مرا
شفا داد.
زينب، اشكهاى خود را پس زد وگفت:
«تو پشت وپناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخههاى مرا بريدى وريشه
مرا كندى. اگر اين جنايتها، درد تو را شفا مىبخشد، به يقين بدان كه
آسودهگشتى و شفا يافتى!».
ابن زياد خشمگين شد وگفت: اين زن سخن پردازى مىكند; پدرش نيز سخن پرداز و شاعر
بود.
زينب نيز با لحنى قاطع و محكم گفت: «زن را با سخن پردازى چه كار؟ من با درد خود
سروكار دارم».
ابن زياد، چشم خود را از سوى زينب برگردانيد و چهرههاى اسيران را
يكايكنگريستن گرفت تا چشمان پليدش در برابر علىاصغر (10) فرزند حسين
بايستاد.زندهماندن وى را غريب شمرد و پرسيد: نام تو چيست؟
جوان پاسخداد: «علىبن حسين». ابنزياد در عجب شد و پرسيد: آيا على بن حسين
را خدا نكشت؟ جوان چيزى گفت.
ابنزياد كه مىخواستبه سخن گفتنش وادارد، گفت: چرا سخن نمىگويى؟
جوان گفت:
«برادرى داشتم كه نام او نيز على بود; مردم او را كشتند».
ابن زياد گفت:
خدا او را كشت.
جوان خوددارى كرد و چيزى نگفت. ولى پس از آن كه ابنزياد دوباره به سخنگفتن
وادارش كرد، اين آيه را تلاوت كرد:
«الله يتوفى الانفس حين موتها (11) ، و ماكان لنفس ان تموت الا باذن الله; (12)
.
خداى در وقت مرگ همه را مىميراند. و هيچ كس نمى تواند بميرد مگر به اذن خدا».
آن خود خواه سركش فرياد زد:
به خدا، تو از همانها هستى. واى بر تو!
سپس به اطرافيانش نظرى انداخت و گفت:
ببينيد به سن رشد رسيده؟ من او را مرد مىشمارم.
آن گاه فرمان كشتن او را صادر كرد. در اين هنگام، عمهاش زينب دست در گردنجوان
انداخت و در آغوشش كشيد و گفت:
«اى ابن زياد! هرچه از ما كشتى بس است. هنوز از خونهاى ما سيراب نشدى؟آيا از
ما كسى را باقى گذاردى؟».
سپس او را سوگند داد كه از ريختن خون جوان درگذرد يا آن كه خودش را نيز بااو
بكشد.
ابن زياد، مدتى به زينب نگريست. سپس، به سوى اطرافيانش روى كرده گفت:
خويشاوندى چيز عجيبى است. گمانم آن است كه دوست مىدارد وى را نيز بااو بكشم،
جوان را آزاد بگذاريد تا با اهل بيتش برود.
ابن زياد، فرمان داد كه سر حسين را بر سر چوبى نهادند و در كوفه بگردانيدند.
سپس گردن و دستهاى على زينالعابدين را در غل و زنجير كردند.
كاروان بار دگر به سوى شام به راه افتاد.
كاروان عبارت بود از: سر حسين و سر هفتادتن از خويشان و يارانش وكودكانى كه
اسير بند و زنجير بودند و بانوان اسير آن خاندان كريم كه به روى بارهاجايشان
داده بودند. آن گاه زيرنظر گماشتگان سنگدل ابن زياد، سفر شام آغاز گرديد.
علىبن حسين در طول راه سخنى نگفت.
و عمهاش نيز سخن نگفت.
مصيبت ناگوار، زبان هر دو را بسته بود. پسر حسين برخود مىپيچيد وبا خاموشى به
بندهاى گرانبار مىنگريست. زينب با سكوتى بهتآميز به سرهاىشهيدان نگاه
مىكرد!
وقتى كه به شام رسيدند، آنان را يكسره به بارگاه يزيدبن معاويه بردند، ولى
ناله وشيون زنان از خانههايش بلند بود و فضا را پركرده بود.
يزيد، بزرگان اهل شام را دعوت كرده و آن را به دور خود نشانيده بود و سرحسين را
در پيشش نهاده بودند. يزيد به اطرافيان خود روى كرده چنين گفت:
داستان اين سر با ما، مانند گفته حسينبن حمام است:
ابى قومنا ان ينصفو نا فانصفت.
قواضب فى ايماننا تقطر الدما.
يفلقنهاما من رجال اعزة.
علينا وهم كانوا اعق واظلما.
- خويشان ما با ما انصاف ندادند، پس شمشيرهايى كه در دست راست ما بود و از آن
خون مىچكيد،انصاف داد.
- و فرقهاى مردانىكه نزد ما ارجمند بودند، بشكافت، ولى آنان نا مهربانتر و
ستمكارتربودند.
سپس، در حالىكه اشارهاى به سر شهيد مىكرد، به سخن خود ادامه داده، گفت:
آيا مىدانيد كه اين سر از كجا آمد؟ او مىگفت: پدرم على از پدر او بهتر
است.مادرم فاطمه از مادر او بهتر است. جدم رسول خدا از جد او بهتر است. و من
خودم ازاو بهترم و براى خلافتشايستهترم.
اما اين كه مىگفت: پدرش از پدر من بهتر است، پدرش و پدرم نزد خدا محاكمهكردند
و مردم مىدانند كه حكم به سود كدام يك بود، و اما سخن او كه مادرم از مادر
اوبهتر است، آرى چنين است، فاطمه دختر رسول خدا از مادر من بهتر است، و اما
اينكه گفته بود، جدم رسول خدا از جد او بهتر است، آرى چنين است، كسى كه
ايمانبه خدا و روز واپسين داشته باشد، نمىتواند در ميان مسلمانان همدوش و
مانندىبراى رسول خدا بيابد، ولى او - يعنى حسين - از ناحيه فهمش آمد، ولى
نخواندهبود،
«قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك من تشاء; (13) .
بگو خداى داراى شهريارى است و به هر كه خواهد پادشاهى دهد و از هر كه خواهد
بستاند».
سپس، يزيد فرمان داد كه اسيران را وارد كنند.
مجلسيان به دختران دودمان هاشم نگاه مىكردند; كسانى كه تا ديروز در پس
پردهعزت و احترام قرار داشتند و بيگانهاى رخساره آنان را نديده بود.
هنگامىكه بزرگوارى و ارجمندى اين دودمانرا به خاطر آوردند، همگى از شرمچشم
برهم نهادند، مگر يك مرد تنومند شامى سرخروى كه به فاطمه دختر على (14)
مىنگريست و با نگاههاى آزمندانه مىخواست او را ببلعد. فاطمه هراسان و لرزان
راهگريز مىجست.
مرد شامى برخاست و به يزيد گفت:
يا اميرالمؤمنين! اين دوشيزه را به من ببخش!
فاطمه در حالتى كه از وحشت مىلرزيد، دامن خواهرش زينب را گرفت.
زينب خواهر را در آغوش گرفت و گفت:
«گمان دروغ بردى و فرومايگى كردى، نه تو چنين حقى دارى و نه يزيد».
يزيد خشمگين شد و گفت:
تو دروغ گفتى، من اين حق را دارم و اگر بخواهم اين كار را خواهم كرد.
زينب گفت:
«هرگز چنين حقى را خدا براى تو قرار نداده، مگر آن كه از دين ما خارج شوى وبه
كيش ديگر بگرايى».
سخن زينب، آتش خشم يزيد را برافروخت و با حالت انكار پرسيد: با من چنينسخنى
مىگويى؟ پدر و برادرت از دين خارج شدند.
زينب با لحنى محكم جواب داد:
«به دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدم، تو و پدرت و جدت هدايتشديد».
يزيد با خشم گفت:
دروغ گفتى اى دشمن خداى.
زينب سرش را به طور استخفاف تكان داد و گفت:
«تو فرمانروايى هستى مسلط و ظالمانه دشنام مىدهى و به قدرت خود مىنازى».
يزيد جوابى نگفت.
مجلس را خاموشى بهتآميز و سنگينى فرا گرفت. مرد شامى كه فاطمه چشمشرا پر كرده
بود، دوباره به سخن آمد:
يا اميرالمؤمنين! اين كنيزك را به من ببخش.
اميرش بانگ زد:
خفه شو! خداى به تو مرگ حتمى دهد.
سپس مصيبتى ناگوار روى داد:
يزيد از سرهاى شهدا سرپوش برداشت و خم شد و با خيزرانى كه در دستداشت، بر
دندانهاى امام نواختن آغاز كرد و اين اشعار را مىخواند:
ليت اشياخى ببدر شهدوا.
جزع الخزرج من وقع الاسل.
لاهلوا و استهلوا فرحا.
ثم قالوا يا يزيد لاتشل.
- اى كاش پدران من در جنگ بدر مىديدند كه ايل خزرج از زخم نيزههاى ما به آه و
فغان آمده است. (15) .
- تا شادى از سر و رويشان مىريخت، آن وقت مىگفتند: يزيد ديگر بس است.
بانوان بنىهاشم به گريه درآمدند، جز زينب كه به خودش جنبشى داد و به آن
مردسركش نهيبى زد و گفت:
«خداى در قرآن به راستى گفت:
«ثم كان عاقبة الذين اساؤالسواى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤن; (16)
.
سرانجام كسانى كه كار زشت كردند اين است كه آيات خدا را دروغ شمارند و مسخره
كنند».
اى يزيد! اكنون كه سر تا سر زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتهاى و ما را
ماننداسيران به هرسو مىكشانى، به گمانت كه پيش خداى براى ما پستى و براى تو
شرف ومنزلت است؟ و حالا كه مىبينى كه جهان، سر به فرمان تو نهاده و حوادث
طبقدلخواه تو روى مىدهد، برخود مىبالى و بر خويشتن همى نازى، اگر خداى به
توچنين مهلتى داده، بدان كه در قرآنش گفته:
«ولايحسبنالذينكفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما
ولهمعذاب مهين; (17) .
كسانى كه كافر شدند، گمان نكنند كه مهلت ما به سود آنهاست ما به آن ها مهلت
مىدهيم تا برگناه بيفزايند، و عذاب خوار كنندهاى در انتظار دارند».
اى زاده بردگان! آيا اين از عدالت است كه تو دختران و كنيزكان خود را درپس پرده
بنشانى و دختران رسول خدا(ص) را مانند اسيران بگردانى وپرده حجابشان را بدرانى،
تا از ناله و آه، سينه تنگشان بگيرد و آوازشان بر نيايد;افسرده و غمگين بر
شتران بار شوند، و دشمنان، آن ها را از اين شهر به آن شهر ببرند.نه يارى، تا غم
خوارشان باشد، و نه جايى تا آسايش گاهشان گردد، و هر دور ونزديكى بر ايشان
بنگرد، وقتى كه مردانشان در كنارشان نباشند.
يزيدا! آيا مىگويى، اى كاش بزرگان خاندان من كه در بدر كشته شدند، مىبودندو
مىديدند، و خود را گناهكار نمىشمارى؟ و اين را گناه بزرگ نمىدانى؟ و بى
شرمانهباچوب خيزران بر دندانهاى ابوعبدالله مىنوازى؟
چرا نكنى؟ باآن كه با ريختن خونهايى پاك، خونهاى ستارگان زمين از
دودمانعبدالمطلب، زخمها را خنجر زدهاى و ريشه پاكى و بزرگوارى را از بن
بركندهاى.
بهزودى در دادگاه عدل الهى احضار خواهى شد، آن وقت است كه آرزو مىكنى:اى كاش
لال و كور بودى.
يزيدا !به خدا سوگند، هر چه كردى به خود كردى، جز پوست تن خود رانخراشيدى و جز
گوشتخويش را نبريدى، به همين نزديكى برخلاف ميل به سوىرسول خدا برده خواهى
شد، و خواهى ديد كه فرزندان و بستگانش در قرق گاه قدسالهى نزد آن حضرت جمعند،
روزى كه خداى آنان را از جدايى و پراكندگى آسودهسازد.
پسر معاويه! به همين زودى تو و آن كسى كه تورا برگردن مسلمانان سوار كرد،خواهيد
دانست كه كدام يك از ما بدبختتر و بىكستريم، روزى كه دادگاهى آمادهشود و
خداى، قاضى آن باشد و جد ما خصم تو گردد و همه اعضا و جوارح تو گواهانجنايات
تو باشند.
اگر ستم بر ما را در اين جهان غنيمتشمردى، بدان كه در آن جهان بايد
غرامتبپردازى، آن دم كه جز نتيجه كارهايت چيزى به درد تو نخورد، آن وقت است كه
تو بهابن مرجانه پناه برى، و او به تو پناه برد، تو از او كمك بخواهى و او از
تو كمكبخواهد، تو و همكارانت پاى ترازوى عدل الهى زوزه بكشيد و بهترين توشهاى
كههمراهتان باشد، كشتار فرزندان محمد (ص) بود. به خدا سوگند، كه من تا كنون
بهجزاز خداى نترسيدهام وجز پيش او شكايت نبردهام. پس هر حيلهاى دارى به كار
بر وهر چه مىخواهى بكوش و آن چه نيرو دارى مصرف كن. به خدا كه ننگ
اينستمكارى را نتوانى شست».
زينب آرام گرفت، يزيد سر به زير افكند و هر كس در آنجا بود، چنان سر به زير
وخاموش شد كه گويى مرغ مرگ بر سر همه سايه افكنده است.
نقل مىكنند كه هند دختر عبدالله عامر زن يزيد، آن چه در مجلس شوهرش رخداد،
شنيد، پيراهن را نقاب كرده و به درون مجلسآمد و گفت:
يا اميرالمؤمنين! اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خداست؟
يزيد گفت:
آرى، بر او شيون كن و سياه بپوش.
يكى از اصحاب پيغمبر، هنگامى كه ديد يزيد با خيزران بر دندانهاى
حسينمىنوازد، با تعجب گفت:
آيا با اين چوب بر دندانهاى حسين مىنوازى؟ چوب تو به جايى مىخورد كهمن ديدم
رسول خدا(ص) آنجا را مىبوسيد. ولى اى يزيد! تو روز قيامتخواهىآمد و ابن
زياد شفيع تو است و اين سر خواهد آمد و رسول خدا شفيع اوست.
يزيد از ديدار زينب ناراحتشد و گفتار او تكانش داد، روى از زينب بگردانيد وبه
سوى زينب و بانوان ديگر اشاره كرد كه به خانه او روند.
سپس فرمان داد، تا علىبن حسين را با غل و زنجير وارد مجلس كردند. علىگفت:
«اگر رسول خدا ما را در زنجير مىديد، باز مىكرد».
يزيد كه هنوز طنين سخنان زينب در گوشش بود گفت:
راست گفتى.
و امر كرد زنجير را باز كردند و سپس او را نزديك خود خواند، و مانند كسى
كهمعذرت خواسته باشد، گفت:
اى علىبن حسين! ديدى پدرت خويشاوندى را با من بريد و حق مرا نشناخت وبا حكومت
من به ستيزه جويى برخاست; خدا با او چنان كرد كه ديدى.
جواب على تلاوت اين آيات شريفه بود:
«ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان
ذلكعلى الله يسير لكيلا تاسوا على مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم والله لايحب كل
مختالفخور; (18) .
هر مصيبتى كه در زمين رخ مىدهد و بر شما روى مىآورد، در دفتر، پيش از آن كه
آن رابيافرينيم، نوشته شده، كه اين براى خدا آسان است، تا برآن چه از دستتان
برفت، افسردهنشويد،و بهآن چه كه بهدستتان آمد دلخوش نگرديد، و خداى هيچ
متكبر برخود بالندهاى رادوست نمىدارد».
يزيد خواست كه اين آيه را بخواند:
«و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم; (19) .
هرچه به شما مىرسد، آثار عمل خودتان است».
ولى به زودى خاموش گرديد; زيرا ضجه زنان، كه بسيار دردناك و جانگداز بود،از
دور شنيده مىشد.
نه تنها بانوان بنىهاشم گريه مىكردند، بلكه زنان بنىاميه با اشكهاى خود
باايشان هم دردى مىكردند.
از دودمان معاويه زنى نماند كه مصيبت زدگان را با گريه وزارى براى حسين
استقبال نكند.
سه روز سوگوارى و نوحهگرى بر پا شد. سپس، يزيد امر كرد كه مصيبت زدگان به
همراهى نگهبانى درستكار كه سواران و خدمتگزارانى تحت فرمانش بودند،آماده سفر
به سوى مدينه شوند.
نقل مىكنند: يزيد در هنگام وداع با علىبن حسين چنين گفت:
خداى لعنت كند پسر مرجانه را، به خدا، اگر من با پدرت روبهرو مىشدم، هر چهاز
من مىخواست، به او مىدادم و با تمام قوا مرگ را از او دور مىكردم، هر چندبه
هلاكتبعضى از فرزندانم تمام مىشد، ولى آن چه راكه ديدى خواستخدا بود.
سپس، تقاضا كرد كه هر حاجتى براى او پيدا مىشود بنويسد، و آن گاه به
سوىخوابگاه خود رفت. ولى هنوز طنين صداى زينب در گوشش بود، كه با شدتىهر چه
تمامتر تكانش مىداد.
نگهبان، زنان و كودكان حسين را از شام بيرون آورد و آن ها را با آرامش و
مهربانىدر شب راه مىبرد; همه در پيشاپيش او حركت مىكردند و هيچ يك از نظرش
دورنمىشدند. هنگام پياده شدن، از ايشان كناره مىگرفت و خودش و كسانش هم
چونپاسبان در اطراف پراكنده مىشدند، و آنان را آزاد مىگذاردند كه اگر كسى
بخواهدوضويى بگيرد، يا قضاى حاجتى كند، آسوده باشد و شرم نكند، و با آن ها در
راههمراهى مىكرد و گاهگاهى مىپرسيد:
آيا احتياجى داريد؟
در يكبار زينب گفت:
« اگر مىشد، ما را از راه كربلا مىبردى.».
نگهبان غمگينانه جواب داد:
اطاعت مىكنم.
بردشان تا به زمين شوم كربلا رسيدند.
چهل روز بر آن كشتار گذشته بود و هنوز قسمتهايى از زمين به خون شهيدانرنگين
بود و قطعات گنديده از پيكرهاى آن ها كه وحشيان بيابان از خوردن آن هاسرباز زده
بودند، موجود بود. (20) .
نوحهگران به نوحهگرى برخاستند، سه روز در آنجا بماندند و آنى سوزشدلشان
آرام نگرفت و اشكشان نايستاد. سپس، كاروان مصيبتزده، راه مدينه را پيشگرفت.
هنگامى كه نزديك مدينه رسيدند، فاطمه دختر على به خواهر خود بانوى بانوان زينب
گفت:
«خواهر عزيزم، اين مرد كه به همراه ما آمد، به ما نيكى كرد، آيا صلاح مىدانى
به اوچيزى بدهيم؟».
بانوى خردمند جواب داد:
«به خدا چيزى همراه ما نيست كه به او بدهيم به جز زيورمان».
آن گاه النگو و دستبندهايشان را درآورده، پيش آن مرد فرستادند و از اين كه
هديه بسيار ناچيز است معذرت خواستند كه اكنون دست تنگيم و چيزى نداريم.
ولى آن مرد زيورها را پس فرستاد و گفت:
اگر آن چه من كردم براى دنيا بود، زيورهاى شما آنقدر مىارزيد كه مرا
خشنودسازد، ولى به خدا كه جز براى خدا و براى بستگى شما با رسول خدا، كارى
نكردم.
بانوى بانوان آرزو داشت كه چند روزه آخر عمر را در كنار جدش رسولخدا بگذراند،
ولى بنى اميه از اين هم جلوگيرى كردند.
زينب و كسانى كه همراهش بودند مصيبت هايى را كه سبط رسول خدا از لشكريزيد ديده
بود، مىگفتند و آن قربان گاه خونين را كه امام حسين و شيعيانش را در آنسر
بريده بودند، توصيف مىكردند.
وجود بانوى بانوان زينب در مدينه كافى بود كه آتش حزن بر شهيدان را شعله وركند
و مردم را بر ضد ستمكاران بشوراند، تا كار به جايى رسيد كه نزديك شد شورشبرضد
بنىاميه پيدا شود فرماندار مدينه به يزيد گزارش داد:
بودن زينب در ميان اهل مدينه، احساسات را بر مىانگيزاند، او زنى است
فصيح،خردمند، دانا، او و كسانى كه با او هستند تصميم گرفتهاند براى خونخواهى
قيام كنند.
يزيد امر داد كه باقىمانده اهل بيت را به شهرها و نقاط مختلف تبعيد كرده
وپراكندهشان سازد.
فرماندار، از بانوى بانوان خواست كه از مدينه بيرون رود و هر جايى كه
خواهداقامت كند.
زينب كه از اينسخن خشمگين شده و به هيجان آمده بود، گفت:
«خداى مى داند كه چهها بر سر ما آمده است، بهترين كس ما كشته شده، وباقى مانده
ما را از اين شهر به آن شهر چنان كه چارپايان را مىرانند براندند و ما را
بربارها سوار كردند، به خدا، هرگز بيرون نخواهم رفت هر چند خونمان ريخته شود».
ولى زنان بنىهاشم از خشم آن ستمگر بر زينب بيمناك شدند، دور بانو را گرفتندو
با ملايمت و مهربانى با وى سخن گفتند و هم دردى كردند و به خارج شدن از
مدينهمتمايلش ساختند.
زينب دختر عقيلبن ابىطالب گفت:
دختر عموى عزيزم! خداى در وعده اىكه به ما داده است، راست گفته، زمين راتحت
اختيار ما خواهد گذارد، كه از هر جايش بخواهيم بهره برگيريم و به همينزودى
خداى كيفر ستمكاران را خواهد داد. سفرى كن به شهرى كه در آسايش و امانباشى.
زينب به قصد مصر آماده سفر شد و مدينه را ترك گفت.
وه كه زينب چه بسيار سفر كرده!
آيا بايد تمام عمر را در خانه به دوشى از شهرى به شهرى به سربرد و روى زمينيك
جا پيدا نكند كه در آن بياسايد؟
بانوان بنى هاشم كه به همراه زينب بودند، احساس كردند كه بانوى خردمندشان
نيرويش را از دست داده و تا كنون اين سان ناتوان نبوده. او مات و حيرت زده
مىنگردو ديدگانش خشك گرديده و اشكى نمىفشاند، گويا هستى او درهم شكسته شده و
برباد رفته است.
مىخواهند مانوسش كنند و آشفتگىاش را بر طرف سازند، ولى جز بر بهت وپريشانىاش
افزوده نمىشود. در آخر كار، به خاطرشان رسيد كارى كنند شايد بارغمش سبك شود;
از مصايب كربلا سخن گفتند، تا عقده دلش بتركد و بگريد.
ولى اشك در حلقههاى چشمش سنگ شده بود و زخم قلبش چنان عميق گشتهبود كه شكافى
كشنده ايجاد كرده بود.
گرفتگى و اندوه بانوى بانوان در شبهاى اخير مسافرت، از همه منزلها بيشتربود.
كاروان شبرو از خاك حجاز بگذشت; جايى كه چمن زار كودكى و اقامت گاهپدران و
نياكان زينب بود.
و به خاك نيل نزديك شد، جايى كه زينب غريب است; نه كسى دارد و نه منزلى.
ابرهاى تيره جهان را فرا گرفته بود و ماه در آسمان يافت نمىشد.
بر بيابان شرقى مصر هوا ايستاده، سنگينى مىكرد.
گويا درنگ كرده تا كاروان شب پيما را ببيند.
وحشت و هراس آن فضاى پهناور را پر كرده بود.
سپس وضع عوض شد.
در همان دمى كه بانوى بانوان به خاك نيل قدم گذارد، هلال شعبان سال 61هجرت در
افق نمايان شد، گروههايى از مردم براى استقبال بانوى بانوان جمعشده بودند.
كاروان به سير خود ادامه داد، تا به دهكدهاى نزديك بهبلبيس رسيد، در آن
جاگروههاى ديگرى از پايتخت دره نيل به استقبال آمده بودند.
اينان مسلمةبن مخلد انصارى فرمانفرماى مصر با عدهاى از اشراف و علماى آنديار
كه براى استقبال دختر زهرا و خواهر امام شهيد آمده بودند.
هنگامى كه طلعت درخشان زينب كه به نور شهادت تابش مىكرد نمايان شد،به يك باره
همه به گريه درافتادند.
گرداگرد كاروان را گرفتند و به راه ادامه دادند. هنگامى كه به پايتخت
رسيدند،مسلمه ميهمان گرامى را به خانه برد، بانوى ما در آن جا نزديك به يك سال
اقامت كرد.در آن مدت جز در حال عبادت و گوشهگيرى ديده نشد.
سپس، پايان دوره گردى فرا رسيد.
بنا بر ارجح اقوال، بانوى بانوان زينب در شب يك شنبه چهاردهم رجب سال 62هجرت از
دنيا رفت و دوچشمى كه قربان گاه كربلا را ديده بود، برهم نهاده شد.
وقت آن رسيد كه اين پيكر ستم كشيده و لاغر بياسايد.
سرزمين پاك مصر براى زينب بسترى نرم در اتاق خودش در خانه مسلمه فراهمكرد،
همان جايى كه زينب هنگام آمدن وارد شده بود و همان جايى كه خودشخواسته بود كه
آخرين خوابگاهش باشد. (1) .
قبرش زيارت گاهى شد كه مسلمانان تا به امروز از هر شهرى و ديارى به زيارتشمى
آيند.
و داستان دردهاى شورانگيزش در زبان نسل ها و سال ها باقى بماند.
بانوى بانوان، پس از برادر شهيدش، بيش از يك سال و نيم زنده نماند. ليكن دراين
مدت كوتاه توانست جريان تاريخ را عوض كند.
بنىاميه گمان بردند كه كشته شدن حسين و همه كسان او، آخرين قسمت ازداستان تشيع
خواهد بود.
در اين گمان هم، چندان غافل و خطاكار نبودند; زيرا ديگر اميدى به دودمان على
نبود، كه از ميان آن ها كسى قيام كند. پس از آن كه همه مردانشان كشته شدند و
جزكودكانى يتيم و بيوهزنانى داغ ديده باقى نمانده بود.
نخست على كشته شد و روزگار بدون درنگ و انحراف مىگذشت و موقعيتمعاويه مستحكم
گرديد; مخصوصا وقتى كه در ميان مردم شايع شد كه به تحريك اوهمسر حسنبن على
سرور دودمان على را زهر خورانيد.
روزگار هم چنان به سير خويش ادامه مىداد، بدون آن كه توجه كند كه چه شد وچه از
دست رفت.
سپس، در پيش چشم و گوش شيعيانش، حسين كشته شد و زمينه چنين بودكه اهل كوفه بار
ديگر خيانتخود را تكرار كرده، پسر حسين، زينالعابدين را براىبيعت دعوت كنند.
سپس، به وى خيانت نموده، تسليم دشمنانش كنند چنان كه با پدرو عمويش چنين كردند;
در اين صحنه پيش از آن كه پرده بيفتد، زينب ظاهر شد، تااهل كوفه و ستمكاران
بنىاميه را لعنت كند و سرزنش نمايد.
البته اين پرده هرگز نيفتاد و گمان ندارم كه روزى برسد كه اين پرده افتاده
شود،مگر آن كه زمين و ساكنانش عوض شوند.
زينب از اين دنيا نرفت مگر وقتى كه لذت پيروزى را دركام ابنزياد و يزيد
وبنىاميه از ميان برد و قطراتى از زهرى كشنده در جامهاى پيروزمندان فرو ريخت.
دل خوشى و سرورى بود، ولى طولى نكشيد.
پيروزى موقتى بود و ديرى نپاييد كه منتهى به چنان شكستى شد كه در
آخر،حكومتبنىاميه را بر باد داد.
هنوز زينب از مجلس يزيد قدم بيرون ننهاده بود كه يزيد احساس كرد در فرحىكه از
كشتن حسين به او دست داده، خللى راه يافت و روزبهروز در افزايش بودتا كمكم به
صورت يك پشيمانى گزنده درآمد، و سه سال آخر عمر يزيد را تيره و تاركرد و از
ناحيه او به ابن زياد شر بسيارى رسيد.
طبرى وابن اثير نقل مىكنند:
«موقعى كه عبيدالله زياد، حسينبن على (ع) و برادرانش را بكشت و سرهاىآن ها را
نزد يزيد فرستاد، در ابتدا يزيد خشنود گرديد و عبيدالله پيش او مقام عالىيافت.
ولى چيزى نگذشت كه پشيمان شد و مىگفت:
چه مىشد كه من قدرى تحمل مىكردم و به حسين آن چه مىخواست مىدادم؟
خداى پسر مرجانه را لعنت كند كه حسين را وادار به خروج كرد و ناچار نمودو سپس
او را بكشت و در اثر كشتن او مرا نزد مسلمانان مبغوض نمود و دشمنى مرادر دلهاى
آن ها جاى داد; زيرا كشتن حسين نزد آن ها بزرگ بود.
مرا با پسر مرجانه چه كار، خدا لعنتش كند.
و بر ابن زياد خشمگين گرديد.
و شنيد كه يحيىبن حكم اموى مىگويد:
سمية امسى نسلها عدد الحصى.
و ليس لآل المصطفى اليوم من نسل (2) .
- شماره زادگان سميه (مادر زياد) به اندازه ريگهاى بيابان رسيده، ولى از
دودمان پاك مصطفى كسىنمانده!
پس از وفات بانوى بانوان زينب، مردم از مستجاب شدن دعاى اين زن پاك
سخنمىگفتند و شبها و جلسات شبانه خود را به گفت و گو از خشم آسمان بر ريختن
اينخون پاك و بىاحترامى به اين دودمان بزرگ مىگذرانيدند.
تاريخ نويسان آمدند و نتوانستند از اين داستانها بگذرند، واين گفت و
گوهاىشبانه را براى ما نقل نكنند، و هركس كه در فاجعه كربلا شركت كرده بود،
نشد مگرآن كه از او داستانى بگويند كه خشم آسمان با او چه كرد، و انتقام خداى
از چه بود.گاهى در چيزهايى كه كتابهاى گزافه گويان شيعه در باره سرانجام اين
جنايت كاراننوشتهاند ترديد مىكنيم، ولى هنگامى كه به سخنان تاريخ نويسانى كه
به درستى وميانهروى شناخته شدهاند، گوش مىدهيم، عجايبى شگفتانگيز مىشنويم:
مردى است از قبيله «دارم» كه نگذارد حسين آب بنوشد.
سيدالشهدا او را نفرين كرد كه هميشه تشنه بماند. كسى كه بعد از اين او را
ديدهبود، مىگويد:
به خدا، چيزى نگذشت كه تشنگى بر او چيره شد و ديگر سيراب نگرديد.
ديدمش كه كوزههاى آب و كاسههاى شير پيش رويش نهاده بودند; او مىگفت:
واى برشما، آب به من دهيد، تشنگى مرا كشت، كوزه يا كاسه را به او مىدادند،
اومىآشاميد، پس از اندى دوباره مىگفت: واى بر شما آب به من بدهيد، تشنگى
مراكشت، تا شكمش پاره شد.
يكى ديگر از آن ها را حسين نفرين كرد:
«پروردگار! او را از تشنگى بكش».
كسى كه در بيمارىاش عيادتش كرده، مىگويد:
به خدايى كه جز او خدايى نيست، ديدمش كه آب مىآشاميد و سپس قى مىكرد ودوباره
مىآشاميد و ...و سيراب نشد تا بمرد.
سومى از ايل كنده بود، شب كلاه امام شهيد را ربوده به خانه آورده خونش
رامىشست، زنش به او گفت:
آيا چيزى كه از پسر رسول خدا ربوده شده، به خانه من مىآورى؟ از پيش منببرش.
مىگويند: آن مرد آن قدر در بىچارگى و بدبختى به سر برد تا بمرد.
چهارمى زير جامه امام را برده بود وآن پيكر نازنين را برهنه گذارده بود.
مىگويند: در زمستان دستهايش خون پس مىداد و در تابستان مانند چوبخشك مىشد.
شايد اين سخنان بيشترش از ساخته هاى شب قصه گوها باشد، ولى چيزى كه
نزدتاريخنويسان در آن ترديدى نيست، آن است كه خون حسين كه زينبخونخواهىاش
كرد، بههدر نرفت.
هنوز سه سال نگذشته بود كه آتش غضب پنهانى كه باكندى پخته شده بود،شعلهور
گرديد و زبانه كشيدن آغاز كرد و اخگرهاى سوزندهاش را به هر سو پراكند.
شهر كوفه فرياد كشيد:
خون خواهان حسين كجايند؟
سال 66 شاهد قتل گاه ديگرى در عراق بود كه براى خون خواهى از قتل گاه كربلاپديد
آمده بود.
از كسانى كه در كشتن حسين شركت كرده بودند، 240 تن در يك واقعه كشتهشدند.
فراريان را سخت دنبال مىكردند، وقتى كه دستگير مىشدند از آنانمىپرسيدند:
حسينبن على كجاست؟ كسى را كه امر داشتيد بر او صلوات بفرستيد، كشتيد؟
آن گاه براى هر كدام يك جور كشتن در نظر مىگرفتند، كه مناسب با جنايتى بودكه
در كربلا مرتكب شده بودند.
اين، بايد به آتش سوخته شود.
آن، بايد دست و پايش جدا گردد و بماند تا بميرد.
سومى هم چون گوسفند، بايد سربريده شود.
چهارمى گفته بود: تيرى به سوى جوانى از خاندان حسين رها كردم، دستش را
برپيشانىاش نهاد كه از تير جلوگيرى كند، تير، دستش را شكافت.
گويند، دستش بر پيشانىاش گذارده و به تير زده شد. عبيدالله زياد از
كسانىبودكه در اين وقت كشته شد.
و نيز عمر سعد و فرزندش حفص كشته شدند.
اشعث بن قيس (3) بگريخت، خانهاش را ويران كردند و از مصالح آن، خانه حجربن
عدى را ساختند; همان خانه اى را كه زياد پسر سميه، ويران كرده بود.
تاهمه را نابود و سر به نيست كردند.
در اين بار، سرها به مدينه فرستاده شد نه به شام. (4) .
ولى داستان به اين خون خواهى پايان نيافت. و دنباله داشت و هنوز دنباله
دارد.دنبالههايى كه عبارت بود از فصولى بسيار .از آن فصول، شورش عبدالله زبير
درحجاز، و خروج برادرش مصعب در عراق بود.
پس از آن سقوط حكومتبنىاميه و قيام دولت عباسى بود كه شيعيان پنداشتهبودند
كه براى آل على دعوت مىكنند. سپس پيدايش سلطنت فاطميان در مغرب بود،و هر چه كه
با اين جريانات رخ مىداد، و آن چه كه در پى داشت كه آن ها عبارتند ازجنگها و
حوادثى كه در تواريخ ما نوشته شده و از روز شهادت حسين آغاز گرديدهاست.
بلكه اثرى از همه آن ها پراهميتتر به جاى گذاشت، و آن پا برجا شدنو استحكام
مذهب شيعه بود، كه آثارى پر مغز در زندگى سياسى و دينى براى شرق واسلام داشته
است. (5) .
زينب، برانگيزاننده تمام اين وقايع و شوراننده همه اين حوادث بود.
من اين سخن را از پيش خود نمىگويم، بلكه سخن تاريخ است.
زينب در فرداى شهادت امام، به اهل كوفه نمونه مهيجى از جناياتى كه
نسبتبهشهداى اهل بيت مرتكب شدهبودند، نشان داد.
و چنان سخن گفت كه احساساتى گزنده و سوزاننده، همراه با حسرت و رسوايىو
پشيمانى، در آن ها ايجاد شد.
سپس از كوفه بيرون رفت.
ولى فرياد زينب هم چنان در گوش اهل كوفه طنين مىانداخت و فضاى آن شهررا پر
مىكرد، و آنان را به گناه زشتشان يادآور مىشد.
اين طنين باقى ماند، و با حوادث گوناگونى كه در اثر كشتار كربلا پديد آمد، از
مياننرفت.
در جنايات كربلا در عده چهارهزار نفرى كه در كشتن هفتادنفر شركت كردهبودند،
سهم اهل كوفه كه شيعيان و دوستان و ياران حسين بودند، زشتتر و شومتربود.
آيا مىشود، رفتارى كه دوستان يزيد با حسين كردند، با رفتارى كه از دوستانحسين
و شيعيانش نسبتبه او سرزد، مقايسه نمود؟
اينان امام خود را دعوت كردند و از پناهگاهش بيرون آوردند، سپس او را
تسليمنيزه و شمشير كرده، خود تماشاچى شدند.
ولى آنان قشون دولتى بودند كه به امر امير خود به جنگ آمده بودند.
دشمنان حسين و كشندگانش، همگى كشته شدند.
ولى دوستان دغل بازش باقى ماندند.
اين ها كسانى بودند كه پس از اين رفتار شوم مىرفتند، و با آسودگى و
لاابالىگرىزندگى از سر مىگرفتند، و توجهى به گناه بزرگ خود و خيانت زشتشان
نداشتند.
مگر از رفتارى كه قبلا با امام على (ع) و سپس با فرزندش حسن كردند،
پشيمانشدند؟
هرگز!
على از دنيا رفت و حسن جهان را بدرود گفت، چنان كه ديديم. رفتار اهل كوفه
باحسين نيز از ميان مىرفت و جز چند سطرى در تاريخ و حكايتى چند بر
زبانشبقصهگويان باقى نمىماند.
ولى بانوى بانوان زينب، بر پيكرهاى شهيدان ايستاد، و هنگامى كه اهل كوفه ازديدن
دسته اسيران دختران رسول به گريه درآمده بودند، فرياد زد:
«آياگريه مىكنيد؟ اشكتان هرگز بند نيايد!».
اين نفرين در آسمان اثر كرد و اهل كوفه هرگز اشكشان بند نيامد. و از هماندمى
كه بانوى كربلا بايستاد وآن سخنان شورانگيز دردناك را بگفت، احساسپشيمانى
كردند.
طبرى و ابناثير مىگويند:
تا دو ماه يا سه ماه پس از شهادت حسين، از وقتى كه خورشيد طلوع مىكرد،تا
هنگامى كه بالا مىآمد، اهل كوفه ديوارها را خون آلود مىديدند. (6) .
و آن دو مىگويند:
وقتى كه حسين كشته شد، ابن زياد از لشكرگاهش نخيله به كوفه بازگشت تا
براىاستقبال سرهاى كشته ها و اسراى دودمان رسول، آماده شود. شيعيان كوفه يك
ديگررا ملامت مىكردند و پشيمان بودند و آن را خطاى بزرگ مىدانستند كه حسينرا
براى يارى دعوت كردند، پس او را نديده گرفته، يارىاش ننمودند.
ديوارهاى كوفه سخنان زينب را منعكس مىكرد:
«آرى، به خدا بيشتر بگرييد و كمتر بخنديد، شما ننگ و رسوايى را به
منتهارسانيديد، و اين ننگ از دامان شما شسته نخواهد شد. چگونه مىشود كه
ازننگكشتن جگر گوشه خاتم پيغمبران و سرور جوانان اهل بهشت پاك شويد».
همگى تصديق كردند.
و سخن گفتند. گويى از زبان زينب سخن مىگويند.
سخنگوى آن ها چنين گفت:
پسر دختر پيغمبرمان را دعوت كرديم و از جان بازى در راه او دريغ كرديم، تا
دركنار ما كشته شد; نه با ستيارىاش كرديم و نه با زبان از او به دفاع
پرداختيم و نه باثروتمان او را نيرومند ساختيم.
هنگامى كه در پيشگاه پروردگار به ديدار پيغمبر خود نايل شويم، عذر ما چه خواهد
بود، در صورتى كه فرزند او، و نور ديده او، ذريه او و يادگار او در ميان
ماكشتهشد؟ به خدا سوگند، كه عذرى نداريم جز آن كه كشندگان او و هم دستانشان
رابكشيم و يا آن كه در اين راه كشته شويم. شايد پروردگارمان را خشنود سازيم،
ولى درعين حال ، پس از ديدار خداى، از كيفر او ايمن نيستيم.
ديگرى دنبال سخنش راگرفت و گفت:
ماكسانى بوديم كه آماده شديم كه آل پيغمبرمان كه نزد ماآمدند، يارى كنيم و آن
هارا به آمدن، تحريص و ترغيب كرديم. هنگامى كه آمدند، سستى كرديم و بى
عرضگىنشان داديم، منتظر شديم ببينيم چه مىشود، تا فرزند پيغمبر ما و نور چشم
او، و شيرهجان او و قطعهاى از گوشت و خون او، در ميان ما، در برابر ما كشته
شد.
خيزيد، كه خدايتان خشمگين است. سوى زنان و فرزندان خود نرويد تا وقتى كهخداى
از شما خشنود گردد، به خدا سوگند، كه گمان ندارم كه از شما خشنود شود،مگر با
كشنده او بجنگيد و يا خود نابود شويد. آن گاه اين آيه را تلاوت كرد:
«فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم; (7) .
خودتان را بكشيد، اين كارتان نزد آفريدگارتان براى شما بهتر است».
آرى، به خدا، گويى همه از زبان زينب سخن مىگفتند.
اهل كوفه از سال 61، سالى كه حسين كشته شد، خود را سرزنش كرده و هم ديگررا براى
قيام مىخواندند و ابزار جنگ را آماده مىساختند، تا سپاهى فراهم شد كه درتاريخ
به سپاه توابين ناميده شد. شعار آن ها اين بود:
كجايند خون خواهان حسين؟
اين بار در نهان دستبهكار نشدند و فعاليتها را پنهانى انجام ندادند، بلكه
تاريخمىگويد:
توابين علانيه بيرون آمده و آشكارا اسلحه مىخريدند و مجهز مىشدند و بههمهكس
مىگفتند:
ما دنيا را نمىخواهيم و براى دنيا قيام نمىكنيم، ما براى توبه كردن و خون
خواهىپسر دختر رسول خدا ، پيغمبر خودمان، قيام كردهايم.
هنوز سال 65 هجرى نيامده بود كه فرياد آنها: «كجايند خونخواهان حسين؟»زمين را
زير پاى بنىاميه مىلرزانيد و شهر كوفه ناظر بود كه همگى لباس رزم بر تنكرده،
به سوى آرام گاه حسين مىروند و اين آيه را تلاوت مىكنند:
«فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم; (8) .
بهسوى آفريدگار خود بازگرديد وتوبه كنيد، و سراسر همه تن بهكشتن دهيد تا نزد
خداىسعادتمند شويد».
هنگامى كه به قبر حسين رسيدند، همگى به يك بار ناله برآورده گريه و زارىآغاز
كردند، كه بيشتر از آن روز مردمى گريان و ديدگانى اشكريزان ديده نشد، يكروز و
يك شب نزد قبر مبارك بماندند، مىگريستند و مىناليدند و مىگفتند:
بارالها ! بر حسين شهيد فرزند شهيد، رحمت فرست.
بارالها ! تو را گواه مىگيريم كه مابهدين آن هاييم و به راه آن ها قدم
مىگذاريم ودشمن كشندگان آن ها هستيم و دوست دوست دارانشان مىباشيم.
بارالها ! ما به پسر دختر پيغمبرمان ناروا زديم.
بار پروردگارا! ما را بيامرز و از آن چه از ما سرزد، بگذر و توبه ما را بپذير.
بار پروردگارا ! اگر ما را نيامرزى و بر ما رحم نكنى، از زمره سياهروزان و
بدبختانخواهيم بود.
پيوسته پشيمانى و جوش وخروش آن ها در افزايش بود، از قبر دور شدند،و دليرانه
مانند موج به سوى هزاران سربازى كه از سپاه بنىاميه آماده جنگ باآن هابود،
روانه شدند، و بالاترين آرزوشان اين بود كه در راه خون خواهى حسين كشتهشوند،
شايد سنگينى گناهشان سبك گردد و از كيفرشان كاسته شود.
از جانب بنىاميه امان داده شد، نپذيرفتند و فرياد زدند:
ما در اين دنيا در خانههاى خود در امان بوديم، خروج مابراى آن است كهدر آخرت
امان يابيم.
آن قدر كوشيدند، تا آخرين فردشان كشته شدند و يك تن از آن ها باقى نماند.
اعشى همدانى در باره هريك از آن ها مىگويد:
دست از دنيا برداشت و گفت: آن را به دور انداختم و تا زنده هستم به سوىدنيا بر
نخواهم گشت.
من به دنيايى كه مردم از نبودنش ناراحتند و براى رسيدن به آن مىكوشند،
رغبتىندارم.
آن گاه در باره همه گويد:
همگى روان شدند، دستهاى به دنبال تقوا و پرهيزكارى مىگشتند و دستهاىتوبه
كرده، پشيمان بودند.
لشكر شام گروه گروه هم چون امواج دريا رسيدند و از هر سو به آن هاحمله كردند.
آنان با شاميان دليرانه جنگيدند و آن قدر استقامت كردند تا همه كشته شدند و
ازآن ها جز دستارهايى باقى نماند.
پيكرهاى پارهپاره اين مردم با استقامت روى زمين افتاده بود و باد جنوب و
شمالبر آن ها ازاين سو و آن سو مىوزيد.
آنان كسانى بودند كه جز با ضربات شمشيرى كه فرقها را دو نيمه كند وسرنيزههايى
كه تنها را بشكافد، با دشمن روبهرو نشدند و چيزى نخواستند.
اى بهترين سپاه عراق و اهل عراق، از ابرهاى باران ريز رحمتخداى، سيرابشويد.
توابين رفتند، ولى پشيمانى و توبه را براى فرزندان و نوادگان خود، ارثى بزرگ
وسهمگين گذاردند.
زينب كسى بود كه از شهادت حسين ماتمى جاودانى بر جاى گذارد كه تا كنون ماچيزى
مؤثرتر از آن در تطور عقيده شيعه نشناختهايم. زينب كسى بود كه از شب دهممحرم،
مجلس عزاى ساليانه براى تذكر مصايب تاسيس كرد تا نوادگان توابين بهشهادتگاه
مقدس كربلا حج كرده و مصيبت را تجديد كنند و بر تن خود شديدترينشكنجهها را
روا دارند، بلكه گناهان نياكانشان را روپوشى كنند.
زينب بود كه چنان از خودشان بر خودشان عذابى دردناك مسلط كرد كه با مرگهم
خاتمه نيافت وآن آتش فروزنده و سركش پشيمانىبود، كه هر نسلى پس از نسلديگر از
آن آتش بچشد و بسوزد.
سالها مىآيد و مى رود و قرنها مىگذرد، و آن ها اصرار دارند كه آن آتش
براىهميشه افروخته بماند، و زير خاكستر نرود و خاموشنشود. گويا توبه و كفاره
ازگناهشان را در اين عذاب مىبينند.
آرى، سالها مىرود و قرنها مىگذرد و عراقيان با رنج و اندوه همنشينند، و
طعمآن را خوش دارند و مزه آن را گوارا يافتهاند و خود را به رنجوسختى
مىاندازند، كهگناهى كه در كشتن امام شهيد مرتكب شدهاند زنده بماند و فراموش
نشود.
گمان ندارم تاريخ چنين غمى سراغ داشته باشد كه اين اندازه طول كشيده باشد وبيش
از ده قرن ادامه پيدا كند، بدون آن كه در آن اندك سستى رخ دهد. مرثيههاىشهداى
كربلا همان سرودهايى است كه عراقىها در مجالس حزن خود ساليانه درروز عاشورا
مىخوانند و شاعر سخن سنجشان همان كسى است كه حزنشان را برمىانگيزاند، و آتش
افروخته در دلهاشان را نيرويى تازه مىبخشد:
- اى كسىكه خبر كشته شدگان طف را مىدهى، اين خبر را هميشه بده، تا درشبهاى
دراز، آتش دل گريه كنندگان را بيفروزى، ذكر آن هارا در كربلا از سر بگير كهدلم
از شدت سوزش و غم هم چون طومار درهم مىپيچد.
- بگذار ديدگانم پس از اشك خون ببارد; زيرا شمردن اين مصايب، اشك را
خونمىكند.
شاعر تواناى آن ها كسى است كه براى شنيدنشان مصيبت را با سوزشى سختتراز سر
مىگيرد، و داستان دسته كوچك با ايمانى كه مرگ را بر كنارهگيرى از حقو حقيقت
مقدم داشتند، بيان مىكند.
- با دلهايى كه از تشنگى مىسوختبه خاك رفتند و جز با تير مرگ لبترنكردند.
- و مؤثرترين سرودشان ياد شهدا و گريه بر كودكان يتيم آن ها باشد.
- چه كودكانى كه ازآنان كشته شدند و چه مادرانى كه بيوه شده و داغ ديدند.
- از آغوش كشتار بپرس كه چه شيرخوارى را شير داد؟ ولى پستانى كه در
دهانشيرخوار گذارد، پيكان تير بود.
آرى او زينب بود، كه از كشته شدن برادر شهيدش سرگذشتى جاويدان بر پا كرد واز
روز شهادتش ماتمى ساليانه از رنج و درد تشكيل داد.
زينب، بانوى خردمند بنىهاشم در تاريخ اسلام و انسانيت چنين بود.
قهرمانى بود كه توانست از برادر شهيد بزرگوارش خون خواهى كند و تيشههايىبسيار
مؤثر بر ريشه لطنتبنىاميه مسلط سازد و جريان تاريخ را عوض كند.
در شنبه نوزدهم صفر 1370 ق برابر هفدهم آبان ماه 1331 در منزل حجةالاسلامآقاى
شيخ محمد نقى صادق دام ظله اين ترجمه پايان افتاد.
شهر نبطيه، كشور لبنان، سيد رضا صدر.
عبادت
بى شك بزرگترين وسيله براى تقرّب بهدرگاه پروردگار متعال و وصول بهمقام قرب و
كمال، عبادت و بندگى در
پيشگاه مقدس اوست و هركس به هر مرتبه ومقامى كه رسيد از راه عبادت رسيده است.
قرآن كريم نيز در سوره زمر هدف خلقت را عبادت ذكر كرده و مىفرمايد: {وَما
خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُون};(1) [نيافريدم جن و انس را
جز براى آنكه مرا بپرستند!]]
البته عبادت خدا صرفاً به خواندن چند ركعت نماز و يا انجام برخى عبادتهاى بدنى
و مالى محدود نمىشود، بلكه معناى عبادت چنانكه علماى لغت ذكر كردهاند غايت خضوع
و تسليم و اظهار ذلّت(2) در پيشگاه خداى تعالى است كه نماز و روزه و ساير اعمال
مصاديقى از آن مفهوم كلى و راهى براى رسيدن بهآن مقام عالى است كه بهدستور شرع
مقدس و رهبران اسلام بايد انجام داد.
همچنين بايد دانست كه عبادت دو جنبه دارد: جنبه فعل و جنبه ترك، و همانگونه كه
در مداواى يك بيمار پرهيز از برخى غذاها، مهمتر از انجام كارهاى لازم و خوردن
دارو است، در باب عبادت و رسيدن به كمال انسانيت و هدف خلقت نيز ترك گناه مهمتر
از بجاآوردن و انجام عبادتهاى بدنى و مالى است. از همين رو در روايات آمده است:
«اِنَّ اَشَدَّالعِبادَةِ اَلوَرَع»(3) يعنى سختترين عبادتها ورع و خوددارى از
گناه است، يا فرمودهاند: «اَفْضَلُ العِبادَةِ العَفاف»(1) يعنى بهترين عبادتها
پاكدامنى و پارسايى است.
«نيشابورى» يكى از مورخان نقل كرده است كه: «زينب در فصاحت، بلاغت، پارسايى و
عبادت همانند پدرش على(عليه السلام)و مادرش فاطمه(عليها السلام) بود»(2).
از برخى مورخان ديگر نيز نقل شده است كه: «تهجد و شب زندهدارى زينب(عليها
السلام) در تمام مدت عمرش ترك نشد از حضرت سجاد(عليه السلام) روايت شده كه
فرمود: در شب يازدهم محرّم عمهام زينب را ديدم كه در جامه نماز نشسته و مشغول
عبادت است»..
مرحوم «بيرجندى» در «كبريت احمر» مىنويسد: از برخى مقاتل معتبره از امام
سجاد(عليه السلام) نقل شده است كه فرمود: عمهام زينب با تمام مصيبتهايى كه بر
او وارد شده بود از كربلا تا شام هيچگاه نوافل خود را ترك نكرد.
همچنين روايت كرده است كه چون امام حسين(عليه السلام)براى وداع زينب آمد از
جمله سخنانى كه به او گفت اين بود كه فرمود: «يا اُخْتاه! لا تَنْسِني في
نافلةِ اللَّيْل»; [خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش نكن.]
درباره شب عاشوراى زينب(عليها السلام) در كتاب مثيرالاحزان از فاطمه دختر امام
حسين(عليه السلام) نقل شده است:
«وَ اَمّا عَمَّتي زَيْنَب فَاِنَّها لَمْ تَزَلْ قائِمَةً في تِلْكَ
اللَّيلَةِأي عاشِرَة مِنَ المُحَرّم ـ في مِحْرابِها تَسْتَغيثُ اِلى رَبِّها،
وَ ما هَدَأَت لَنا عَيْنٌ وَ لاسَكَنَتْ لَنا زَفْرَة».
[و اما عمهام زينب، پس وى همچنان در آن شب در جايگاه عبادت خود ايستاده بود و
بهدرگاه خداى تعالى استغاثه مىكرد و در آن شب چشم هيچيك از ما به خواب نرفت و
صداى ناله ما قطع نشد.]
حضرت سجاد(عليه السلام) فرمود:
«اِنَّ عَمَّتي زَيْنَب كانَتْ تُؤَدّي صَلَواتِها مِنْ قِيام، اَلفَرائِضَ وَ
النَّوافِلَ، عِنْدَ مَسيرِنا مِنَ الكُوفَةِ اِلَى الشّامِ، وَ في بَعْضِ
المَنازِل تُصَلّي مِنْ جُلُوس لِشِدَّةِ الجُوعِ وَ الضَّعْفِ مُنْذُ ثَلاثِ
لَيال; لاَنَّها كانَتْ تَقْسِمُ ما يُصيبُها مِنَ الطَّعامِ عَلَى الاَطْفالِ،
لاَِنَّ القَوْمَ كانُوا يَدْفَعُونَ لِكُلِّ واحِد مِنّارغيفاً واحِداً مِنَ
الخُبْزِ فِي اليَوْمِ وَ اللَّيلَة»
[همانا عمهام زينب همه نمازهاى واجب و مستحب خود را در طول مسيرما از كوفه به
شام ايستاده مىخواند و در بعضى از منزلها نشسته نماز خواند و اين هم بهجهت
گرسنگى و ضعف او بود، زيرا سه شب بود كه غذايى را كه به او مىدادند ميان اطفال
تقسيم مىكرد، چون كه آن مردمان (سنگدل) در هر شبانه روز به ما يك قرص نان بيشتر
نمىدادند.]]
* * *
آنچه آمد نمونه و گوشهاى از عبادتهاى بدنى و انجام نمازهاى واجب و نافله زينب
بود. ضمناً بزرگترين خصلت نيك يك انسان ايثار و مقدم داشتن ديگران برخود است كه
از اين حديث، مقام ايثار زينب(عليها السلام) نيز معلوم مىشود كه چگونه سه
شبانهروز بهگرسنگى صبر مىكند و سهم غذاى خود را به اطفال خردسال و امام
معصوم(عليه السلام) مىدهد!
از اين جنبه كه بگذريم، خود همين مسافرت تاريخى و تحمل آن همه مرارتها و
مصيبتهايى كه در طول تاريخ بشريت كمنظير و يا بىنظير است،
ـ و قيام در برابر طاغوتها و ستمگران زمان و رسوا ساختن و محكوم كردن آنها، با
آن سخنان نافذ و خطبههاى آتشين كه اظهار هر جملهاش احتمال خطرهايى جانى براى
خود او و ديگران داشت،،
ـ و درك و رشد دادن به مردم جاهل و نادان و يا بزدل و ترسويى كه يكسره خود را
در برابر ياغى زمان باخته و يا با مشتى درهم و دينار، سعادت ابدى و آخرت خود را
به دنياى ناپايدار و لذت زودگذر جهان فانى فروخته بودند،
ـ و بيدار كردن مردم بىدركى كه گول تبليغات دستگاه ديكتاتورى بنىاميه را خورده
و امام حسين(عليه السلام) را به عنوان اخلالگر، لازم القتل مىدانستند،
و رساندن پيام مقدّس حجت زمان و سرور آزادگان حضرت اباعبداللهالحسين(عليه
السلام) كه جنايتكاران كوفه و شام خيال كردند آن نداى مقدس را در ميان شنهاى
تفتيده نينوا خاموش كردند، به اقصا نقاط جهان، حتى بهگوش يهوديان و مسيحيان و
بيگانگانى كه در مجلس يزيد براى تماشا يا تبريك آمده و اجتماع كرده بودند،
ـ و خلاصه انجام يك سلسله رسالتهاى الهى و تاريخى كه پشت مردان جهان در انجام
آن خم مىشد و از عهدهشانخارج بود، هركدام از آنها عبادت بزرگى بود كه اين بانوى
بزرگوار و تربيت شده مكتب على و زهرا(عليهما السلام) انجام آنرا به عهده گرفت و
غايت خضوع و تسليم خود را بدينوسيله به پيشگاه مقدس پروردگار خويش اظهار داشت.
بنابر روايت ارشاد حضرت على بن الحسين (ع ) فرمود: در شب عاشورا من نشسته بودم
و عمه ام زينب مرا پرستارى مى كرد كه پدرم در خيمه جداگانه كناره كرد و در نزد
او ((جون )) مولاى ابوذر غفارى ايستاده بود و آن حضرت شمشير خود را صف مى كرد و
مى فرمود:
يا دهر اف لك من خليل
كم لك بالا شراق و الاصيل
من صاحب و طالب قتيل
و الدهر لا يقنع بالبديل
و كل حى سالك سبيل
و منتهى الامر الى الجليل
اى روزگار اف بر دوستى تو باد؛ چه بسيار براى تو بود در صبح و عصر؛ از رفيقان و
طالب تو كه كشته شده اند؛ و روزگار به بدل قناعت نمى كند؛ هر زنده اى رونده راه
است ؛ و منتهاى امر به سوى خداوند بزرگ است .
اين اشعار را دو يا سه دفعه خواند تا اينكه من فهميدم كه آن جناب چه اراده كرده
است پس گريه مرا گلوگير شد و خوددارى كردم و سكوت نمودم . دانستم كه بلا نازل
شده است . اما عمه ام زينب آن اشعار را شنيد و نتوانست خوددارى كند برخاست و به
نزد آن حضرت رفت و گفت : واثكلاه ! اى كاش مرگ مرا دريافته بود، مادرم فاطمه و
پدرم على و برادرم حسن امروز مردند.اى خليفه گذشتگان و فريادرس باقى ماندگان .
پس حسين سوى او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! شيطان حلم تو را نبرد چشمهايش پر از
اشك شد و فرمود: اگر آن مرغ سنگ خواره را مى گذاشتند هر آينه مى خوابيد.
زينب گفت : اى واى بر من ! تو در ميان اين اشرار گير افتاده اى ، اين دل مرا
بيشتر مجروح داشته و بر من سخت تر است . پس بر صورت خود سيلى زد و گريبان خود
را دريد و افتاد و غش نمود.
پس حسين برخاست و بر روى او آب ريخت و گفت : خواهر جان صبر كن و بدان كه اهل
زمين و آسمان مى ميرند و جز خدا كسى باقى نمى ماند. آن خدايى كه خلق را خلق كرد
به قدرت خود و بر مى انگيزاند خلق را و زنده مى كند ايشان را، و او، فرد و
تنهاست . جد من ، پدر و برادر من بهتر از من بودند. و براى هر مسلمان اقتدا به
پيغمبر لازم است .
و امثال اين سخنان در تعزيت او گفت و فرمود: اى خواهر! من تو را قسم مى دهم كه
بر من گريبان پاره مكن و روى نخراش و وايلاه واثبورا، مگو وقتى من هلاك شدم .
پس او را به خيمه آورد و در نزد من نشانيد
در خواست آب از زينب (س )
از شيخ بزرگوار ((جعفر بن محمد نما)) در كتاب ((مثيرالاحزان )) و او از سكينه
روايت كرده كه مى فرمود:
در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود. آب از ظرفها و مشكها خشك شده
بود. چون من و بعضى از اطفال ما، تشنه شديم ، من به سوى عمه ام زينب رفتم تا او
را از تشنگى خود خبر دهم كه شايد آبى ذخيره شده باشد براى ما. پس ديدم كه عمه
ام در خيمه نشسته است و برادر شير خوارم بر دامن او است . و آن كودك گاهى مى
نشيند و گاهى بر مى خيزد، و مانند ماهى در آب ، در حركت و اضطراب است و فرياد
مى كند و عمه ام مى گويد: صبر كن . اى پسر برادر! و كجاست براى تو صبر و حال
آنكه بر اين حالت مى باشى . گران است براى عمه تو كه صداى تو را بشنود و نفعى
به حال تو نبخشد. چون من اين را شنيدم ، صدا به گريه بلند كردم . زينب گفت ،
سكينه ؟ گفتم : بلى .
گفت : چرا گريه مى كنى ؟ گفتم : براى عطش برادرم (و احوال خودم را به عمه ام
نگفتم كه مبادا اندوه او زياد شود). پس گفتم : اى عمه ! چه مى شود كه به سوى
بعضى از عيالات انصار بفرستى ، شايد آنها آبى داشته باشند؟! عمه ام برخاست و آن
كودك را گرفت و به خيمه عموهايم رفت و ديد كه آبى ندارند، و بعضى از كودكان ما
به دنبال او روانه شدند براى طمع آب . پس در خيمه پسر عموهايم (اولاد امام حسن
) نشست و فرستاد به سوى خيمه اصحاب كه شايد آبى بيابد. پس نيافت . چون از يافتن
آب ماءيوس شد، به خيمه خود برگشت ، در حالى كه همراه او قريب به بيست كودك از
پسر و دختر بودند.
پس شروع كرد به فرياد نمودن . ما هم همه فرياد كرديم . مردى از اصحاب پدرم كه
او را ((برير)) مى گفتند (و او را سيد قراء مى گفتند) چون صداى گريه ما را
شنيد، خود را بر زمين انداخت و خاك بر سر خود ريخت و به اصحاب خود خطاب كرد:
آيا شما را خوش آيند است كه دختران فاطمه بميرند و حال اينكه قائمه شمشيرها در
دستهاى ما باشد؟! نه ، قسم به خدا كه بعد از ايشان در زندگى خير نيست ، بلكه
بايد پيش از ايشان در حوضهاى مرگ وارد شويم . اى اصحاب من ! هر يك دست يكى از
اين كودكان را بگيريم و بر آب هجوم آوريم پيش از اينكه ايشان از تشنگى بميرند و
اگر اين قوم با ما مقاتله كنند ما هم با ايشان مقاتله مى كنيم . يحيى بن مازنى
گفت : موكلين آب فرات بر قتال ما اصرار خواهند داشت ، اگر اين كودكان را به
همراه بريم شايد به ايشان تيرى يا نيزه اى خورد و ما سبب آن شده باشيم . ليكن
راءى آن است كه مشكى با خود بر داريم و آن را پر آب كنيم .
آن وقت اگر با ما مقاتله كردند ما هم مقاتله كنيم . و اگر كسى از ما كشته شد،
فداء دختران فاطمه باشد. برير گفت : اين فكر خوبى است . پس مشكى گرفتند و به
جانب آب رفتند و ايشان چهار نفر بودند. چون موكلين آب فرات مشاهده نمودند گفتند
كه شما باشيد تا ما رئيس خود را خبر دهيم ميان برير و رئيس ايشان قرابتى بود.
پس چون او را خبر دادند گفت : ايشان را راه دهيد تا آب بياشامند چون داخل آب
شدند و سردى آب را احساس كردند صدا به گريه بلند نموده گفتند: خدا لعنت كند ابن
سعد را كه از اين آب جارى به جگر آل پيغمبر قطره اى نمى رسد. برير گفت : پشت سر
خود را نگاه كنيد و تعجيل كنيد و آب برداريد كه دلهاى اطفال حسين از تشنگى
گداخته است و شما نياشاميد تا جگر اولاد فاطمه سيراب شود. ايشان گفتند: قسم به
خدا برير! ما آب نمى آشاميم تا دلهاى اطفال حسين سيراب شود.
شخصى از موكلين فرات اين حرف را شنيد و گفت : شما خود داخل آب شديد، اين
برايتان كافى نيست كه براى اين خارجى آب مى بريد؟ قسم به خدا كه اسحاق را از
اين كار باخبر مى كنم برير گفت : اى مرد كتمان كن امر ما را. پس برير به نزديك
او رفت تا او را گرفته باشد كه خبر به اسحاق نرسد. آن مرد فرار كرد و اسحاق را
خبر كرد. او گفت : سر راه را برايشان بگيريد و ايشان را بياوريد به نزد من ، و
اگر ابا كردند با ايشان مقاتله كنيد. پس سر راه را بر برير و اصحاب او گرفتند.
مقاتله اى بين ايشان در گرفت و برير شروع به موعظه نمود. صداى او به گوش امام
حسين (ع ) رسيد. چند نفر فرستاد كه او را يارى كنند. پس ايشان رفتند و موكلين
فرار كردند و آب را آوردند. اطفال به يك دفعه بر سر آب جمع شدند و شكمها و سينه
ها را بر مشك گذاشتند، كه ناگاه بند مشك باز شد و آب بر زمين ريخت كودكان به يك
دفعه به فرياد آمدند برير به صورت خود زد و گفت : والهفاه بر جگر دختران فاطمه
امام حسين (ع ) بانوان را دلدارى داد و امر به صبر و فرمود: خداوند شما را از
دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نيكو گرداند، و دشمنان شما را به انواع
عذاب مبتلا خواهد كرد، و در عوض اين مصايبى كه به شما رسيده ، خداوند چندين
برابر از مواهب خود را به شما عنايت مى فرمايد، به زبان چيزى نگوييد كه موجب
كاهش مقام ارجمند شما گردد...
زينب گريه مى كرد، امام به او فرمود: آرام باش اى دختر مرتضى ، وقت گريه طولانى
است .
همين كه خواست به عزم ميدان ، از خيمه بيرون آيد، زينب (س ) دامن امام را گرفت
و صدا زد:
((مهلا يا اخى ، توقف حتى اتزود منك و اودعك وداع مفارق لا تلاقى بعده ))؛
برادرم ! آهسته باش ، توقف كن تا تو را سير ببينم و با تو وداع كنم ، آن وداع
جدا كننده اى كه بعد از آن ديگر ملاقاتى با تو نخواهد بود.
بگذار تا بگيرم چون ابر نو بهارانن
كز سنگ ناله خيزد، روز وداع ياران
فمهلا اخى قبل الممات هنيئة
لتبرد منى لوعة و غليل
يعنى : برادرم ! آهسته برو و قبل از مرگ ، اندكى با ما باش ، تا با ديدار تو،
درون سوزان ، و سوز قلب پريشان و بى قرارم خنك گردد)) اى جان ما جانان ما آهسته
رو آهسته رو
مشكن دل سوزان ما آهسته رو آهسته رو
بر خواهر زارت نگر، بر طفل بيمارت نگر
آهسته رو، آهسته رو، آهسته رو
كرده وصيت مادرم تا من ببوسم حنجرت
آهسته رو، آهسته رو، آهسته رو
حضرت زينب (س ) از برادر دل نمى كند، به دست و پاى برادر افتاد و بوسيد، ساير
بانوان حرم ، آن حضرت را محاصره كرده و دست و پاى او را مى بوسيدند و گريه مى
كردند، امام آنها را آرام كرد و به خيمه برگردانيد، سپس خواهرش را به تنهايى
طلبيد و او را دلدارى داد.
((و امر يده على صدرها وسكنها من الجزع ))؛ سرانجام ، امام حسين (ع ) دستش را
بر سينه خواهرش زينب كشيد، زينب آرام گرفت و ديگر بى قرارى نكرد.
امام به او فرمود: افرادى كه صبر مى كنند، پاداش بسيار در پيشگاه خدا دارند،
صبر كن تا به پاداشهاى الهى برسى ...
آن گاه زينب (س ) خشنود شد و اظهار سرور كرد و عرض كرد: ((يا ابن امى طب نفسا و
قرعينا فانك تجدنى كما تحب و ترضى ))؛ اى پسر مادرم . خاطرت شاد و چشمت روشن
باد، چرا كه مرا آن گونه كه دوست دارى و خشنود هستى ، خواهى يافت .
زبان حال زينب (س ) در اين وقت اين بود:
صبرت على شى ء امر من اصبر
ساءصبر حتى يعجز الصبر عن صبرى
يعنى : بر چيزى كه تلخ تر از تلخى گياه صبر است ، صبر مى كنم ، و به زودى چنان
صبر مى كنم ، كه نيروى صبر از قدرت صبر من ، درمانده گردد. آرى ، به گونه اى
صبر كنم ، كه صبر از من خسته شود.
هان برو زينب كه درد است بى دوا
دردمند حق طبيب دردها است
تند رو زينب كه خواهى شد اسير
زين اسيرى هست جانت ناگزير
رو يتيمان مرا غمخوار باش
در غريبى بى كس اند، تو يار باش
گر خورد سيلى سكينه دم مزن
عالمى زين دم زدن بر هم مزن
درخواست پيراهن كهنه
امام حسين (ع ) به خواهرش زينب فرمود: اى خواهر! جامه كهنه اى كه كسى از مردم
در آن رغبت ننموده و خواهانش نباشد براى من بياور كه آن را زير لباسها و جامه
هايم قرار دهم (بپوشم ) تا پس از كشته شدنم (آن را نبرده ) برهنه ام نكنند، پس
فريادهاى زنان به گريه شيون بلند شد.
سپس جامه كهنه اى آوردند و امام حسين (ع ) آن را چاك زده و اطراف و كنارهايش را
پاره كرد، و زير جامه هايش قرار داد و آن حضرت را شلوار تازه اى بود كه آن را
نيز پاره كرد تا از آن بزرگوار ربوده نشود (دشمن غارت ننموده به يغما و چپاول
نبرد) و چون كشته شد مردى قصد و آهنگ آن حضرت را نموده آن جامه و شلوار را از
او ربود و در بيابان روى زمين گرم عريان و برهنه اش گذاشت و در همان حال دو
دستش شل و خشك شده از كار افتاد و عذاب و كيفر و رسوايى به او روى آورد، و
هنگامى كه امام حسين (ع ) آن جامه پاره شده را پوشيد اهل و كسان و فرزندانش را
وداع كرده و بدرود گفت وداع و بدرود مفارق و جدا شونده اى كه هرگز باز نمى
گردد. ((صلى الله عليك يا ابا عبدالله الحسين )).
وقتى امام از روى اسب افتاد
وقتى كه امام حسين (ع ) از اسب به روى زمين افتاد، زينب دختر على (ع ) از خيمه
بيرون آمد در حالى كه دو گوشواره اش (از بسيارى اضطراب و نگرانى ) ميان دو گوشش
جولان داشته و مى گرديد، و مى فرمود: كاش آسمان بر زمين مى چسبيد، اى عمر پسر
سعد! آيا ابوعبدالله امام حسين (ع ) را مى كشند و تو به سوى آن حضرت مى نگرى ؟
و اشكهاى (چشم ) عمر بر دو گونه اش جارى و روان بود، در حالى كه روى خود را
از آن مخدره بر مى گرداند، و امام حسين (ع ) نشسته و در برش جبه و جامه گشاده
اى از خز (كه روى جامه ها به تن مى كنند) بود، و مردم از (كشتن ) آن بزرگوار
پرهيز مى كردند، پس شمر فرياد زد، واى بر شما! چه انتظار داريد و چشم به راه چه
هستيد درباره آن حضرت ؟ او را بكشيد، مادرهايتان شما را گم كنند و از دست بدهند
(بميريد تا مادرهايتان بى فرزند باشند)
كنار بدن برادر
در كتاب ((دمعة الساكبة )) آمده است : از ابن رياح رسيده كه او گفته : من در
جنگ و كارزار كربلا حاضر بوده و به چشم ديدم ، چون امام حسين (ع ) كشته شد. زنى
آمد در حالى كه به وسيله دامنهايش مى لغزيد تا اينكه بر زمين افتاد، سپس به پا
خاسته فرياد مى زد: اى حسينم ، اى امام و پيشوايم ، اى كشته شده ام ، اى برادرم
! آن گاه آمد به سوى جسد و تن آن حضرت در حالى كه آن بزرگوار جثه و تنى بى سر
بود. چون او را ديد، دست در گردنش انداخته و پى در پى نعره و فرياد مى زد، تا
اينكه هر كس را (در آنجا) حاضر بود به گريه در آورد. سپس پرسيدم : او كيست ؟
گفتند او زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) است
نقل كرده اند: چون حضرت امام حسين (ع ) چند قدمى از خيمه ها دور شد، حضرت زينب
(س ) از خيمه بيرون آمد و صدا زد:
((برادرم لحظه اى درنگ كن تا وصيت مادرم فاطمه (س ) را نسبت به تو جا آوردم )).
زينب (س ) عرض كرد: مادرم به من وصيت فرمود، هنگامى كه نور چشمم حسين (ع ) را
روانه ميدان براى جنگ با دشمن كردى ، عوض من گلوى او را ببوس ، آن گاه زينب (س
) گلوى برادرش را بوسيد و به خيمه بازگشت .
دعوت به استقامت
حجت خدا در مقابل اجساد مطهر شهدا ايستاده و لب به سخن مى گشايد: ((هل من ناصر
ينصرنى ! هل من معين يعينى !)) تك تك شهدا را صدا مى زند: ((عباس كجايى ؟ مسلم
كجايى ؟ برير كجايى ؟ چرا جواب حسين را نمى دهيد؟ دلخوش بوديد كه من شما را صدا
بزنم ، اما اينك چه شده كه جواب نمى دهيد؟))
به سوى خيمه روانه مى گردد. اهل خيام را صدا مى زند و همه را بر صبر و بردبارى
و تحمل سفارش مى نمايد: ((مبادا در مقابل دشمن بلند گريه نماييد تا دشمن شاد
گردد...))
در ميان اهل بيت ، متوجه عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى مى شود كه مى لرزد.
حسين بر سينه خواهر خويش دست ولايت مى نهد و او را به طماءنينه و استقامت بشارت
مى دهد: ((خواهرم ! پس از من ، در قبال تمام مشكلات صابر باش . پس از من ،
مصايب زيادى بر تو وارد خواهد گشت .))
دختر حضرت على (ع ) و يادگار فاطمه مى فرمايد: ((برادر! فرمانت را تحمل مى كنم
، ولى اگر اين اطفال سراغ تو را بگيرند، چه جوابى بدهم ؟))
حسين نگاهى محبت آميز به خواهرش مى نمايد: ((زينبم ! مرا در نماز شب خودت
فراموش نكن .))
آخرين لحظات در كنار برادر
در آخرين لحظه اى كه امام (ع ) در قيد حيات بود، با زينب گفتگويى دارد و باز هم
وصايايى با اين مخدره نموده و او را نايب خود قرار مى دهد كه بعد از وى كارها
را دنبال كند. و آن وقتى بود كه امام از اسب به زمين افتاد، زينب بلافاصله خود
را به ميدان بر بالين برادرش مى رساند و مى بيند كه زخم و جراحت زيادى به آن
حضرت وارد شده و خون بسيارى از وى جارى است ، پس خود را بر روى جسد برادر
انداخت و گفت : ((انت احسين اخى ، انت ابن امى ، انت نور بصرى ، انت مهجة قلبى
، انت حمانا، انت كهفنا، انت عمادنا، انت ابن محمد المصطفى ، انت ابن على
المرتضى ، انت ابن فاطمه الزهراء)).
امام در حالى كه بيهوش بود، با گريه و زارى زينب به هوش آمد.
زينب گفت : برادرم ! به حق جدم رسول خدا (ص ) تو را قسم مى دهم با من سخن بگو.
امام (ع ) فرمود: ((يا اختاه هذا يوم التناد، و هذا يوم الذى و عدنى به جدى و
هو الى مشتاق )).
سپس فرمود:اى خواهرم ! قلبم شكست و سختى و كرب من زياد شد. به خدا قسمت مى دهم
كه ساكت شوى و صبر پيشه كنى ، زينب فرياد زد: واويلا! برادرم ! فرزند مادرم !
چگونه ساكت باشم در حالى كه تو چنين حالتى دارى ... الخ ))
بنابراين ، آخرين كسى كه توانست در آن لحظات آخر سخن برادر خود را بشنود و از
وصايا و سفارشات آن حضرت آگاه گردد، زينب بود. اين مهمترين ويژگى زينب بود كه
ديگران از آن بهره اى نداشتند.
حضرت حجت بن الحسن (عج ) در زيارت ناحيه مقدسه ، اين صحنه را متذكر مى گردد و
مى فرمايد: اى جد بزرگوار! اين منظره را چگونه به ياد بياورم ، آن گاه كه
بانوان حرم اسب تو را سرافكنده و مصيبت زده ديدند و زينش را واژگون يافته و از
خيمه ها بيرون آمده و با ديدن آن منظره موها را پريشان نمودند و سيلى به صورت
خود مى زدند و چهره هايشان آشكار شده و فريادشان بلند بود؛ زيرا عزت خود را از
دست رفته مى ديدند: با اين حال به سوى قتلگاه شتافتند و ديدند شمر روى سينه ات
نشسته و خنجرش را بر گلويت نهاده تا سرت را از بدن جدا نمايد!
زينب بر فراز تل زينبيه شاهد اين ظلم آشكار است و صحنه را با چشم سر و دل
مشاهده مى كند. از دل سوخته خويش فرياد برآورد: ((يابن محمد المصطفى ! جواب
خواهرت را بده ))
بار دوم فرمود: ((برادر! جواب مرا بده .))
بار سوم فرمود: ((الان تو را به كسى قسم مى دهم كه حتما جواب مرا بدهى . حسينم
تو را به جان مادرمان زهرا جوابم را بده .))
امام در لحظات مرگ و زندگى سر خويش را بلند نمود و امر فرمود: ((از اين صحنه ،
دور شويد.))
امر امام واجب است . زينب بچه ها را به سوى خيمه ها روانه نمود؛ اما مقاتل
نويسان مى نويسند: زينب پشت به حسين ننمود؛ بلكه عقب عقب به طرف خيام مى رفت و
چشم از چهره حسين بر نمى داشت .
آيا در ميان شما مسلمانى نيست
حميد بن مسلم مى گويد: سوگند به خدا، هيچ مغلوبى را مانند حسين كه فرزندان و
ياران و اهل بيتش را شهيد كرده باشند، پابر جاتر و قوى دل تر نديده بودم زيرا
آن حضرت با اين همه گرفتارى كه ديده بود، باز هم هر گاه رجاله پسر سعد به وى
حمله مى آوردند شمشير مى كشيد و آنها را مانند روباهان كه شير شرزه در ميانشان
افتاده باشد از راست و چپ متفرق مى ساخت .
شمر كه ديد به سادگى نمى تواند بر حسين (ع ) دست پيدا كند سواره ها را به كمك
خوانده و آنها را پشت سر پياده ها قرار داده و به تير اندازان دستور داد تا بدن
شريف او را هدف تيرها ساختند و بالاخره آن قدر تير بر بدن آن حضرت وارد شد كه
گويى از تير پر برآورده بود.
حسين (ع ) از زيادى خستگى و نوك پيكانهاى بيداد از كار ماند و دست از نبرد
برداشت . لشكر هم در برابر او ايستادند. زينب كه برادر را از هر جهت بى يار و
ياور ديد، پيش خيمه ها آمده عمر سعد را مخاطب ساخته و فرمود: اى پسر سعد! مى
بينى زاده زهرا را مى كشند و تو همچنان ايستاده و تماشا مى كنى . پسر سعد پاسخى
نداد و رو از آن جناب برگردانيد. زينب (س ) به لشكر توجه كرده گفت : آيا در
ميان شما مسلمانى نيست ، باز هم پاسخى نشنيد. در اين وقت شمر سواره و پياده را
مخاطب ساخته و گفت : واى بر شما! در انتظار چه هستيد؟ مادرتان به عزايتان
بنشيند، چرا كار او را به پايان نمى رسانيد؟
لشكر كه خود را جيره خوار پسر زياد مى دانستند، ديدند از ادب دور است پاسخ او
را هم ندهند، به همين مناسبت از هر طرف به او حمله آوردند
زينب از خيمه بيرون آمد
راوى مى گويد: چون بر اثر كثرت زخمها، ضعف بر حسين (ع ) غلبه كرد و تيرهاى دشمن
در بدنش مانند خارهاى بدن خارپشت نمايان گرديد، صالح بن وهب مزنى ، نيزه اى بر
پهلوى او زد كه از اسب بر زمين افتاد و نيمه طرف راست صورتش روى زمين قرار گرفت
. در آن حال مى گفت ، ((بسم الله و بالله و على ملة رسول الله )). پس از آن از
روى زمين برخاست .
در اين موقع حضرت زينب كبرى (س ) از در خيمه بيرون آمد و با صداى بلند فرياد مى
زد: ((برادرم ! سرورم ! سرپرست خانواده ام !))
و مى گفت : ((اى كاش آسمان بر سر زمين خراب مى شد واى كاش كوها از هم مى
پاشيد و بر روى زمين مى ريخت .))
لحظات آخر عمر زينب (س )
ماجراى كربلا پايان پذيرفته ، ولى غمهاى زينب فراموش شدنى نيست . هر لحظه او
كربلا و عاشورا و اسارت و درد رنج است . هر لحظه ، مدينه يادآور حديث كساء اهل
بيت و دوران هجرت زينب و حسين ، از سخت ترين دوران عمر اوست .
در مدينه قحطى سختى رخ داده است . عبدالله بن جعفر كه بحر جود و كرم است و عادت
بر بذل و عطا دارد، به دليل اينكه دستش از سرمايه دنيا تهيه گشته راهى شام مى
گردد و به كار زراعت مشغول مى شود؛ ولى زينب ، هر روز او گريه و داغ دل است .
مدتى مى گذرد كه زينب گرفتار تب وصل خانواده اش مى گردد و هر لحظه مريضى او شدت
پيدا مى كند، تا اينكه نيمه ظهر به همسر خويش عبدالله مى گويد: ((بستر مرا در
حياط به زير آفتاب قرار بده .))
عبدالله مى فرمايد: ((او را در حياط جاى دادم كه متوجه شدم چيزى را روى سينه
خويش نهاده و مدام زير لب حرفى مى زند. به او نزديك شدم ديدم پيراهنى را كه
يادگار از كربلاست ؛ يعنى پيراهن حسين را، كه خونين و پاره پاره است ، بر روى
سينه نهاده و مدام مى گويد: ((حسين ، حسين ، حسين !...))
لحظاتى بعد او وارد بر حريم اهل بيت النبوة گشت و كارنامه عمرش به به خير و
سعادت ختم گرديد.
در بحر المصائب گويد: حضرت زينب (س ) بعد از واقعه كربلا و رنج و شام و محنت
ايام ، چندان بگريست كه قدش خميده و گيسوانش سفيد گرديد؛ دائم الحزن بزيست تا
رخت به ديگر سراى كشيد.
نيز گويد: عليا مخدره ام كلثوم ، بعد از چهار ماه از ورود اهل بيت به مدينه
طيبه ، از اين سراى پرملال به رحمت خداوند لايزال پيوست . وقتى هشتاد روز از
وفات ام كلثوم بگذشت ، شبى عليا مخدره زينب مادرش را در خواب ديد و چون بيدار
شد بسيار بگريست و بر سر و صورت خويش بزد تا از هوش برفت . زمانى كه آمدند و آن
مخدره را حركت دادند، ديدند روح مقدس او به شاخسار جنان پرواز كرده است .
در اين وقت آل رسول و ذريه بتول ، در ماتم آن مخدره به زارى در آمدند چندان كه
گويى اندوه عاشورا و آشوب قيامت بر پا شد. و اين واقعه جانگداز، در دهم رمضان
يا چهاردهم رجب بنابر قول عبيدلى نسابه ، متوفى در سنه 277 در كتاب زينبيات ))
از سال 62 هجرى روى داد.
وفات اين مخدره در سنه 62 مورد اتفاق همگان است ، ولى در تاريخ روز وفات وى بين
مورخان اختلاف وجود دارد، و گذشته بر دو قولى كه ذكر شد، بعضى نيز وفات او را
در شب يكشنبه پنجم ماه رجب دانسته اند.
راجع به محل دفن حضرت زينب (س ) سه نظر وجود دارد:
1- مدينه منوره ، كنار قبور خاندان اهل بيت عصمت و طهارت يعنى بقيع ؛
2- قاهر مصر؛
3- مقام معروف و مشهور در قريه ((راويه )) واقع در منطقه غوطه دمشق .
قول اول : ظاهرا هيچ مدركى به جز حدس و تخمين ندارد، و مبتنى بر اين نظريه
احتمالى است كه چون حضرت زينب (س ) پس از حادثه كربلا به مدينه مراجعت كرده است
. چنانچه رويداد تازه اى پيش نيامده باشد، به طور طبيعى در مدينه از دنيا رحلت
كرده و نيز به طور طبيعى در بقيع آرامگاه خاندان پيغمبر (ص ) دفن شده است !
در مورد قول دوم نيز، كه مصر باشد، مدرك درستى در دست نيست .
با تضعيف اقوال فوق ، اعتبار قول سوم ثابت مى شود كه قبر حضرت زينب (س ) را در
قريه راويه از منطقه غوطه شام ، واقع در هفت كيلومترى جنوب شرقى دمشق ، مى
داند. در آن جا بارگاه و مرقد بسيار باشكوهى به نام حضرت زينب (س ) دختر
اميرالمؤ منين (ع ) وجود دارد كه همواره مزار دوستان اهل بيت و شيعيان و حتى
غير شيعيان بوده است . آنچه از تاريخ به دست مى آيد، قدمت بسيار بناى اين مزار
است كه حتى در قرن دوم نيز موجود بوده است ،
زيرا بانوى بزرگوار: سيده نفيسه ، همسر اسحاق مؤ تمن فرزند امام جعفر صادق (ع )
به زيارت اين مرقد مطهر آمده است .
مرحوم آيت الله سيد نورالدين جزايرى (متوفى 1348 ه ق ) در كتاب ((الخصائص
الزينبيه )) آورده است كه عالم دانشمند و محدث خبير شيخ محمد باقر قاينى ، صاحب
كتاب كبريت الاحمر در كتاب كشكول خود به نام ((سفينة القماش )) مى نويسد:
در عصرى كه در نجف اشرف به تحصيل علوم حوزوى اشتغال داشتم در آنجا سيدى زاهد و
پرهيز كار بود كه سواد نداشت ، روزى در حرم حضرت على (ع ) به زيارت مرقد حضرت
مشغول بود، ديد يكى از زايران ترك زبان ، گوشه اى از حرم نشست و مشغول تلاوت
قران شد، اين سيد جليل احساساتى شد و به خود گفت : ((آيا سزاوار است كه ترك و
ديلم قران ، كتاب جدت را بخوانند و تو بى سواد باشى و از خواند آيات قرآن محروم
بمانى ؟!)) او از روى غيرت و همت قسمتى زا اوقاتش را در سقايى (آبرسانى ) صرف
كرد تا مخارج زندگى اش را تاءمين كند، و قسمت ديگر را به تحصيل علوم پرداخت و
كم كم ترقى كرد تا به حدى كه در درس خارج آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن
شيرازى (ميرزاى بزرگ ، متوفى 1312 ه ق ) شركت مى كرد و به درجه اى رسيد كه
احتمال مى دادند به حد اجتهاد رسيده است . اين سيد جليل و پارسا براى من چنين
نقل كرد:
در عالم خواب امام زمان حضرت ولى عصر (عج ) را ديدم ، بسيار غمگين و آشفته حال
بود، به محضرش رفتم و سلام كردم ، سپس عرض كردم : ((چرا اين گونه ناراحت و
گريان هستى ؟)) فرمود: ((امروز روز وفات عمه ام حضرت زينب (س ) است . از آن
روزى كه عمه ام زينب (س ) وفات كرده ، تاكنون ، هر سال در روز وفات او، فرشتگان
در آسمانها مجلس عزا به پا مى كنند، آن چنان مى گريند كه من بايد بروم و آنها
را ساكت كنم ، آنها خطبه حضرت زينب (س ) را كه در بازار كوفه خواند، مى خوانند
و مى گريند، من هم اكنون از آن مجلس فرشتگان مراجعت نموده ام .))
جناب آقاى كافى به نقل از مقدس اردبيلى مى فرمود:
((با طلاب پياده به كربلا مى رفتيم . در بين راه يك آقاى طلبه اى بود كه گاهى
براى ما روضه مى خواند و امام حسين (ع ) يك نمكى در حنجره اش گذاشته بود. آمدم
كربلا. زيارت اربعين بود. از بس كه ديدم زاير آمده و شلوغ است ، گفتم : داخل
حرم نروم و مزاحم زايران نشوم . طلبه ها را دور خود جمع كردم و گوشه صحن آماده
خواندن زيارت شديم ، يك وقت گفتم : آن طلبه اى كه در راه براى ما روضه يم خواند
كجاست ؟ گفتند: نمى دانيم بين اين جمعيت كجا رفت . ناگهان ديدم كه يك مرد عربى
مردم را كنار مى زند و به طرف من مى آيد. صدا زد: ملا محمد مقدس اردبيلى ! مى
خواهى چه بكنى ؟ گفتم : مى خواهم زيارت اربعين بخوانم . فرمود: بلندتر بخوان تا
من هم گوش كنم زيارت را بلندتر خواندم ، يكى دو جا توجه ام را به نكاتى ادبى
دادم . وقتى زيارت تمام شد، به طلبه ها گفتم : آن طلبه پيدا نشد؟ گفتند نمى
دانيم كجا رفته است . يك وقت آن مرد عرب به من فرمود: مقدس اردبيلى ! چه مى
خواهى ؟ گفتم : يكى از طلبه ها در راه براى ما گاهى روضه مى خواند، نمى دانم
كجا رفته ؟ خواستم بيايد و براى ما روضه بخواند. آن عرب به من فرمود: مقدس
اردبيلى ! مى خواهى من برايت روضه بخوانم ؟ گفتم : آرى ، آيا به روضه خواندن
واردى ؟ فرمود: آرى . ناگاه آن شخص رويش را به طرف ضريح امام حسين (ع ) كرد و
از همان طرز نگاه كردن ، ما را منقلب كرد، يك وقت صدا زد: ابا عبدالله ! نه من
و نه اين مقدس اردبيلى و نه اين طلبه ها هيچ كدام يادمان نمى رود، آن ساعتى را
كه مى خواستى از خواهرت زينب (س ) جدا شوى ! ناگاه ديدم كسى نيست ، و فهميدم آن
عرب ، مهدى زهرا (س ) بوده است .
در مقدمه كتاب ((خصايص الزينبيه )) داستانى آمده است كه نشان مى دهد قبر زينب
(س ) در شام است و آن اينكه :
مرحوم حاج محمد رضا سقازاده ، كه يكى از وعاظ توانمند بود، نقل مى كند: روزى به
محضر يكى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و
از او درباره مرقد حضرت زينب جويا شدم ، او در جوابم فرمود:
((روزى مرحوم حضرت آيت الله الغظمى آقا ضياء عراقى (كه از محققين و مراجع تقليد
بود) فرمودند: شخصى شيعه مذهب از شيعيان قطيف عربستان به قصد زيارت حضرت امام
رضا (ع ) عازم ايران مى گردد. او در طول راه پول خود را گم مى كند. حيران و
سرگردان مى ماند و براى رفع مشكل متوسل به حضرت بقية الله امام زمان (عج ) مى
گردد. در همان حال سيد نورانى را مى بيند كه به او مبلغى مرحمت كرده و مى گويد:
اين مبلغ تو را به ((سامره )) مى رساند.
چون به آن شهر رسيدى ، پيش وكيل ما ((حاج ميزا حسن شيرازى )) مى روى و به او مى
گويى : سيد مهدى مى گويد آن قدر پول از طرف من به تو بدهد كه تو را به مشهد
برساند و مشكل مالى ات را برطرف سازد. اگر او نشانه خواست ، به او بگو: امسال
در فصل تابستان ، شما با حاج ملاعلى كنى طهرانى ، در شام در حرم عمه ام مشرف
بوديد، ازدحام جمعيت باعث شده بود كه حرم عمه ام كثيف گردد و آشغال ريخته شود.
شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب كردى ! و حاج ملاعلى كنى نيز آن
آشغال ها را بيرون مى ريخت ... و من در كنار شما بودم !!)).
شيعه قطيفى مى گويد: چون به سامرا رسيدم و به خدمت مرحوم شيرازى شرفياب شدم
جريان را به عرض او رساندم . بى اختيار در حالى كه اشك شوق مى ريخت ، دست در
گردنم افكند و چشمهايم را بوسيد و تبريك گفت و مبالغى را برايم مرحمت كرد.
چون به تهران آمدم ، خدمت حاج آقاى كنى رسيدم و آن جريان را براى او نيز تعريف
نمودم . او تصديق كرد، ولى بسيار متاءثر گشت كه اى كاش اين نمايندگى و افتخار
نصيب او مى شد.
كرامات حضرت زينب (س ) :
فيض الاسلام مى فرمايد:
بيش از دوازده سال پيش به درد شكم گرفتار شدم و معالجه اطباء سودى نبخشيد. براى
استشفاء به اتفاق و همراهى اهل بيت و خانواده به كربلاى معلى مشرف شديم . در آن
جا هم سخت مبتلا گشتم . روزى دوستى از زايرين در نجف اشرف ، من و گروهى را به
منزلش دعوت نموده ، با اينكه رنجور بودم ، رفتم . در بين گفت و گوهاى گوناگون ،
يكى از علماء (ره ) كه در آن مجلس حضور داشت ، فرمود:
((پدرم مى گفت : هر گاه حاجت و خواسته اس دارى ، خداى تعالى را سه بار به نام
عليا حضرت زينب كبرى (س ) بخوان ، بى شك و دودلى ، خداى عزوجل خواسته است را
روا مى سازد. از اين رو من چنين كرده ، شفا و بهبودى بيمارى خود را از خداى
تعالى خواستم ، و علاوه بر آن نذر نموده و با پروردگارم عهد و پسمان بستم كه
اگر از اين بيمارى بهبودى يافت ، كتاب در احوال سيده معظمه (س ) بنويسم تا
همگان از آن بهره مند گردند.
حمد سپاس خداى جل و شاءنه را كه پس از زمان كوتاهى شفا يافتم . اما از بسيارى
اشغال و كارها و نوشتن و چاپ و نشر كتاب و ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم به
نذر خويش وفا ننمودم ، تا اينكه چند روز پيش يكى از دخترانم مرا آگاه ساخت كه
به نذرم وفا ننموده ، من هم از خداى عز اسمه توفيق و كمك خواسته ، به نوشتن آن
شروع نمودم و آن را كتاب ترجمه خاتون دوسرا سيدتنا المعصومة ، زينب الكبرى -
ارواحنا لتراب اقدامهاالفداه - ناميدم .
نابودى سرمايه افراد سنگدل
هنگامى كه اسيران آل محمد (ص ) را از سوى كوفه به شام مى بردند، در مسير راه به
كوه جوشن (نزديك شهر حلب ) رسيدند، بچه يكى از بانوان حرم كه در رحم داشت و نام
او را محسن نهاده بودند، بر اثر سختى راه و تشنگى اش سقط شد، كه هم اكنون در آن
جا زيارتگاهى به نام ((مشهد السقط)) موجود است كه يادآور همان صحنه دلخراش مى
باشد.
روايت شده است كه حضرت زينب (س ) ديد در نزديك آن كوه ، معدن مس قرار دارد و
عده اى در آن جا مشغول كار هستند، براى گرفتن آب و غذا نزد آنها رفت ، آنها كه
از دشمنان بودند، با كمال سنگدلى از دادن آب و غذا امتناع نمودند، بلكه به
ناسزاگويى به اهل بيت (ع ) پرداختند.
دل حضرت زينب (س ) بسيار سوخت ، در مورد آنها نفرين كرد، همين نفرين باعث شد كه
آن معدن به كلى نابود گرديد و سرمايه آنها كه سالها، ثروت كلانى از آن معدن به
دست آورده بودند، بر باد رفت .
و در روايت ديگر، نظير اين مطلب به كوهى به نام كوه حران ، نسبت داده شده كه
كارگران مس در آن جا حتى از آب دادن به اهل بيت (ع ) خوددارى كردند و با
برخوردى بى رحمانه اهل بيت (ع ) را از خود راندند، بر اثر نفرين زينب (س )
صاعقه اى بر آنها فرود آمد، و تمامى آن سنگدلان تيره بخت را سوزانيد و نابود
ساخت .
در مسير راه كوفه و شام ، اسيران آل محمد (ص ) به منزلگاهى رسيدند كه نام آن
((قصر عجوز)) بود، منظور از عجوزه زنى به نام ((ام الحجام )) بود، اين زن كه
سرشتى ناپاك داشت و از دشمنان كوردل بود، گستاخى و بى شرمى را به جايى رسانيد
كه كنار سر مقدس امام حسين (ع ) آمد و بر سنگى چهره سرى را كشيد و آن را خراشيد
به طورى كه از آن سر مقدس خون ريخت .
زينب (س ) با ديدن اين صحنه دلخراش پرسيد: اين زن چه نام دارد؟
گفتند: نام او ((ام الحجام )) است .
حضرت زينب (س ) با آه و ناله جانسوز آن زن پليد چنين نفرين كرد:
((اللهم خرب عليها قصرها، واحرقها بنار الدنيا قبل نار الاخرة ))؛ خدايا، خانه
اين زن را ويران فرما، و او را با آتش دنيا قبل از آتش آخرت ، بسوزان .))
روايت كننده مى گويد: سوگند به خدا هنوز دعاى زينب (س ) به آخر نرسيده بود كه
ديدم قصر ويران شده ، و آتشى در آن قصر ويران شده روى آورد و همه آنچه را در
آنجا بود با آن زن سوزانيد و به خاكستر تبديل كرد و سپس باد تندى وزيد و همه آن
خاكسترها را پراكنده ساخت و ديگر نشانه و اثرى از آن قصر باقى نماند.
اهل بيت (ع ) از آن جا (قصر عجوزه ) گذشتند. هنگامى كه به منزلگاهى به نام
((قصر حفوظ)) سپس به سيبور رسيدند مردم آن جا با اسيران آل محمد (ص ) خوشرفتارى
كردند. حضرت زينب (س ) از آنها تشكر كرد، و براى آنها دعا كرد، بر اثر دعاى آن
حضرت ، مردم آنجا از گزند ظالمان محفوظ ماندند و آبشان شيرين و گوارا شد، و رزق
و روزى شان پر بركت و ارزان گرديد.
شفاى درد چشم
علامه حاج ميرزا حسين نورى ، صاحب مستدرك ، از سيد محمد باقر سلطان آبادى ، كه
از بزرگان و شخصيتهاى با كمال بود، نقل مى كند كه گفت : من در بروجرد به بيمارى
شديد درد چشم مبتلا شدم ، چشم راستم ورم كرد و به طورى ورم بزرگ شد كه سياهى
چشمم پيدا نبود، و از شدت درد، خواب و آرامش نداشتم ، نزد همه پزشكان رفتم ، و
مداواى آنها بى نتيجه ماند، و آنها از درمان آن ، اظهار ناتوانى كردند. بعضى مى
گفتند تا شش ماه بايد تحت درمان باشى ، و بعضى مى گفتند تا چهل روز نياز به
درمان است . بسيار محزون و غمگين بودم ، تا اينكه يكى از دوستان به من گفت :
بهتر است كه به زيارت قبر منور ابا عبدالله الحسين (ع ) بروى ، و از آن حضرت
شفا بگيرى ، من عازم هستم ، بيا با من با هم به كربلا برويم . گفتم با اين حال
چگونه سفر كنم ، مگر طبيب اجازه بدهد. به طبيب مراجعه كردم ، گفت : براى تو سفر
روا نيست ، اگر مسافرت كنى ، به منزل دوم نمى رسى ، مگر اينكه به طور كلى
نابينا مى شوى . به خانه بازگشتم ، يكى از دوستانم به عيادت آمده ، و گفت :
بيمارى چشم تو را جز خاك كربلا و تربت شهدا و مريضخانه اولياى خدا شفا نبخشد،
در ضمن شرح حالش را گفت كه نه سال قبل مبتلا به تپش قلب بود، و از درمان همه
پزشكان ماءيوس شد، و تنها از تربت امام حسين (ع ) شفا يافت . من با توكل به خدا
با كاروان كربلا به سوى كربلا حركت كردم ، در منزلگاه دوم درد چشمم شدت يافت ،
بر اثر فشار درد، چشم چپم نيز درد گرفت ، همسفران مرا سرزنش كردند كه سفر
براى تو خوب نيست ، بهتر است مراجعت كنى . همچنان در ناراحتى و حيرت به سر مى
بردم هنگام سحر درد چشمم آرام گرفت و اندكى خوابيدم . در عالم خواب حضرت زينب
(س ) را ديدم به محضرش رفتم و گوشه مقنعه او را گرفتم و بر چشمم ماليدم ، سپس
از خواب بيدار شدم ، از آن پس هيچ گونه درد و رنجى در چشمم احساس نكردم ، و چشم
راستم همچون چشم چپم خوب شد. ماجرا را به همراهان و دوستان گفتم ، آنها چشمان
مرا نگاه كردند، ديدند هيچ فرقى بين دو چشم من نيست ، و هيچ اثرى از ورم و زخم
ديده نمى شود. اين كرامت حضرت زينب (س ) را براى همه نقل نمودم .
محدث نورى نظير اين مطلب را در مورد شفاى ملافتحعلى سلطان آبادى كه از اوتاد
پارسايان بزرگ بود، نقل نموده است
مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك ، كه در توسل به اهل بيت (ع ) و علاقه به حضرت
سيدالشهداء (ع ) كم نظير بود و از اين باب رحمت و بركات صورى و معنوى نصيبش شده
و در ماه رمضان 1378 به رحمت حق واصل شد، نقل نمود كه در شش سالگى به درد چشم
مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم نابينا گرديدم .
در ماه محرم ايام عاشورا در منزل دايى بزرگوارم مرحوم حاج محمد تقى اسماعيل بيك
روضه خوانى بود، هوا گرم و شربت سرد به مستمعين مى دادند. من از دايى ام خواهش
كردم كه اجازه دهد من به مردم شربت بدهم ؟! دايى ام فرمود: تو چشم ندارى و نمى
توانى ! گفتم : يك نفر بينا همراهم بيايد! قبول كرد، و من با كمك خودش قدرى
شربت به شنوندگان دادم .
مرحوم معين الشريعه اصطهباناتى سخنرانى مى كرد. در ذكر مصيبت خود روضه حضرت
زينب (س ) خواند و من تحت تاءثير قرار گرفتم . آن قدر گريه كردم تا از حال رفتم
در آن حال بانوى مجلله اى دست مباركشان را بر چشمان من كشيده و فرمودند: ((خوب
شدى و ديگر به چشم درد مبتلا نخواهى شد)).
ناگاه چشم باز كردم . اهل مجلس را ديدم ، شاد و فرح ناك . به طرف دايى ام دويدم
، تمام اهل مجلس منقلب شده و اطراف مرا گرفتند، به دستور دايى ام مرا به اتاقى
بردند و جمعيت را متفرق نمودند. اين از بركت و توسلات به حضرت ابا عبدالله
الحسين (ع ) بود كه در يك آن چشمم را شفا داده و مرا از نابينايى نجات دادند
((باءبى انت و اءمى اءبا عبدالله الحسين )).
يزيد پس از شهادت امام حسين (ع ) پيش از آنكه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنيا
به درد بى درمانى معذب گرديد. يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد. طبيب
نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه
اى چند عقرب از گلوى او بيرون كشيد و گفت : ما در كتب آسمانى ديده ايم و از
علما شنيده ايم كه هيچ كس به اين بيمارى مبتلا نمى شود مگر آنكه قاتل پسر
پيغمبر باشد، بگو چه گناهى را كرده اى كه به اين بيمارى گرفتار شده اى ؟!
يزيد از خجالت سر را به زير افكند و پس از لحظاتى گفت : من حسين بن على را كشته
ام يهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و
اشهد ان محمدا رسول الله )).
طبيب مسلمان شد و از جاى برخاست و به منزل خود رفت برادر خود را به دين اسلام
دعوت كرد، قبول نكرد، ولى همسر او و خويشانش پذيرفتند. همسر برادرش نيز اسلام
را قبول كرد و اسلامش را از شوهر مخفى داشت .
در همسايگى آنها، يكى از شيعيان خالص بود كه اكثر روزها مجلس تعزيه دارى حضرت
سيدالشهداء (ع ) بر پا مى كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى نمود و بر
مصايب اهل بيت عصمت و طهارت مى گريست . بعضى از يهوديان جريان زن را به شوهرش
اطلاع دادند، يهودى گفت : امروز او را امتحان مى كنم ، لذا به خانه رفت و به
همسرش گفت : امشب هفتاد نفر يهودى مهمان ما خواهند بود، شرايط ميزبانى را آماده
و انواع خوردنى ها را جهت پذيرايى مهيا كن !
بانوى تازه مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء
(ع ) را شنيد، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گريه زيادى كرد. وقتى به
خود آمد، سخن شوهر به يادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه (س ) شد و
به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسيد ديد بانوانى سياه پوش جمع شده و هر يك با
چشم گريان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند!
در ميان بانوان خانم بلند بالايى را ديد در مطبخ مشغول پختن غذاست و بانوى
مجلله اى را ديد كه پيراهن خون آلودى در كنارش گذاشته است ! زن تازه مسلمان
عرض كرد: اى بانوى گرامى ! شما كيستيد كه با قدوم خود اين كاشانه را مزين
فرموده و لوازم مهيمانى را مهيا كرده ايد؟
آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غريب و شهيدم را بر كار خانه ات
مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد كه تو را يارى كند، تا با نكوهش شوهر خود رو به
رو نگردى و پس از اين بيشتر به عزا خانه فرزندم بروى .
بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بينم كه مشغول غذا
پختن و بيش از همه بى قرار است ، او كيست ؟
فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس . بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه
داد و نامش را از او سؤ ال كرد؟
فرمود: من زينب خواهر امام حسينم .
در همين زمان زنان يهودى با هفتاد مهمان وارد شدند. وقتى كه يهوديها خانه را در
كمال آراستگى و نورافشانى ديدند و بى خوش غذاها به مشام شان رسيد و در جريان
واقعه قرار گرفتند همه مسلمان شدند.
وقتى به دل داغ برادر ماند و زينب
يك كربلا غم در برابر ماند و زينب
وقتى شهادت حرف آخر را رقم زد
غمنامه تنهاى بى سر ماند و زينب
وقتى خزان بر سرخى آلاله ها زد
صحرايى از گل هاى پرپر ماند و زينب
وقتى كه آتش با قساوت همزبان شد
در خيمه ها توفان آذر ماند و زينب
وقتى غزالان حرم هر سو رميدند
موى پريشان ، ديده تر ماند و زينب
وقتى فضا خالى شد از پرواز ياران
يك آسمان بى كبوتر ماند و زينب
تا كربلا در كربلا مدفون نگردد
در نينوا فرياد آخر ماند و زينب
ديديم جاى گريه ، جاى ناله كردن
((قد قامت )) غوغاى ديگر ماند و زينب
دست على از آستينش شد نمايان
روح شجاعت هاى حيدر ماند و زينب
هنگامه اى ديگر به پا شد كربلا را
اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زينب
تكميل نهضت در بيانش جلوه گر شد
وقتى پيام خون رهبر ماند و زينب
|